در دوربینِ ذهنیِ من شما سیگاری هستید که پیش از آنکه آتش خاموشتان کند، اثری از یک بوسه بر لبهتان نشسته است. نه آن ردِ رژ برای فریب بوده، نه آن سوختگی برای نمایش؛ فقط انگار کسی لحظهای دوستتان داشته و دنیا بقیهی کار را تمام کرده است. میان خاکسترها آرمیدهاید، بیآنکه از گلهای نقشبسته بر ظرفِ زیرتان چیزی کم شود؛ انگار زیبایی و فرسودگی از همان ابتدا قرارِ ملاقات داشتهاند. شما بیشتر شبیه جملهای هستید که گویندهاش پیش از گذاشتنِ نقطه، از ادامهی آن منصرف شده است؛ اما آخرین نفسِ دود، هنوز با سماجت، نامِ همان بوسه را در هوا مینویسد.
برای: لیلا درو وا کن مویوم