از که میگویی دنیا
ما که غم خواری نداریم
از عشق چه می گویی دنیا
ما که معشوقی نداریم
از درد چه می گویی دنیا
ما که همدردی نداریم
چشم هایت سبز نبود متفاوت هم نبود.
اما ان دو مروارید گوی مانند من را در عمق خود میکشاند.
آنقدر من را در خود غرق میکرد که اطرافم را فراموش میکردم.
مهم نبود برف باشد یا باران یا حتی بیابان. و مهم نبود خوشحال باشم یا ناراحت.انها به زیبا ترین شکل من را آرام و ترمیم میکرد..
"چشم هایت درست مانند آسمان سبز شب در یک بیابان بود.."
هروز تکه های قلب شکسته'ی او را با چسب میچسباند و به آرامی ترمیم میکرد.
اما چیزی که قلب شکسته نمیدانست این بود که ممکن است ترمیم کننده اش کمی خودخواه باشد،این بود که احتمال نمیداد ان فرد عاشقش باشد....
آن چسب همیشگی و ابدی نبود.
قلب عاجز او با دستان نوازش بار ترمیم کننده اش جان میگرفت و بعد از ساعاتی دوباره میشکست...
امااینافسانه عشق بیپایان معشوق ترمیمکننده بود...
عاشق نوازشگر اینکار را میکرد تا دوباره آن را ببیند و دوباره قلب آشفته اش را آرام کند.
درست است.او کمی خودخواه بود..
"Selfish love" "عشق خودخواهانه"
بارها به خود میگفت مهم نیست. اما نمیدانست اگر مهم نبود بارها برای فراموشش نمیگفت
"مهم نیست"