هدایت شده از آهوها باز میگَردند.
یکی را به جرمِ نپوشاندن، از فردا محروم میکنند و دیگری را به جرمِ پوشاندن؛ یکی را به زور زیرِ حجاب پنهان میکنند، دیگری را به جرمِ حجاب از جهانِ دانش پنهان؛ یکی را از آنچه بر سر دارد، دیگری را از آنچه در سر دارد محروم میکنند. و هر دو، در دو سوی یک جهان، سهمی جز سلبِ اختیار ندارند. هیچ زنی آزاد نیست، تا وقتی که آزادیِ زنی دیگر را به خاک سپردهاند؛ خونو ظلم، مرز نمیشناسد و ریشههای اسارت، به هم میرسند.
زیرزمین
یکی را به جرمِ نپوشاندن، از فردا محروم میکنند و دیگری را به جرمِ پوشاندن؛ یکی را به زور زیرِ حجاب پ
قبل از آنکه جهان به دو سویِ متخاصمِ خویش تقسیم شود، پیش از آنکه پرچمها میانِ انسانها مرز بکشند و پیش از آنکه حقیقت در زبانِ ایدئولوژیها تکهتکه شود، حقیقتی یگانه وجود داشت: اختیار. همان ودیعهای که انسان را از مخلوقِ مطیع به موجودی صاحبِ اراده بدل میکند. و شاید تمامِ تراژدیِ تاریخ، چیزی جز روایتِ پیوستهی ربودنِ همین ودیعه نباشد؛ گاه با فرمانِ پوشاندن و گاه با فرمانِ نپوشاندن، گاه با تقدیسِ اجبار و گاه با تقدیسِ ممنوعیت. تفاوت، تنها در صورتِ قید است؛ وگرنه ماهیتِ اسارت، در هر لباسی، همان اسارت است.
چه اندوهبار است که جهان، قرنهاست خشونت را با نامهای شریف میآراید. یکبار آن را سنت مینامد، بار دیگر تمدن؛ امروز آزادی، فردا امنیت، و هر بار، حقیقت در زیرِ انبوهِ واژگانِ پرطمطراق، خاموشتر از پیش به خاک سپرده میشود. گویی قدرت، پیش از آنکه جسمِ انسان را به بند کشد، معنای واژهها را به اسارت میبرد؛ زیرا هنگامی که «آزادی» نیز به زبانِ اجبار سخن بگوید، دیگر ظلم برای استمرارِ خویش به شمشیر نیازی ندارد.
من آزادی را در هیچ سویِ این جهان نمییابم. نه آنجا که کودکی، پیش از آنکه معنای زندگی را دریابد، ناگزیر با سنگینیِ واقعیتی روبهرو میشود که هرگز انتخابش نکرده است؛ نه آنجا که زن، پشتِ دیوارهای تحمیل از حضور در جهان محروم میشود؛ و نه آنجا که همان زن، اینبار به جرمِ همان پوششی که برگزیده یا بر او تحمیل شده، از حقِ اندیشیدن، آموختن و زیستن رانده میشود. انسان، هر جا که اختیارش از او ستانده شود، دیگر تفاوتی ندارد در کدام جغرافیا ایستاده باشد؛ زیرا ستم، تابعِ مرزها نیست، بلکه فرزندِ یک حقیقتِ مشترک است: ارادهای که خویشتن را شایستهتر از دیگری برای تصمیمگرفتن دربارهی زندگیِ او میپندارد.
آزادی، هرگز در این نیست که دیگری را به تصویرِ مطلوبِ خویش بدل کنیم؛ آزادی، آن قلمروی مقدس است که هیچ ارادهای، جز ارادهی صاحبِ جان، حقِ تصرف در آن را ندارد. هرگاه انسانی، خواه به نامِ ایمان، خواه به نامِ تجدد، خواه به نامِ قانون و خواه به نامِ رهایی، اختیارِ انسانی دیگر را مصادره کند، آزادی همانجا از معنا تهی شده است؛ زیرا آزادی، اگر به سلبِ اختیار بینجامد، دیگر آزادی نیست، بلکه تنها نامِ تازهای است برای همان بندِ کهن.
شاید زمانِ آن رسیده باشد که واژهی «آزادی» را از زبانها فرو بگیریم، اگر قرار است هر قدرتی، زنجیرِ خویش را با این نام بیاراید. زیرا هیچ فاجعهای سهمگینتر از آن نیست که مقدسترین واژهی تاریخ، به آخرین پناهگاهِ استبداد بدل شود. مسئله دیگر این نیست که چه کسی آزاد است؛ مسئله آن است که چه کسی خویشتن را تا بدان پایه مالکِ حقیقت میپندارد که حقِ تعریفِ آزادی را نیز از دیگری سلب میکند. و شاید درست از همینجا باشد که آزادی، پیش از انسان، در خودِ زبان به قتل میرسد.
#یادداشت
دو سال پیش با یه خانم آذربایجانی تازهعروس تو مشهد حرف میزدم
شاید اگه اونموقع باهاش همکلام نشده بودم واکنش خاصی به این مورد نمیدادم!
اشنایی با قاتل
در یکم مهرماه سال ۸۳،محمد بیجه یا بسیجه ۲۲ ساله به جرم قتل و تـ جاوز به تقریبا سی کودک و سه بزرگسال دستگیر شد.
شغل اون کارگری توی کورهپزی توی پاکدشت بود. اولین قربانی اون پسری ۹ ساله بود که بیجه بعد از تـ جاوز بهش، اون رو به قتل رسوند.
محمد از مادرش خاطرات چندانی نداره، چون پدر و مادرش از هم طلاق گرفته بودن. به گفته محمد، پدر و نامادریش خیلی اذیتش میکردن. پدرش یک بار پای اون رو بست و اون رو تا حد مرگ کتک زد به اندازهای که محمد اون لحظه بیهوش شد. توی یازده سالگی از طرف یکی از اشناهاش مورد تـ جاوز قرار گرفت و از همینجا بود که بذر کینه توی دلش کاشته شد. توی مصاحبه با محمد، گفت که ارزو میکرد ای کاش اون لحظه اون فرد اونو میکشت.
محمد حرص عجیبی توی خودش داشت و از اونجایی که یه بچه بود قطعا نمیتونست ادم بکشه پس با ازار و کشتن حیوونا خودش رو اروم میکرد. محمد میگفت اون حیوونای مریض رو میکشت یا اتیش میزد تا بیشتر از این درد نکشن، کاری که ارزو داشت با خودش هم انجام بده.
محمد توی هیجده سالگی عاشق یک دختر افغانستانی شد و سعی کرد با اون فرار کنه اما پدر اون دختر اونا رو پیدا کرد و محمد رو به قصد کشت، کتک زد. دفعه بعد، محمد عاشق دخترعموی خودش شد که یه پزشک بود اما از طرف عموی خودش رد شد و باری دیگه حس دلسردی رو تجربه کرد.
آزار و اذیتای پدرش، فقر، کینه از نامادریش، خانواده شلوغش و آزار جـ نسیای که تجربه کرد با هوش سرشار اون ترکیب شد و از اون یه بیمار روانی با مشکلات شدید شخصیتی ساخت.
اون همه جرماش به جز سه تا از آدمرباییاشو تنهایی انجام داد که همون آدم ربایی هم با همکاری فردی به نام علی غلامپور، متهم ردیف دوم این پرونده که به پونزده سال حبس محکوم شد، انجام داد.
اولین گناه
اولین قربانی محمد پسری بود که توی عاشورای سال ۸۱ کشته شد. محمد به اون تـ جاوز کرد و بعدش با زدن سنگ به سر این پسر، اونو به قتل رسوند. چند روز بعد که پلیسا جسد پسر رو پیدا کردن اون با بی تفاوتی توی صحنه حاضر شد و حتی توی مراسم ختمش هم شرکت کرد.
چهارمین قربانی اون هم با الگوی مشابهی به قتل رسید، محمد اون رو توی کوره اجرپزی انداخت...
اینکه جسد پسر پیدا نشد، به محمد ارامش زیادی داد اما هنوز کافی نبود. محمد قربانیای خودش رو با تزریق سیانور، ضرب و شتم، خفه کردن و... به قتل میرسوند.
محمد به این قتلا معتاد شده بود. اون اسم و مشخصات قربانیاش رو توی یه دفترچه مینوشت و میگفت هروقت بین قتلا فاصله میفتاد ارامشش رو از دست میداد.
حالا بریم سراغ اتفاقایی که توی دادگاه و اداره اگاهی افتاد.
قاضی دادگاه کیفری گفت محمد فقط میگفت من بچههایی رو میکشتم که میدونستم سرنوشتشون قراره مثل من بشه. نمیخواستم اونا بیشتر عذاب بکشن.
توی یه دادگاه دیگه هم علت اصلی قتلهاشو شباهت بین زندگی قربانیا و کودکی خودش اعلام کرد. اون گبت چون توی بچگی حسرت کشیده وقتی بچه های بدبخت پاکدشت رو میدیده اونا رو میکشته تا از زندگی نجاتشون بده؛ هرچند که این ادعاها فقط از اختلالات روانی اون ریشه میگرفت.
توی دادگاه هیچ پشیمونیای توی چهره محمد دیده نمیشد... اون میگفت اگه دستگیرش نمیکردن به کاراش ادامه میداد و معتقد بود در اصل این مامورا بودن که اشتباه کردن و دستگیرش کردن.
محمد یه بار توی سال ۸۲ دستگیر شد اما با یه سری روشا از دست سوالای پلیسا فرار کرد و ازاد شد. توی اواخر سال ۸۳ به کمک چندتا پسربچه که از دست قاتل فرار کرده بودن زمینه برای شناسایی علی غلامپور فراهم شد. علی به همراه سه تا تبعه افغانستانی دستگیر شد و توی بازجویی مشخصات محمد رو داد(هرچی خوردیم از رفیق بود💔)
محمد، زمانی که با دوربین شکاری داشت یه بچه رو از پشت بوته ها زیر نظر میگرفت دستگیر شد. اول همه اتهاماتشو رد کرد اما بعد از دویست ساعت جلسات بازجویی، بالاخره به همه چیز اعتراف کرد.
دادگاه محمد غیر علنی بود و اجازه نمیدادن خانوادههای قربانیا توی جلسه حضور پیدا کنن
دادگاه آخر
محمد به عنوان اخرین دفاع خودش گفت که بچگی عادی ای نداشته و تحت ظلم دیگران بوده، وقتی زندگیش رو با بقیه مقایسه میکرده به چنین نتیجهای رسیده.
در آخر، محمد پس از محاکمهای توی شعبه ۷۴ دادگاه کیفری تهران در تاریخ بیست و هفتم ابان ۸۳ از اتهام سرقت تبرئه در قتل عمد سی کودک مجرم شناخته شد.
به خاطر این کار طبق ماده ۲۰۵ قانون مجازات اسلامی به شونزده بار قصاص و پرداخت ۴ دیه و به خاطر دوبار ارتکاب به لـ واط🙏🏻 به یک بار اعدام در ملا عام محکوم شد. بقیه حکماش طولانیه حال ندارم بگم، شلاق هم زدنش.
قصاص
قاضی این پرونده میگفت قبل از اینکه جرثقیل طناب دار رو بالا بکشه برادر یکی از قربانیا با چاقو به محمد حمله کرد و چاقو رو توی پشت اون فرو برد(همین عکسی که گذاشتم) و این فرد توی این کار تنها نبود، بقیه بستگان هم میخواستن توی قصاص محمد سهیم باشن. هرچند که مامورا برای حفظ ارامش اونجا تلاش کردن اما مادر یکی از قربانیا اجازه گرفت تا طناب رو دور گردن اون بندازه.