زندگی در اوج خود به هنر تبدیل میشود.
یعنی که زندگی در هنر به جلوهی عشق عیان میشود.
فکر میکنم وایولت، زندگی بزرگی بود که تمام احساسات زندگیهای دیگر رو درون خودش جا داده بود. وایولت فقط یه عروسک خاطرهخودکار نبود، تجربه عمیقی از واقعیتهای ناملموس دنیا بود.
جنگ، عشق، مرگ، نفرت، کودکی، دوستی، غم، شادی و شاید تمام هرآنچیزی که زندگی رو به ما میبخشه.
چیزی که باعث شد وایولت داستانش رو رقم بزنه، وفاداری بود که به گیلبرت داشت_که باعث شد سالهای سال دنبال جمله "دوستت دارم" بگرده.
شاید این دو نفر کنار هم قرار گرفتن تا یهروزی دختر یتیمی که اسمی هم نداشت، بتونه از یه سلاح جنگی به یه انسان واقعی تبدیل بشه و انسانیتهای زیادی رو در دل دیگران زنده کنه. این وجود، برای گیلبرت عشق بود؛ اون نیاز به عشق داشت و وایولت نیاز به زندگی.
چندین هزار سال پیش در منطقهای که مربوط به آریاییها بود روی سفالههای شوش علامتی به نام چلیپا که شبیه به صلیب بود (اصلا هیچ ربطی به صلیب مقدس مسیحیان نداره، تنها اولین شکل صلیب واری که کشف شد برای چلیپا بود) کشف میشه و بعد آریاییها به دلیل مهاجرت همیشگیشون با این نقش آشنا شدن و از حالت شکستش استفاده کردن و اینطوری جا افتاد که این نقش مربوط به آریاییهاست
و هیتلر هم براساس این باور که این نقش متعلق به آریاییهاست و هم بخاطر ذات نژادپرستیش این نقش رو وسط پرچم حزب نازی اورد. درحالی که چلیپا هزاران سال معنی دوستی، برکت، گرما، امید و... میداد و مردم اون زمان این علامت رو روی تمام وسایل، ظرف و لیوانها، عاج حیوانات، اسلحه و ابزارها و هرچیز دیگهای میذاشتن تا از ارواح سیاه دور باشن.
حتی فردوسی هم تو یکی از شعراش از چلیپا اسم برده:
به هامون سپاه و چلیپا نماند
به دژها صلیب و سکوبا نماند
که اوریغ بدنام آن شارسان
بدو در چلیپا و بیمارسان
چو بر جامهٔ ما چلیپا بود
نشست اندر آیین ترسا بود