eitaa logo
زیرزمین
648 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
416 ویدیو
4 فایل
اینجا؟ انباری ذهنِ یه آدم چندوجهی نوشته‌هام: https://eitaa.com/hormeatashen ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_4tkxonx&btn=نمی تو خود ناشناس جوابتونو میدم*
مشاهده در ایتا
دانلود
جنایت‌ خیابان‌ گاندی
ملاقات با سمیه و شاهرخ سمیه و شاهرخ یه زوج عاشقن که اولین بار توی سال پنجاه و هفت همدیگه رو توی پارک ملت تهران ملاقات میکنن. بعد از اون قرار دوستی میذارن و هرروز با ملاقات همدیگه میرفتن حتی گاهی اوقات میرفتن خونه هم. پدر شاهرخ مهندس برق بود و پدر سمیه کارخونه صنایع شیمیایی داشت پس هردوشون به نوعی پولدار مولدار به حساب میومدن. بعد از اینکه دو ماه از اشناییشون گذشت اونا تصمیم به ازدواج میگیرن. خانواده شاهرخ اولش قبول نمیکنن اما بعدا با اصرار شاهرخ با این ازدواج زودهنگام موافقت میکنن. از طرف دیگه، خانواده سمیه خیلی قاطعانه با این ازدواج مخالفت کردن. سمیه و شاهرخ که میبینن خانواده سمیه خیلی مطمئنن سر حرفشون تصمیم میگیرن باهمدیگه به اصفهان فرار کنن ولی بعد از مدتی به خاطر اینکه خانواده ها مدام اصرارشون میکردن، دوباره به تهران برمیگردن. اینجا، با اینکه سمیه پیش خانواده خودش برگشته بود اما همچنان خانوادش رو مخش بودن پس یه نقشه علیه اونا توی ذهنش میچینه. سمیه نقشه های مختلفی رو امتحان کرد. شبر گاز رو باز گذاشت، توی غذای خونوادش مرگ موش ریخت ولی مادرش همیشه حواسش بود پس نقشه های سمیه نقش بر آب شد. ایبابا. البته با همه حواس جمعی های مامانش، یه جایی هست که مامانش سوتی داد. حالا بذارین بگم براتون. داستان از این قراره که همون طور که به احتمال زیاد متوجه شدید، سمیه دچار اختلالات روانی شده بوده. زود از کوره در میرفته و از این داستانا. مامانش هم از اینا خبر داشته‌ها ولی نبردش پیش روانپزشک.
از سمت دیگه، شاهرخ داشت یه سری چیزای دیگه رو پشت سر میذاشت. خانواده شاهرخ همچین باهاش بد نبودن، شاهرخ خودشم خیلی دیوونه نبود ولی یه روز که سمیه توی خونه تنها رود شاهرخ رفت خونشون. اونا باهم رفتن طبقه دوم و خواهر کوچیکتر سمیه، یعنی سپیده سیزده ساله رو صدا زدن. سپیده اون لحظه مشغول درس خوندن بود. شاهرخ و سمیه با سپیده کلی بازی کردن و از این داستانا. داداش کوچیکه سمیه، محمدرضای پنج ساله هم که صدای خنده ها رو میشنید هی میومد بالا تا با اونم بازی کنن ولی شاهرخ هی اونو میفرستاد پایین. بعد از مدتی، شاهرخ دستشو دور گردن سپیده حلقه کرد. سپیده فکر میکرد الان هم دارن باهاش بازی میکنن و هی میخندید ولی بعد از مدتی هی دست و پا میزد تا گردنشو ول کنن. توی این لحظه، سمیه یه آمپول هوا رو به سپیده تزریق کرد و سپیده به خاطر امپول هوا روی زمین میوفته. بعد از اینکه جسد سپیده رو داخل وان پر اب میندازن و محکم به زمین میکوبنش، اونو یه گوشه از اتاق میندازن. به این ترتیب سپیده شد اولین مقتول اینا. الهی چقدر بانمک💞 بعد از این، محمدرضا رو هم صدا میزنن. محمدرضا هم خوشحال و خندان از اینکه بالاخره میخوان باهاش بازی کنن میاد بالا. بعدش بازم شاهرخ دستشو دور گردن محمدرضا میپیچه و محمدرضا به سپیده خیره میشه، هی میگه ولم کنین پدرتونو در میارم. سمیه هم هی میخندید و امپود هوا رو به برادر خودش تزریق کرد. محمدرضا هم سرنوشتش مثل سپیده بود، جسدش رو انداختن داخل وان و محکم به زمین کوبیدن. بعدش تمام برقای دوتا طبقه رو خاموش کردن و منتظر مادر و اون یکی خواهر کوچیکا سمیه موندن. سمیه حتی میخواست مادر خودشو هم بکشه.
به هر حال، سمیه و شاهرخ میخواستن مادر سمیه رو هم بکشن ولی اون از دستشون فرار میکنه و در اخر باعث میشه که این جنایت فاش بشه. بیاین از دید مادر سمیه به این داستان نگاه کنیم خب الان شما مادر سمیه‌این و وارد خونه شدین. از اینکه همه برقا خاموشن هم حس بدی گرفتین. به هر حال خونه به اون بزرگی، چرا باید همه لامپا خاموش باشن. فکر کنین دست دختر کوچیکتون، سوین رو گرفتین و دارین با احتیاط به دور و بر نگاه میکنین، تا اینکه سمیه از طبقه بالا شمارو صدا میزنه و میگه بدون سوین به طبقه بالا بیاین. شما میرین بالا و میبینین طبقه بالا هم خاموش خاموشه. وقتی به داخل اتاق پا میذارید سمیه رو میبینین که پشت به شما، رو به پنجره اونم توی تاریکی ایستاده. خب شما مثلا مادر چهارتا بچه‌این، حتما براتون سوال میشه که سپیده و محمدرضا کجان. مادر سمیه هم اینو ازش پرسید ولی سمیه به جای اینکه جواب بده فقط برگشت و به مادرش توهین کرد. حالا بگذریم، اینجا مادر سمیه برمیگرده چراغا رو روشن کنه تا اینکه یهو شاهرخ از پشت ستون در میاد و گردن این خانم رو میگیره. شاهرخ الان مسلح بوده و چند بار با چاقو به پهلوی این خانم میزنه. تا الان، وزن این خانم کلا روی شاهرخ بوده و وقتی شاهرخ ولش میکنه ایشون روی زمین میوفته. بعدش شاهرخ و سمیه هردوشون این خانم رو کتک میزنن. این خانم هم که از درد داشت میمرد بهشون گفت اگه ولش کنن قسم میخوره که به هیچکس هیچی نمیگه. همزمان، سوین توی طبقه پایین داشته گریه میکرده که سمیه رفت تا اونو آروم کنه.
همین که سمیه رفت پایین، شاهرخ کنار این خانم نشست و شروع کرد به گریه. اون به ایشون گفت بچه‌ها رو کشتن و چاقوی خونی رو داد دست این خانم(دیدین گفتم شاهرخ از خودش اختیار نداره☝️🏻). بعدش این زن از خونه فرار کرد و توی کوچه داد زد تا همسایه‌ها درخواست کمکشو بشنون. البته این زن فقط گفت دزد به خونشون زده و بچه‌هاشو کشته. بعد از مدتی پلیس به خونه اومد و رازا برملا شدن. پلیس متوجه شد که دزدی در کار نیست چون چیزی از خونه کم نشده بود، علاوه بر این یه دزد وقتشو صرف امپول زدن به دوتا بچه نمیکنه. سمیه و شاهرخ هم که میفهمن پلیس فهمیده داستان چیه و راه فراری در کار نیست، به جرمشون اعتراف میکنن. حالا این بین پلیس اومده گفته دلیل این قتلا چهارتا چیز بوده؛ افسردگی شدید سمیه، بی توجهی پدرش به اون، فقر اخلاقی و مخالفت خانواده با ازدواجشون بوده. سمیه هم خیلی علاقه داشته که ناراحتیشو بروز بده، اون اتاقشو کلااا سیاه کرده بوده و خیلی منزوی بوده. سمیه و شاهرخ اعتراف کردن که کاراشون تحت تاثیر فیلم قاتلین بالفطره (فیلم باحالیه) و هوی متال بوده☝️🏻 بابا هوی متال همچین بد هم نیست. هفدهم بهمن سال 1375 دادگاهشون تشکیل شد و حتی اونجا هم دست از عشقشون برنداشتن. حکم اونا در ابتدا قصاص بود شاهرخ توی دادگاه گفت که مشکلی با قصاص نداره فقط باید یک روز قبل از اجرای حکم با سمیه عقد کنه تا به عنوان شوهر اون از دنیا بره. سمیه هم گفت نیازی به قصاص نیست، اگه بذارن با شاهرخ ازدواج کنه دیگه از این کارا نمیکنه. بعد رو به پدرش کرد و ازش طلب بخشش کرد تا بذاره با شاهرخ ازدواج کنه. ولی خب اخرش این دوتا به همدیگه نرسیدن. پدر سمیه گذشت کرد و شاهرخ به دوازده سال و سمیه به ده سال حبس محکوم شد. در اخر هم پدرش اون خونه رو فروخت.
شاید بپرسید چرا پرونده قتل؟ خودم هم نمیدونم از منظر اطلاعات عمومی نگاه کنیم مثلا