او که میخندید
زمان هم در لا به لای چال گونه اش گم میشد
دیگر از من چه انتظاری میرود؟ :)
او از خانه رفته بود ....
همسایه ها میگفتند نامه را که دید
دیوانه شد
میخندید اما خنده هایش پر از زجه بود
صدای خنده هایش قصه ایی شده بود برای ترساندن کودکان شهر
کسی نمیدانست در نامه چه بود
فقط میدانستند هر چه که بود جانش را گرفته بود
خبر آوردند سرباز خسته و زخمی از راه رسیده
، اما زن از خانه رفته بود, زخمی که او را در قطار و جنگل و جاده نکشته بود، در خانه کشت.!
و هنوز کسی نمیداند در نامه چه بود ...."