eitaa logo
𝑨𝒏𝒐𝒕𝒉𝒆𝒓 𝑳𝒐𝒗𝒆
749 دنبال‌کننده
394 عکس
299 ویدیو
24 فایل
@anotherlovee چنل محافظ ✨ نفس هایت شاعرانه ترین احساس ها را درون رگ هایم جاری می‌کند. من در کنارِ تو تمام معشوقه های افتاده روی پرد‌ه‌ی سینما را درونِ قلبم احساس می‌کنم.✨
مشاهده در ایتا
دانلود
"گذشت زمان بر آنها که منتظر می‌مانند بسیار کند، بر آنها که می‌هراسند بسیار تند، بر آنها که زانوی غم در بغل می‌گیرند بسیار طولانی، و بر آنها که به سرخوشی می‌گذرانند بسیار کوتاه است. اما بر آنها که عشق می‌وزند، زمان را آغاز و پایانی نیست." -ویلیام شکسپیر
سوزاند مرا این دردی که؛نشانش تویی!
هدایت شده از زیرزمین فراموش شده من
دوستان عیب کُنندم که چرا دِل به تو دادم باید اول به تو گُفتن که چِنین خوب چِرایی _سعدی
عزیزانی که به پیوی من پیام دادن ممکنه دوباره پیام زیباتون رو ارسال کنید فکر میکنم دچار مشکل شده و پیام های قشنگتون رو دریافت نکردم ممنون میشم دوباره ارسال کنید!
چشم خود بستم که چشم مستش ننگرم ناگهان دل داد زد:دیوانه؛من میبینمش! _شهریار
هدایت شده از < دخترِدریاهای‌دور >
به گمانم کسی قهوه روی تقویم ریخت و همه ی روزها تلخ شد .
هدایت شده از  𝖵𝖺𝗀𝗎𝖾
— فور کنید شیپتون کنم و بگم اولین دیتِ‌تون کجا ممکنه باشه. — تگ چنلتون
هدایت شده از رومینا !'
پارت بیست و سوم آنا اندازه ی دو برابر قدش کتاب به دست داشت و به میز کتابخانه نزدیک شد کلبه ی آنا ، کتابخانه ای کوچک و دنج داشت که روی هم اندازه ی دو نفر جا داشت میز کوچک و‌دونفره ای وسط کتابخانه بود آنا با تقلا کتابهارا روی میز گذاشت و گرد و خاک از کتابها بلند شد رومینا در حالی که سرفه میکرد گفت _اینا چی ان؟ آنا دست هایش را به کمرش گرفت و گفت _ایناکتابای بابام بودن. نمیدونم دقیقا توشون چیه ولی همشون درباره ی افسانه ها و‌کتابهای ورد ان که پیدا کردن خیلیاشون غیر ممکنه تقریبا، ولی تو این کتابا آخرین آدرس کتاب نوشته شده. رومینا لحظاتی به کتابهای خاک‌گرفته نگاه کرد و رو‌به آنا کرد _متاسفم آنا ،ولی من همه ی کتابهارو تو کتابخونه ی مخفی قصر خوندم، دیگه بالا تر از کتابای قصر که نداریم! فکر نمیکنم جوابگو‌باشه _پدر من قبلا کتابدار قصر بوده! ی کتابایی رو یواشکی از کتابخونه می‌آورد خونه. که ایناهم جزوشونه ! بد نیست ی نگاهی بهشون بندازیم. رومینا اولین کتاب را برداشت و ورق زد تصاویری از تمام کتابها و خلاصه ای از محتویات و آدرس آن در صفحات موجود بود لبخندی زد _علاوه بر اینکه ضرری نداره، بلکه همش سوده! ✨✨✨ اوژنی چشم باز کرد و خود را در سفیدی مطلق دید. توان حرکت کردن نداشت،گویی بجای کفش، سرب به پا داشت! تصویر پیرمرد را در دور دستها میدید صدایش انگار تازه و آشنا بود کلمات مدام نزدیکتر میشدند سفیدی کم‌کم جای خود را به رطوبت چمن ها داد کم‌کم توانست اکسیژن جنگل را تنفس کند تمام‌ انرژی اش را صرف کرد و راست نشست جنگلی ناشناخته دورش را احاطه کرده بود تنها هدفی که در ذهنش پرسه میزد یک چیز بود وقت نداریم اوژنی در جنگل تند تند و بی هدف راه می‌رفت و مدام تکرار میکرد وقت نداریم ✨✨✨ به اثر هنری خود خیره ماند کاملا با چهره ی اصلی مطابقت داشت ملودی با خود گفت ﴿حیف این استعدادم که به پای غم عشق داره سوخت میشه﴾ از همان زمانی که دریا ترکش کرده بود، تک و تنها در جنگل می‌نشست و روی چوب مجسمه ای از پرتره ی دریا ،حکاکی میکرد دورش تقریبا بیست سی مدل از فیگور های مختلف دریا ریخته شده بود حس یک انسان احمق را داشت اوایل خودش را با گفتن (من تنها هم از پس خودم برمیام) (عشق دیگه به چه درد من میخوره) (دو روز ناراحتم بعدش خوب میشم)و از این قبیل جملات آرام میکرد ولی حال همان جملات هم قانعش نمیکردند چند بار سعی کرده بود دریا را پیدا کند ولی جوابگو نبود حتی در پاتق قبلی اش هم پیدایش نکرده بود حسی مملو از شرمندگی آمیخته با دلتنگی ، قلبش را تصرف کرده بود هر لحظه خود را در حال غرق شدن میدید ولی اینها فایده نداشت او به ندرت گریه میکرد،و حتی کسی اشکش را ندیده بود،ولی این چند روزه از شدت گریه اشک هایش خشک شده بودند بلند شد و ایستاد. درخت روبرویش را در آغوش گرفت و شروع کرد به بلند بلند درد و دل کردن _دریا ببخشید! قصد نداشتم کینمو خالی کنم ولی قیافه ی ایزابلا واقعا منو یاد روز های سخت زندگیم میندازه!ی وقتایی تشخیصشون سخت میشه برام. بخواطر دوتا بچه دبیرستانی میخوای خرگوش کوچولوتو به امون خدا ول کنی بی انصاف؟! صدایی از پشت سر صحبتش را قطع کرد _این دوتا بچه دبیرستانی فکر میکردن تو خیلی با ابهتی خرگوش کوچولو! ملودی برگشت و اوژنی را پشت سرش دید جا خورد سریع اشک هایش را پاک کرد و ب چهره ی جدی همیشگی اش را به خود گرفت _جرئت داری ی زر دیگه بزن تا منم سنگینی دستم و تیزی شمشیر مو نشونت بدم! اوژنی لبخندی جذاب زد و دست هایش را به نشانه تسلیم بالا برد _باشه خفن خانوم! اروم باش . نیومدم اینجا حرصتو دربیارم ملودی وزنش را روی پای چپش انداخت و با چهره ای جذاب و مرموز گفت _پس چرا اومدی؟ _ملودی وقت نداریم! وقتشه همین الان دوتایی دست به کار بشیم! 🏛@Rominachanell 🏛@anotherlove