🌸 اندکی تامل 🌸
#پارت_114 از زهرا خداحافظی کردم و حالا متوجه شدم چه قولی دادم درونم باز جنگی به پا شد: _اصلا از کج
#پارت_115
همین طور چشم به اطراف میدوختم و به فکر فرو میرفتم
نزدیکای ظهر بود که گرما داشت اذیتم میکرد
رو به علی کردم و گفتم:
_علی خیلی هوا گرمه منم خسته شدم بیا بریم یه مقداری استراحت کنیم
_باشه بیا همین موکب چند تا درخت پیششه خوبه
رفتیم زیر درختا و روی چمن ها نشستیم وبه درخت تکیه دادیم پاهامونم دراز کردیم
چشمام رو گذاشتم رو هم
نفهمیدم کی خوابم برد
با صدایی که به گوشم رسید چشم باز کردم:
_امین پاشو بریم دیگه زیاد اینجا موندیم
بلند شدم و راه افتادیم
گرما میزد تو سرمون و بدجور اذیت میشدیم
همینطور که داشتم با خودم ور میرفتم چیزی میزاشتم سرم که گرما نزنه علی رو بهم گفت:
_یه پیشنهاد دارم
_چیه؟
_بیا روز استراحت کنیم و شب حرکت کنیم
مقداری فکر کردم و گفتم:
_آره خوبه اون وقت اینطور اذیت نمیشیم
_پس یه ۲۰ تا عمود دیگه بریم بعدش بریم استراحت کنیم شب بعد نماز حرکت کنیم
_باشه
با این فکر که دیگه مجبور نیستیم گرما رو تحمل کنم پا تند کردم که ۲۰ عمود رو زود بریم
ادامه دارد....
✍ط، تقوی
🌐 @andaki_tamol