eitaa logo
𝑨𝒏𝒐𝒕𝒉𝒆𝒓 𝑳𝒐𝒗𝒆
748 دنبال‌کننده
395 عکس
299 ویدیو
24 فایل
@anotherlovee چنل محافظ ✨ نفس هایت شاعرانه ترین احساس ها را درون رگ هایم جاری می‌کند. من در کنارِ تو تمام معشوقه های افتاده روی پرد‌ه‌ی سینما را درونِ قلبم احساس می‌کنم.✨
مشاهده در ایتا
دانلود
Anotherlove@kat.cotae=e0238a_۱۱۰۴۲۰۲۳.mp3
زمان: حجم: 985K
اینبار چشم ها اسیر خال لبت بود ای عشق !
در میان راه هنوز هم رد گرمای دستانت دور حصار قلبم جا مانده بود تقدیر تاوان کدام گناه من بود که حال اینگونه جای خالی گرمی دستهایت بر روی سینه ام سنگینی میکند ؟
هدایت شده از 𝖸𝖺𝗄𝖺𝗆𝗈𝗓
بگذار چشم هایت باشم تا بدانی این دل رنج از نگاه تُ دارد
شبتون بخیر
هدایت شده از رومینا !'
پارت نهم توجهش به پشت بوته ها و البته بیشتر ،شخص پشت بوته ها بود پسری با موهایی وحشتناک و الباسی خیس آب ،وحشت زده به او نگاه میکرد انگار نه انگار او همان مرد ناشناس زیبایی بود که در سالن به جای اوژنی ظاهر شده بود.. چه بلایی به سرش آمده بود؟! در یک آن ،عین دیوانگان به سمت رومینا دوید رومینا از ترس به سمت عقب دوید ولی او از جلویش ظاهر شد و با جیغ کر کننده ای که رومینا زد گوش هایش را گرفت رومینا با چهره ای منزجر شده گفت _هی مردک تو چرا من و ول نمیکنی؟!ی اشتباهی شد و من تورو با یکی دیگه اشتباه گرفتم .پس حالا میتونی بری گورتو گم کنی و از خدا خواسته برگشت تا فرار کند که مرد ناشناس دستش را گرفت _هی،برای من خیلی مهمه که بدونم تو کی هستی و چرا یهو به جای معشوقه ی من ظاهر شدی؟و مهم تر از همه.. اون شبح مو فرفری سراغ توهم اومد؟؟ رومینا که کنجکاو شده بود برگشت سر جای اولش _شبح مو فرفری و از کجا میشناسی ؟؟ _نمیشناسم.فقط قبل از تو سراغ منم اومد و همون حرفایی که به تو زد و بهم گفت.گویا همکار من تویی . پس بجای فرار کردن باید به هم کمک کنیم تا بتونیم برگردیم خونه ✨✨✨ آن دو در زیر نور ماه ،میان درختان و گیاهان ناشناخته راه خود را با نقشه ای که گویا خاله روحه به مرد ناشناس داده بود دنبال میکردند تمام تلاش خود را میکردند تا این کار را بدون مکالمه ای انجام دهند تا اینجای راه چیز هایی دیده بودند که بشدت عجیب بود قارچ هایی عجیب و جادویی که از خود نور داشتند موجوداتی مثل کوتوله که از دور میدیدند صدا های ترسناک جنگیدن جنگل به طرز عجیبی ترسناک و خطرناک بود مرد ناشناس برای اینکه با صحبت سر خود را گرم کند تا نترسد گفت _میخوای درمورد دنیاهای اصلیمون به هم بگیم؟؟ رومینا با گستاخی تمام پاسخش داد _کافیه هم رو تحمل کنیم تا کتاب و پیدا کنیم و برگردیم خونه...کتاب زود پیدتا میشه،پس نیازی نیست همو بشناسیم با چیزی به هم بگیم _حداقل بگو باید الان چی صدات کنم؟؟ رومینا در فکر فرو رفت اگر اسم اصلی خود را فاش میکرد اتفاقات خوبی نمیوفتاد اسمی دروغین هم نمیتوانست از خودش بسازد.اگر در این میان خاله روحه ظاهر میشد و او را با اسم اصلیش صدا میزد همچیز خراب میشد در این افکار بود که صدای مرد ناشناس او را از فکر بیرون آورد _اونجا رو ببین! ی سوپر مارکته. کلبه ای چوبی و دنجی بود که با گیاه احاطه شده بود نوری زرد از میان شکاف های چوب ،کلبه را نورانی کرده بود گویی از وسط بهشت بود تابلویی کوچک کنار کلبه نوشته شده بود سوپر مارکت بانو کیم نزدیک شدند و زنگوله ی کنار در را به صدا در آوردند نگاهی نگران به یکدیگر انداختند و منتظر پاسخ شدند لای در باز شد و بانوی جوانی با قد کوتاه وپیشبند پوش ،با چهره ای مضطرب گفت _اسم تون ؟‌و اینکه چکار دارین؟ رومینا گفت _ام چیزه..ما گم شدیم و خیلی گرسنه ایم و سوالات زیادی هم داریم..نمیدونیم کجاییم میشه کمک کنین بهمون؟؟ بعد از مکث بانو‌کیم در را باز کرد و چهره هایشان را آنالیز کرد یک لحظه بهت زده شد و اخم کرد گویی آنها را میشناخت _بیاین تو بچها وارد کلبه شدند بوی شیرینی فضا را پر کرده بود کلبه ی دنجی بود پر از همه چیز هرچیزی که فکرش را بکنید در کلبه موجود بود وسط کلبه ،درختی مثل ستون سبز شده بود و از سقف بیرون زده بود بانو کیم روی صندلی خود نشست و با چهره ای طلب کار و طعنه آمیز گفت _از شما بعیده این وقت شب تو جنگل کوتوله ها باشین.آخه ی موقع لباساتون کثیف میشه تو قصر راهتون نمیدن... بچها گیج شده بودند مرد ناشناس گفت _تو اونوقت از کجا مارو میشناسی؟؟ بانو کیم قیافه اش عصبی تر شد _اومدین من و دست بندازین؟؟کارتون و بگین و برگردین قصرتون ..خانم ایزابلا..ی موقع ساعت ماسک صورتتون دیر نشه.! بچها با هر کلمه ای از بانو کیم گیج تر میشدند رومینا وارد عمل شد _میشه به من بگی ما کی هستیم؟جدی دارم میگم خانوم.لطفا به ما کمک کن ما نمیدونیم تو کی هستی؟اینجا کجاست؟حتی نمیدونم این پسری که بغلمه کیه؟!ما به کمکت احتیاج داریم.اونجوری که من متوجه شدم،ما روحمون اومده تو این جلد . و تو صاحب قبلی این بدن هارو میشناسی ! بانو کیم چهره اش متفکر شد.اول باور نکرده بود ومیخواست آنها را بیرون کند ،ولی بیشتر فکر کرد و از جا برخواست به سمت پشت کلبه رفت و از دید پنهان شد بچها در کلبه تنها شده بودند مرد ناشناس دست دراز کرد تا شیرینی ای از روی پیشخوان بردارد ،ولی رومینا محکم روی دستش زد و گفت _نکنه میخوای به جرم دزدی بندازتمون بیرون!؟ بانو کیم وارد شد و کتابی سبز رنگ در دست داشت _من حرفتون و باور میکنم..چون اون ایزابلا یی که من میشناسم هرگز از کلمه ی لطفاً استفاده نمیکرد...اینجوری که اینجا نوشته ،شما فقط با طلسم نجوای مرگ امکان داره اینجوری شده باشین رومینا چشم هایش درشت شد _این کتاب طلسمه؟ وای ما به این نیاز داریم تا بتونیم برگردیم خونمون ،اگه
هدایت شده از رومینا !'
تو نیازش نداری میشه بدیش به مااا؟؟ بانو کیم با چهره ای تاسف بار پاسخ داد _نه عزیز دلم.این که کتاب طلسم واقعی نیست..فقط درمورد طلسم ها نوشته. رومینا نا امید شد _میشه بهمون بگی الان باید کجا بریم؟ چکار کنیم وکجا دنبال کتاب اصلی بگردیم ؟؟ _ببین ایزابلا . الان تو و آنتونی باید برگردین قصر و... مرد ناشناس میان حرف های بانو کیم پرید _آنتونی؟؟ _آره اسمت تو این دنیا آنتونی عه.آره داشتم میگفتم ، باید برگردین قصر و وانمود کنید همون آدمای قبلی هستین. اینجوری امن تره و اینکه ی نفر هست که می‌تونه کمکتون کنه تو این راه. ی دختر شجاع و دلیره که اسمش ملودی عه..شما به همین راحتیا نمیتونین ببینینش چون فراری عه رومینا گفت _فراری؟؟یعنی مجرمه؟ _اره مجرمه ولی چون از حقانیت دفاع کرده .و آدمایی مثل پدر و مادر شما اونو متهم می‌دونن مرد ناشناس، یا بهتر بگم ،آنتونی گفت _اونا پدر و مادر واقعی ما نیستن که.. _حالا هرچی که هست..الان باید برگردین ،ی سری وسیله بهتون میدم فقط هشدار میدم،موقع برگشت مراقب باشین ، چون جنگل کوتوله ها خطرناک ترین جای سرزمینه ✨✨✨ از یکدیگر جدا شده بودند و هرکس روبروی قصر خانوادگی خودش بود گویا هردوی آنها ،فرزندان پادشاهان سرزمین بودند آنتونی ایزابلا را تا نزدیک قصر رسانده بود و خیالش از بابت دوست جدیدش راحت بود فقط نگران دختر مورد علاقه اش بود که از او جدا شده بود یعنی الان او حالش خوب بود؟ از میمهانی برگشته بود؟ نزدیک در ورودی قصر ایستاد و زنگ را فشرد زنی که از الباسش مشخص بود خدمتکار است ،در را باز کرد و با چهره ای وحشت زده گفت _قربان!چی به سرتون اومده؟! بیاید تو به مکانی ناشناخته که گویا خانه ی او بود وارد شد مردی اخمو با الباسی شیک و یک شکم گنده نزدیکش شد _آقای آنتونی!..در شأن پسر شاه نیست که اینطور آشفته و آنهم این موقع نیمه شب به قصر باز گردد _عذر میخوام،ام .. چیزه..من رو ..عام....آهان...دزدیده بودن. _بهتره فردا پس از صرف ناهار با پدرتون صحبت کنید..الان وقت مناسبی برای دیدار ایشون نیست .برگردین اتاقتون .شب خوش ‌‌ ✨✨✨ آنتونی خود را روی تخت پرت کرد سخت ترین روز عمر خود را گذرانده بود فکرش از خانه و دنیای خودش بیرون نمیرفت نگران بود نگران بود نکند رومینای کوچکش در میان آن مدرسه ی پر دردسر ،دست تنها بماند آری آنتونی قصه ی ما،همان اوژنی بود افسوس که هردو ی آنها یکدیگر را نمیشناختند هردو در دنیایی ناشناخته بودند و هردو تصور میکردند در این دنیای عجیب تنها هستند ولی نمیدانستند ، این فردی که کنارشان راه میرود غریبه ترین آشنا ست:)) 🏛@Rominachanell 🏛@anotherlove
هدایت شده از  𝙎𝙥
این پیامو فور کنید تا طبق وایبتون حدس بزنم چند درصد Angel / devil هستید. و اگه جنایتکار بودید چه جرمی میکردید تگاتون🧎🏻
GafurLuna - Gafur.mp3
زمان: حجم: 2.8M
Схватив я тебя, не отдам, не отдам, бейба
هدایت شده از رومینا !'
پارت دهم رومینا احساس شعف داشت چشم در قصری باز کرده بود که تابحال در مشابهش را ندیده بود خدمتکار سه بار دنبالش آمده بود برای صبحانه ولی مدام او را می‌پیچاند نمیتوانست دل از اتاق قشنگش بکند چشمش را که باز کرده بود سقف نقاشی شده را دیده بود ستون ها با رگه های طلا تزئین شده بود پرده ی اتاق نقاشی های تاریخی بود اتاق انقدر بزرگ بود که حس میکرد میتوان در آن فوتبال بازی کرد اینطور که تصور کرده بود اتاق اندازه ی کل خانه شان بود تراس رو به دریاچه ی نقره گون باز میشد شیر توالت را که با نیروی جادویی اشاره کار میکرد ،مدام باز و بسته میکرد از صبح صد دست لباس عوض کردن بود لوازم آرایش را آنقدر استفاده و پاک کرده بود که تمام شد خدمتکار که این بار جوش آورده بود بدون در زدن وارد شد و رومینا را در حال بالا و پایین پریدن از تخت یافت جوری که انگار تابحال انسان ندیده بود بهت زده رومینا را نگاه میکرد _ام...بانو ایزابلا پایین منتظر شمان _حله میام .چیشده چرا انقدر متعجبی؟؟ خدمتکار با ترس و اضطراب جرئت کرد دهان باز کند..گویی انگار روبرویش یک لولو‌ خور خوره ایستاده بود _آخه این اولین باریه که برای صبحانه سر ساعت حاضر نمیشین...و بالا و پایین پریدن از تخت آخرین کاریه که ممکنه تو عمرتون انجام بدین.. خدمتکار تقریبا فرار کرد رومینا لباسی پفی با رنگی شاد انتخاب کرد و موهایش را پاپیون کرد بالای سرش از اتاق خارج شد دور و برش را نگاهی انداخت و مطمئن شد کسی نگاه نمیکند و سپس با لبخندی از پله ها سر خورد پایین در کمال ناباوری خدمتکاران پایین پله ایزابلای دیوانه شده را تماشا میکردند با تمام سرعت از سرسرا ها می‌گذشت و سعی میکرد به تابلو ها توجه نکند تا دیر تر از این به میز صبحانه نرسد در سالن غذا خوری باز شد سالن انقدر بزرگ بود که انتهایش دیده نمیشد ولی تنها یک میز بلند در آن قرار داشت و دو نفر انتهای آن نشسته بودند با تردید وارد شد و سر میز ایستاد _سلام مامان.سلام بابا صبح بخیر ملکه لبخند بر لبش خشک شد _صبح بخیر دخترم،چرا لباس صبحونت و نپوشیدی؟؟ کثیف شده بود؟؟ موهاتم مثل همیشه نبستی! خوشحالم که امروز لبخند میزنی.. کم میبینم لبخند بزنی رومینا که دید در برخورد اول گند خود را زده گفت _ام چیز شد .از اون خسته شدم. این قشنگ تره و روبروی مادرش نشست ملکه و پادشاه پس از رد و بدل کردن نگاه هایی متعجب ، شروع به خوردن کردند ✨✨✨ اوژنی گیج شده بود دقیقا نمیدانست باید چکار کند با بهانه ی ناخوشی ،سر میز صبحانه نرفته بود ولی بیشتر از این نمیتوانست در اتاق بماند با توجه به عکس های خانوادگی که روی میز بود از کمد لباسی شق و رق و رسمی پیدا کرد و از اتاق خارج شد با توجه به اطلاعاتی که از ورودش جمع کرده بود متوجه شده بود که آن مرد چاق دیشب ،دست راست پدرش است ولی دقیق نمیدانست آنتونی چه شخصیتی داشته که دقیق آنها را تکرار کند دست راست پدرش از جلویش سبز شد تا دهان به حرف زدن باز کرد متعجب شد نگاهی به سر تا پایش انداخت _آقای آنتونی!جایی تشریف میبرین؟؟ _خیر آقا مرد روبرویش جا خورد ولی اوژنی دلیل این جا خوردن ها ی پشت سر هم را نمیدانست _چی شده که انقدر مودب شدین؟لباس های مرتب پوشیدین و موهاتونم مرتبه و تعجب آور تر از تمام اونها، از صبح تا الان دردسر جدید درست نکردین _اگه دوست دارین برم ی دردسر درست کنم؟؟؟ _نه ممنون ی عمره شما دردسر درست کردین و من پشت سرتون اونارو ماست مالی کردم،بهتره امروز استراحت کنم .اوه راستی پدرتون تو کتاب خونه است و منتظر شما اوژنی پس از احترام گذاشتن به دست راست پدرش ،سعی کرد کتابخانه را پیدا کند در زد و وارد شد پدرش را در حالی که پشت به او روی میز مطالعه نشسته بود و پری های نگهبان کتابش را ورق میزدند دید _سلام پدر روزتون بخیر.گفتن کارم دارین نگاه سنگینش را از روی کتاب برداشت _میدونم که دوباره ساز مخالفت میزنی و میخوای دلیلای صد من ی غاز برام سر هم کنی ولی درمورد کلاس های شمشیر بازی و سوارکاری و همچنین زبان یونانی باید باهم صحبت کنیم _من اینجام تا گوش بدم پدر پدرش نگاهی متعجب به او انداخت و ادامه داد _تمام کلاسا رو کنسل کردی.اسب اصیل ایرانی رو فراری دادی و کاری کردی که معلم زبانت رو روی پشت بوم و آویزون از ستون ها پیدا کنیم توضیحی داری واسش؟؟ اوژنی که تازه داشت آنتونی را میشناخت گفت _عذر میخوام ، تمامشون اتفاقی بود،لطفا ی فرصت بهم بدین پادشاه که توقع داشت توضیحات غیر منطقی بشنود جا خورده بود _ تمام معلما ازت میترسن و دیگه معلمی نمونده که بذارم بالا سرت پس تصمیم گرفتم بفرستمت قصر شمالی تا معلمای اونجا ی فکری به حالت بکنن اوژنی نقشه ی سرزمین هارا از روی دیوار دید قصر شمالی، قصر همکار جدیدش ایزابلا بود صدای پدرش توجهش را جلب کرد _این سکوت و مودب بودنت آرامش قبل طوفانه لطفا آبرومو نبر اونجا .