در دوربینِ ذهنیِ من شما همان میزی هستید که جنگل آرامآرام آن را پس گرفته است.
روی شانههایتان خزه روییده، بیآنکه چیزی از خاطرههای چوب کم شده باشد.
ماندهاید میان دو جهان؛ جایی که صفحههای خاموش هنوز بوی دستهای دیروز را دارند و شاخهها، بیاجازه، از کنارشان عبور میکنند.
انگار طبیعت، بیهیاهو، هر روز واژهای تازه روی تنتان مینویسد و زمان، آرامآرام لبههایتان را سبزتر میکند.
هیچکس نمیداند اینجا پایانِ یک اتاق است یا آغازِ یک جنگل؛ فقط سکوت است که هر روز پشت این میز مینشیند.
برای: CALL ME MOVIE
در دوربینِ ذهنیِ من شما یکی از همان سنگهای زیر برف هستید.
آنقدر آرام که سفیدیِ زمستان روی شانههایتان خانه کرده است.
نه برای پنهان شدن، فقط برای اینکه فصلها هم گاهی دلشان میخواهد روی چیزی تکیه کنند.
از میان این همه سپیدی، تنها گوشهای از حضورتان پیدا مانده؛ همانقدر که خیال، راهش را به سمت شما گم نکند.
انگار برف، شما را نپوشانده؛ فقط جملهای ناتمام روی استواریتان نوشته است.
برای: یونیک
در دوربینِ ذهنیِ من، شما نیزاری کنارِ آب هستید.
آرام به نظر میرسید، اما هر نسیمی میتواند داستانی تازه را در وجودتان به حرکت درآورد. مثل نیزار، انعطاف دارید؛ خم میشوید، اما بهسختی میشکنید. حضورتان شبیه مرز میان آب و خشکی است؛ جایی که سکوت و زندگی همزمان در کنار هم نفس میکشند. هرکس از کنارتان بگذرد، شاید تنها آرامشتان را ببیند، اما اگر کمی بیشتر بماند، صدای هزاران حرف ناگفته را از لابهلای وجودتان خواهد شنید. شما از آن آدمهایی هستید که بودنشان، حتی در سکوت، به دنیا حسِ زندگی میبخشد.
برای: اشتباه
پ.ن: حنا این تو رو یاد راهیان نمیندازه؟:))
در دوربینِ ذهنیِ من، شما یک فنجانِ واژگونشده روی کتاب هستید.
شبیه کسی که میان شلوغیِ فکرها، ناگهان سکوتش را روی همهچیز ریخته است. حضورتان گاهی مثل قهوهای است که روی صفحههای زندگی میریزد؛ شاید نظم را به هم بزند، اما اثری میگذارد که دیگر پاک نمیشود. شما یادآوری میکنید که بعضی اتفاقها، هرچند غیرمنتظره و تلخ، آغازِ خواندنِ فصل تازهای از زندگیاند. ردِ حضورتان مثل لکهای ماندگار است؛ نه برای خراب کردن، بلکه برای تبدیل کردن یک روز معمولی به خاطرهای که همیشه در ذهن باقی میماند.
برای: کافه اتاق فکر
در دوربینِ ذهنیِ من، شما پردهای از نور و گل هستید.
نه میتوان به روشنی دیدتان، نه میتوان چشم از شما برداشت. سکوت، دورِ حضورتان پیچیده و نور، فقط به اندازهای پیش آمده که راز را کامل برملا نکند. انگار تمام این درخشش، برای پنهان کردن چیزی ساخته شده، نه برای نشان دادنش. هر قدمی که برمیدارید، بیشتر شبیه عبور یک خواب از میانِ بیداری است تا عبور یک انسان.
برای: Desiree's Shelter
در دوربینِ ذهنیِ من، شما دستهای گلِ سفید در آستانهی غروب هستید.
سفیدیِ گلها در این تاریکی، بیشتر شبیه سکوت است تا رنگ. انگار هر شکوفه، نامهایست که هیچوقت فرستاده نشد و حالا میان برگها آرام گرفته است. در حضورتان چیزی از وداع هست، اما نه آن وداعی که پایان باشد؛ بیشتر شبیه فاصلهای که میان دو خاطره کشیده میشود. هرچه بیشتر نگاه میکنم، گلها کمتر به گل شباهت دارند و بیشتر به واژههایی میمانند که سالها در دل ماندهاند. شاید بعضی زیباییها، درست در همان لحظهای شکوفه میدهند که دیگر کسی منتظرِ شکوفه زدنشان نیست.
برای: moanat53