شاپرک خسته بود ، بال هایش شکسته و دردی توصیف ناپذیر وجودَش را فرا گرفته بود.
اما او عاشق پرواز بود !
پریدن را دوست داشت ، هر چند برایش محک بود
تسلیم نمیشد ، هرچند دردناک بود
زندگی را ترجیح میداد ، اما توانی برای ادامه وجود نداشت .
خستگی بی پایانش بر او تاب نمی اورد
و بلاتکلیف بود .
از عشقی برای یافتن او ، که حتی دامل آسمان را هم میگرفت !
گلایه میکرد.
از عشقی که ، از خانهام تا خانهات راهی نیست
و این نزدیکی
دوریمان را بیشتر میکند
وقتی که گوشهایت
به وسعت حرفهایم نیست
تنها میشوم...
چرا مرا چنان لگدکوب نمیکنی
که با خیال تخت
در دسترس نباشم ؟
و یا چنان بغل نمیکنی که با تمام تن
شاعرت باشم ؟