هدایت شده از رومینا !'
پارت بیست و دوم
اوژنی در جاده خاکی قدم میزد و حتی نمیدانست کجاست
اصلا نمیخواست قبول کند که به کمک نیاز دارد
اصلا نمیخواست قبول کند که اگر ایزابلا بود ، با نقشه خوانی دقیقش و هوش سرشارش میتوانست راه را پیدا کند
حتی نمیتوانست به قصر برگردد . چون هم راه را بلد نبود، هم پدر و مادش تصور میکردند او در سرزمین های کناری در حال آموزش است. نباید میفهمیدند که او حتی رنگ سرزمین های کناری هم ندیده.
همانطور که قدم میزد و فکر میکرد، سعی داشت نقشه ای درست و حساب شده بکشد
طبق تحقیقات ایزابلا. ساحره در سرزمین های شمالی زندگی میکند. پس باید قدی بلند، پوستی سفید و موهایی به رنگ طلایی داشته باشد.
اینطور که مشخص بود ساحره نیز نتوانسته بود کتاب را پیدا کند. پس وقت داشت
حالا که از یکدیگر جدا شده بودند، پس ساحره تصور میکرد بیخیال شده اند و دقیقا حالا وقت عمل کردن بود
حرف های معلم شمشیر بازی را به یاد آورد، راه رو اشتباه میرین، سرنخ هارو دنبال کنید و گول نخورید .
اگر آن را وارونه کنیم میشود
سرنخ هارو دنبال نکنید ، تصمیمتون درسته پس گول نخوردید. راهتون دقیقا درسته
ولی راه بچها چه بود؟
اینکه یکی یکی همه جا را دنبال کتاب بگردند!
سر نخ ها چه بود؟
معلم شمشیر بازی، کتاب های طلسم، پیشگویی ها، وصیت نامه ی معلم،و یاد داشت های راهنمایی که برای ایزابلا فرستاده بودند.
تمام اینها را در ذهنش جمع کرد و به نتیجه رسید
_باید برم سرزمین شمالی دنبال کتاب! ویالون طلسم نجوای مرگ هم خودم میزنم و همه چی تموم میشه، دارم میام پیشت رومینا!
کمی بیشتر که راه رفت، به دریاچه ای زلال و آبی رسید
دریاچه بزرگ بود و برق میزد
خم شد و نشست تا از آن آب بنوشد ولی با سر درون آب افتاد
دریاچه عمیق بود و سنگین؛هرچه تقلا میکرد نمیتوانست شنا کند
با تلاش بیش از پیش، بیشتر درون آب فرو میرفت
در یک لحظه ، با سرعت نور به سمت عمق آب رفت
چشم هایش را بست و منتظر مرگ ماند
ولی با شدت از آب بیرون آفتاد
چشم باز کرد و خودش را در خشکی دید
زنده بود
سرفه میکرد و آب بالا می آورد
سر که برگرداند در حیرت ماند
پیش چشمش ، چشم انداز شهری شلوغ و پر مشغله بود
✨✨✨
رومینا با دوست جدیدش در جنگل هفت آوازه قدم میزدند
برای چیدن توت های رنگی ، به کمک آنا آمده بود
تا به حال توت هایی به این زیبایی ندیده بود
بته های پشت سر هم، هرکدام یک رنگ.
توت های بنفش ، سفید،آبی، قرمز، نارنجی ،زرد، صورتی، سبز ، یشمی، سیاه و هر رنگی که به ذهنتان خطور کند
برگ های بته گویی با اکلیل درست شده بود . برق میزد و جادویی بود
_وای خدای من اینجارو!
_قشنگه نه؟این توت ها مزه ی بهشت میده .
_این مزرعه ی کوچیک مال توعه آنا؟
_آره ، من توت های مختلف رو از کل جنگل جمع کردم و دونه دونه کاشتم تا شدن اینی که الان هستن
آنا بعد از گفتن این حرف لبخندی به گرمی آفتاب زد و با خوشحالی شروع کرد به آبیاری کردن
رومینا نشست . به درختی تکیه داد و به فکر فرو رفت
آنا وقتی او را در آن حالت دید لبخند بر لب هایش خشک شد
نزدیک شد و روبرویش نشست
_ایزابلا! میدونی چیه؟ من میتونم از چهره ها حافظه اش اون رو بخونم. این قدرت منه. یجورایی اینو از اجدادم به ارث بردم . ولی حس عذاب وجدان بهم میده و سعی میکنم جلوی جادوم رو بگیرم! نمیخوام به حریم شخصی شون تجاوز کنم ولی...ولی نمیشه جلوش رو گرفت . ببخشید ولی من حافظه ات رو خوندم .و میدونم چرا همش تو فکر میری
رومینا اول جا خورد .ولی لبخند زد، دستی بر موهای آنا کشید و از زیبایی اش ذوق کرد
_نه آنا! اصلا همچین فکری نکن.
مکثی کرد و ادامه داد
_یعنی الان میدونی اسمم چیه و از کجا اومدم و چیشد که الان اینجام؟
آنا چهار زانو نشست و با چشم های گیرا نگاهش کرد
_همه چیز رو میدونم رومینا!
رومینا سرش را بین زانو هایش گذاشت و گریه کرد
آنا نزدیک تر شد و سعی کرد آرومش کند
_حق داری گریه کنی، حق داری خسته بشی، حق داری فریاد بزنی. ولی حق نداری پا پس بکشی
سرش را بالا آورد و با چشم هایی اشک بار آنا را نگاه کرد
_من به کمک نیاز دارم!
✨✨✨
اوژنی میان شهر شلوغ راه میرفت
لحظه ای حس کرد در فیلم علائدین و چراغ جادو راه میرود
الف ها دقیقا با همان لباس ها و شلوار های گشاد و عمامه بودند
الف های زن هم چادر و رو بنده داشتند
مغازه ها با چند چوب و یک پارچه بعنوان سقف، سرپا بودند
در چشم انداز روبرو میشد قصری با شکوه و عربی را دید
تنها کسی که در میان آن صحنه متفاوت بود اوژنی بود! ولی به طرز عجیبی کسی نگاهش نمیکرد،گویی برایشان عادی بود
چند فرش پرنده در آسمان بودند و مشخص بود فقط قشر خاصی از آنها استفاده میکردند
هدایت شده از رومینا !'
فقط توانست با پولی که در جیب داشت ، یک سیب بخرد تا از گرسنگی نمیرد
پیر مردی ژنده پوش ، از روبرو نزدیک میشد
اوژنی پس از نگاهی کوتاه به پیرمرد توجه نکرد
پیرمرد نزدیک شد و بشکن زد
پیش چشم های اوژنی زمان ایستاد . حرکت ها متوقف شدند و فقط حرکت پیرمرد روبرویش دیده میشد
_تو ..کی هستی؟
پیرمرد رفت سر اصل مطلب.
_ متاسفانه من نمیتونم واضح همه چیز رو بگم
ولی دارین راه رواشتباه میرین! تفاوت هارو نمیبینید؟نمیتونید پاره ی تنتون رو بشناسین؟ شکستن دل بقیه اشتباه ترین کاره.
_میدونم میدونم اشتباه کردم! هیچوقت دل کسیو نشکونم ولی.. ولی پشیمونم . ولی تو از کجا اینارو میدونی ؟
_وقت نداریم اوژنی !ساحره داره به کتاب نزدیک میشه
اوژنی از اینکه اسم کاملش را در این دنیا میشنید جا خورد،زبانش بند آمده بود
پیرمرد نزدیک تر شد و دستش را بالا آورد. نوک انگشت اشاره اش برق زد و از خود نور ساتع کرد
_اوژنی تنها کاری که برات میتونم انجام بدم همینه
انگشتش را روی پیشانی اوژنی گذاشت و نور همه جا را پر کرد
چهره ی پیرمرد به زور دیده میشد
_من بهت ایمان دارم! دخترمو نجات بده!
نور همه جارا فرا گرفت و دنیا در سفیدی مطلق فرو رفت...
🏛@Rominachanell
🏛@anotherlove
jikookMoon Dance(MP3_160K).mp3
زمان:
حجم:
2M
قلب من را چاله ی ماهت کن و برقص
بر این گودی پر ز خنده هایت برقص
دیگر پاک نیست
آن آغوشی که روزی به پاک بودنش سوگند میخوردی
دیگر پاک نیست !حال آغشته به درد توست؛