🌸 اندکی تامل 🌸
#پارت_65 رفتم سمت آشپزخونه با دیدن میز تعجب زده نگاهی به علی کردم: _اینا کار توئه؟!!! _نه کار زنم
#پارت_66
وارد دانشگاه شدیم و رفتم داخل کلاس بعد از کلاس رفتم که به آموزش دانشگاه اطلاع بدم بابت اربعین که میخوام برم و بگم این چند روز کجا بودم
وارد اتاق شدم دو سه نفری نشسته بودن رو به اقای امینی که پشت میز نشسته بود رفتم بعد از سلام و علیکی شروع به صحبت کردم و گزارش دادم،ایشون هم دعا کرد بابام هرچه زودتر خوب بشه و گفت مشکلی نداره رو بهش گفتم:
_یه کار دیگه هم باهاتون داشتم
_بله بفرمایید
_من اربعین میخوام برم کربلا
_تو کجا و کربلا کجا؟
صدای مرد ریشی بود که بغل نشسته بود و با پوزخند این حرفو زد و ادامه داد
_کربلا جای امثال تو نیست بچه پولدار تو برو سواحل آنتالیا برات بهتره
_آقای نظری متوجه حرفتون باشید،کربلا رفتن رو من و شما مشخص نمیکنیم اون که باید مشخص کنه کس دیگه است و ایشون هم آدم باشخصیتی هستند و هیچ مشکلی هم ندارند و اصلا جالب نیست شما چنین حرفایی زدید
با دفاعی که اقای امینی کرد دلم قرص شد برای حرف زدن:
_همین شما ها هستید که جلوه مذهبی ها رو تو چشم مردم بد میکنید،وگرنه من بهترین دوستم مذهبیه هرگز از این حرفا نزده خودش هم پیشنهاد بهم داد،همون کسی که شما خیلی ازش حساب میبرید سید علی حسینی
وقتی اسم علی رو شنید تعجب کرد و دیگه حرفی نزد،واقعا ناراحت شده بودم از حرفش ولی حالا یه حرف علی برام تداعی شده بود که میگفت:
بچه مذهبی ها هم مشکلاتی دارن اگه حرف بدی از کسیشون شنیدی به همشون سرایت نده
با همون اخم های درهم زدم بیرون،با علی روبرو شدم همین که نگاهمون به هم برخورد کرد نگران آمیز لب زد:
_چی شده که ناراحتی؟امینی حرفی بهت زد؟
_نه بیخیالش
_تا بهم نگی ولت نمیکنم
ناچار جریانو براش توضیح دادم
با هرکلمه که توضیح میدادم اخماش بیشتر در هم میرفت،بهم گفت همینجا بمون الان میام خواستم دستشو بگیرم که نره چون میدونستم میره حرف بهش میزنه که نتونستم، دنبالش رفتم و صداش میزدم اما فایده نداشت و به راهش ادامه میداد
ادامه دارد....
✍️ط، تقوی
🌐 @andaki_tamol