eitaa logo
انجمن راویان فتح البرز
284 دنبال‌کننده
8.5هزار عکس
4.1هزار ویدیو
329 فایل
فعال در عرصه روایتگری و راهیان نور ارتباط با ادمین @saleh425
مشاهده در ایتا
دانلود
3.98M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔷 صحبتی از شهید آوینی که مربوط به ۳۰ سال پیش است اما انگار که او همین امروز در میان ما بوده و افسران جنگ نرم شیطان و برخی سلبریتی های بی مصرف را دیده و آن را بیان کرده است! ♦️موافقید؟ 👇 @ravayatefathavini
3.58M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 گروهان غواص گردان کربلا پلاژ اندیمشک 🔸 شهید علی بهزادی فرمانده گروهان نجف اشرف 🔹 تمرینات آبی خـــاکی عملیات کربلای ۴ شهادت: کربلای پنج یاد باد ... آن خاطرات جبهه‌ها گویِ سبقت را ربودند آن سبکبالان مست ... ‌‌‍‌‎‌┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═‌‌‍‌‎‌‌‌‍‌‎‌┄
36.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔼 چشم انتظاری مادر شهدای گمنام...
13.16M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 🌹 مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضَى نَحْبَهُ وَمِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِيلًا ✅سردار تخریبچی حاج جعفر جهروتی زاده 🔷 ازموسسین لشگر 27 حضرت رسول(ص) و فرمانده گردان تخریب @alvaresinchannel
15.04M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✍ خاطره زیبا و واقعی از شهید عباس بابایی 🎙 لینک کانال روایتگران راهیان مکتب حاج قاسم 🍀⚘🍀⚘🍀⚘ http://eitaa.com/maktabehajqasemsoleimani
📸 جواد الشهید اثر جدید استاد حسن روح الامین به مناسبت شهادت امام جواد(ع) 🖤🖤🖤🖤
3.08M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 سالروز شهادت شهید مدافع حرم«مهدی عسگری»،شهیدی که پیکرش هیچگاه برنگشت... 🌐 @basijalborz_irankochak
📸 اوایل تیر ۱۳۶۱، ، محوطه ی پادگان حاج احمد متوسلیان در جمع نیروهای اعزامی قوای محمد رسول الله ص
📸 اوایل تیر ۶۱، سوریه، مراسم صبحگاه نیروهای ایرانی در پادگان زبدانی از سمت چپ : جعفر جهروتی زاده ، ، شاه حسینی، میرعلی رئیسی اسکویی، منصور کوچک محسنی، ناصر شیری، شهید مرتضی سلمان طرقی، کاظم میرزایی، شهید کاظم نجفی رستگار، شهید علی اکبر حاجی پور، ناشناس
1.61M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 فیلم کوتاهی از در سوریه سال ۶۱ خیبر خیبر یا صهیون جیش محمد ص قادمون...
✨📚✨﷽✨📚✨ 📚✨📚✨ ✨📚✨ 📚✨ ✨ صلوات ‌‌و سلام خداوند برارواح طیبه ی شهیدان 📖روایت «» 🔸خاطراتی از سردار شهید حسین بادپا 🔹فصل :اول 🔸صفحه: ۳۴-۳۳ 🔻 ادامه قسمت: ۱۱ همه باهم گریه می کردیم. گفت: بچّه های مردم، دست و پای خودشون رو از دست می دن، انگارنه انگار. من فقط یه کمی پوستم سیاه و سوخته شده. هیچ کس ندونه، فکر می کنن که چه اتفاقی افتاده ! خم شدم تا بغلش کنم و ببوسم؛هرچی گشتم، جای سالمی پیدا نکردم. فقط توانستم سرش را ببوسم. ویلچرش را کنار یک نیمکت بردیم. توی حیاط بیمارستان، باهم نشستیم. از حسین پرسیدم «ننه، چی شد که به این روز افتادی؟!». گفت«یه عملیات بود به نام والفجر۸. شهرفاو رو گرفته بودند. عراقی ها از سلاح شیمیایی استفاده کرده بودند. در هیچ جنگی نباید از مواد شیمیایی استفاده کنن؛ چون این میشه جنگ ناجوانمردانه…». طوری توضیح می داد که من و پدرش که کم سواد بودیم، متوجه شویم. او حرف می زد؛ من بی صدا و آرام گریه می کردم. ویلچرش را سمت من آورد. دست های مرا تو دست های سوخته اش گرفت و گفت «ننه، همان طور که والدین باید از دست فرزندشون راضی باشن، فرزند هم باید از والدینش راضی باشه. می خوام بگم من از دست تون راضی نیستم. » گفتم «چرا، ننه؟! چه کار کردیم؟!». گفت «تو و بابام ،من رو از دوست هام جدا کردین! شما دعا کردین که من شهید نشم.» مانده بودم چی بهش بگویم! با دستش، گوشه ی چارقدم را گرفت، سرم را کشید پایین، و بوسید. با التماس گفت: ننه، تورو به خدا، از ته دلت دعا کن شهید بشم. 👇 لینک کانال روایتگران راهیان مکتب حاج قاسم 🍀⚘🍀⚘🍀⚘ http://eitaa.com/maktabehajqasemsoleimani ✨ 📚✨ ✨📚✨ 📚✨📚✨ ✨📚✨📚✨📚✨
✨📚✨﷽✨📚✨ 📚✨📚✨ ✨📚✨ 📚✨ ✨ صلوات ‌‌و سلام خداوند برارواح طیبه ی شهیدان 📖روایت «» 🔸خاطراتی از سردارشهید حسین بادپا 🔹فصل: اول 🔸صفحه: ۳۵-۳۴ 🔻 قسمت: ۱۲ عملیات کربلای 4، حسین مجروح شده بود؛ طوری که بدنش جای سالم نداشت. به بیمارستانی در بهشهر انتقالش داده بودند. یکی از دوستانش به نام مهدی زینلی، هم زمان با حسین، توی همان بیمارستان بستری بوده. هر دو بعد از معالجه، با هم مرخص می شوند. تصمیم می گیرند قبل از این که برگردند منطقه، یک سر هم بیایند رفسنجان. شیطونی اش گل می کند. از بیرون زنگ خانه را زد. گوشی را برداشتم گفتم《الو... بفرمایید.》گفت《سلام، ننه! چطوری؟ چه خبر؟》 گفتم《خوبم، ننه! قربونت برم. الآن که صدای تو رو شنیدم، خوبتر هم شدم. امروز چی شده یادی از مادرت کردی؟!》 گفت《ننه، من که هر لحظه به یادتم. می خوام یه خبر خوب بهت بدم. الآن اهوازم. اگه خدا بخواد، چهار پنج روز دیگه میام دست بوس ننه ی گلم.》 گفتم《تو سالم باش؛هروقت خواستی، بیا.》 گفت《بابا و بچّه ها حالشون خوبه؟... ننه، من زیاد نمی تونم حرف بزنم. کاری نداری؟ خداحافظ...》. ده دقیقه ای از تلفنش گذشته بود. یکی در زد. چادرم را سرم کردم و رفتم پشت در. گفتم《کیه؟》جوابی نشنیدم. دوباره گفتم《کیه؟!》و در را باز کردم. باورم نمی شد! حسین، پشت در ایستاده بود؛ با قیافه ای که اصلاً با عقل جور در نمی آمد: گوش، گردن، صورت و کل بدنش، زخمی! تا آمدم بگویم چی شده، گفت《ننه، تا حالا بیمارستان بودم. مرخصم کرده اند. حالم توپ توپه.》گرفتمش تو بغلم. یک دل سیر بوسیدمش. 👇 لینک کانال روایتگران راهیان مکتب حاج قاسم 🍀⚘🍀⚘🍀⚘ http://eitaa.com/maktabehajqasemsoleimani ✨ 📚✨ ✨📚✨ 📚✨📚✨ ✨📚✨📚✨