eitaa logo
🌸 اندکی تامل 🌸
77 دنبال‌کننده
4.4هزار عکس
1.1هزار ویدیو
11 فایل
هدف ازتشکیل کانال بصیرت افزایی و روشنگری و شفافیت سازی در مسائل فرهنگی و اجتماعی و سیاسی و روزجامعه میباشد. ✔ #کپی_مطالب_آزاد_با_ذکر_صلوات
مشاهده در ایتا
دانلود
🌸 اندکی تامل 🌸
#پارت_34 بعد از دانشگاه رفتیم خونه،تو این بین علی شروع به صحبت کرد: امین این چند وقت که درگیر بودی
ساعت 8 صبح بود که علی بعد از صبحونه زد بیرون،گفتم کجا میری؟فقط گفت میرم جایی عصر میام از اون تصادف حدود یک ماهی میگذشت،زهرا رفته بود خونه و علی هم این چند روز خیلی رفتارش عجیب شده بود نمیدونستم کجا میره و داره با کی میگرده،هیچ حرفی هم بهم نمیزد کنجکاویم زیاد شد و نتونستم جلوشو بگیرم،تصمیم گرفتم یواشکی دنبالش برم وقتی از خونه رفت با فاصله افتادم دنبالش،طوری میرفتم که متوجه ام نشه یه ساعت و نیمی گذشت که دیدم به مناطق پایین شهر رسیدیم،وارد یه خیابون نسبتا کوچک شد و کم کم داخل کوچه های باریک رفت،تا جایی که دیگه ماشین نمیرفت،از ماشین در اومد و دو کیسه برنج و چند تا روغن و یه بسته گوشت از تو ماشین در آورد و در یه خونه رو زد،یه خانوم مسن اومد بیرون و علی اون وسایل رو به دستش داد،برا اینکه متوجهم نشه سریع برگشتم دوباره اومد تو ماشین نشست و تعقیب شروع شد دوباره وارد یه خیابون ها و کوچه های باریک شد و همون کارو تکرار کرد،تا عصر کار علی این بود و منم به دنبالش دیگه خسته شدم و اومدم خونه و تو فکر این بودم اون خونه ها مناطق فقیر نشین بودن حتما علی به فقرا کمک میکنه و نمیخواد کسی بفهمه با این فکر خیلی ازش خوشم اومد،منتظرش بودم که بعد از یه ساعت اومد،معلوم بود خیلی خسته است بهش گفتم خوب کار کردی خسته نباشی _منظورت چیه؟ میدونم کجا رفتی _کجا رفتم؟ - اون خونه های فقیر رو بهشون برنج و گوشت و روغن میدادی سریع رفت و گفت:تعقیب کردن کسی کار خوبی نیست،درضمن حق نداری به کسی چیزی بگی آبی به دست و صورتش زد و اومد،بهش گفتم: _واقعا خیلی کار خوبی میکنی،به کسی چیزی نمیگم ولی بزار باهات بیام،دوست دارم بیام و به فقرا کمک کنم اگه با هم باشیم بیشتر میتونیم کمک کنیم _از حرفم لبخندی روی لبش نشست و جواب داد: _باشه اگه دوست داری بیای بیا _کی میری؟یه تعداد خونه مونده که فردا صبح میرم اگه خواستی بیا خوشحال بودم که قبول کرد باهاش برم،رفت تو اتاق و دراز کشید،نیم ساعت بعدش سراغ کتاب و دفتراش رفت واقعا این پسر چه حالی داره که دوباره میخواد بره درس بخونه،با اون سمندی که دوباره خرید اینقدر اینطرف اونطرف رفت حالا هم داره درس میخونه،حتما خیلی هدف بالایی داره که اینطور تلاش میکنه فردای اون روز با هم رفتیم و اولین خونه که رسیدیم علی گفت تو برو بهشون بده رفتم در زدم،در باز شد و با صحنه ای که دیدم بدجور دلم گرفت و به هم ریختم ادامه دارد... ✍️ط،تقوی @andaki_tamol
🌸 اندکی تامل 🌸
#پارت_34 بعد از دانشگاه رفتیم خونه،تو این بین علی شروع به صحبت کرد: امین این چند وقت که درگیر بودی
ساعت 8 صبح بود که علی بعد از صبحونه زد بیرون،گفتم کجا میری؟فقط گفت میرم جایی عصر میام از اون تصادف حدود یک ماهی میگذشت،زهرا رفته بود خونه و علی هم این چند روز خیلی رفتارش عجیب شده بود نمیدونستم کجا میره و داره با کی میگرده،هیچ حرفی هم بهم نمیزد کنجکاویم زیاد شد و نتونستم جلوشو بگیرم،تصمیم گرفتم یواشکی دنبالش برم وقتی از خونه رفت با فاصله افتادم دنبالش،طوری میرفتم که متوجه ام نشه یه ساعت و نیمی گذشت که دیدم به مناطق پایین شهر رسیدیم،وارد یه خیابون نسبتا کوچک شد و کم کم داخل کوچه های باریک رفت،تا جایی که دیگه ماشین نمیرفت،از ماشین در اومد و دو کیسه برنج و چند تا روغن و یه بسته گوشت از تو ماشین در آورد و در یه خونه رو زد،یه خانوم مسن اومد بیرون و علی اون وسایل رو به دستش داد،برا اینکه متوجهم نشه سریع برگشتم دوباره اومد تو ماشین نشست و تعقیب شروع شد دوباره وارد یه خیابون ها و کوچه های باریک شد و همون کارو تکرار کرد،تا عصر کار علی این بود و منم به دنبالش دیگه خسته شدم و اومدم خونه و تو فکر این بودم اون خونه ها مناطق فقیر نشین بودن حتما علی به فقرا کمک میکنه و نمیخواد کسی بفهمه با این فکر خیلی ازش خوشم اومد،منتظرش بودم که بعد از یه ساعت اومد،معلوم بود خیلی خسته است بهش گفتم خوب کار کردی خسته نباشی _منظورت چیه؟ میدونم کجا رفتی _کجا رفتم؟ - اون خونه های فقیر رو بهشون برنج و گوشت و روغن میدادی سریع رفت و گفت:تعقیب کردن کسی کار خوبی نیست،درضمن حق نداری به کسی چیزی بگی آبی به دست و صورتش زد و اومد،بهش گفتم: _واقعا خیلی کار خوبی میکنی،به کسی چیزی نمیگم ولی بزار باهات بیام،دوست دارم بیام و به فقرا کمک کنم اگه با هم باشیم بیشتر میتونیم کمک کنیم _از حرفم لبخندی روی لبش نشست و جواب داد: _باشه اگه دوست داری بیای بیا _کی میری؟یه تعداد خونه مونده که فردا صبح میرم اگه خواستی بیا خوشحال بودم که قبول کرد باهاش برم،رفت تو اتاق و دراز کشید،نیم ساعت بعدش سراغ کتاب و دفتراش رفت واقعا این پسر چه حالی داره که دوباره میخواد بره درس بخونه،با اون سمندی که دوباره خرید اینقدر اینطرف اونطرف رفت حالا هم داره درس میخونه،حتما خیلی هدف بالایی داره که اینطور تلاش میکنه فردای اون روز با هم رفتیم و اولین خونه که رسیدیم علی گفت تو برو بهشون بده رفتم در زدم،در باز شد و با صحنه ای که دیدم بدجور دلم گرفت و به هم ریختم ادامه دارد... ✍️ط،تقوی @andaki_tamol