تو یکی از شاهزادگان قصر بزرگی در انگلستانی. وقتی در رو باز میکنی خودت رو کمی دورتر از قصر میبینی با یک کیف کمری قهوهای روشن و وسایلی که جمع شده و نشانگر یک سفر طولانیه، پدرت بهت اجازهی نقاشی کردن و یا کشیده شدن سمت هنر رو نمیداد و اگر در قصر میموندی باید تبدیل به یک فرد نظامی و پادشاهی سنگدل میشدی. پس تو تصمیم گرفتی فرار کنی و خودت سرنوشتتو بسازی.
برای: کارخانه متروکه
در یک شهر کوچیک و برفی ظاهر میشی. درحالی که توی خیابون با یک لباس گرم قرار داری و دوتا بوم بزرگ نقاشی به دستته. شالگردنت بوی خیلی خوبی میده و بچهی زیبای حدودا نهسالهای همراهیت میکنه تو والد یک دختر کوچیکی که کلاس نقاشی میره و توی زمانی زندگی میکنه که هنوز جنگ جهانی دوم از راه نرسیده. یک زندگی آروم و لذتبخش توی یکی از خونههای شهر انتظارتو میکشه.
برای: پیامهای ذخیرهشده
تو نشونشدهی تکپسرِ فرماندهی هنگ چهارم هستی، اما از ازدواج با چنین مردی خوشت نمیاد، تو برعکس عاشق کتابهایی هستی که هنوز مونده تا تمومشون بکنی. عاشق کتابخونهی عمارت، تو دقیقا زمانی به این دنیا پا میذاری که پسر فرمانده، قراره به عمارت در جهت خواستگاری بیاد و تو سعی داری از اتاق پشتی، وارد حیاط بشی و از عمارت فرار کنی. با باز شدن در، وارد همون اتاق میشی.
برای: معصومه