هدایت شده از رومینا !'
پارت بیست و سوم
آنا اندازه ی دو برابر قدش کتاب به دست داشت و به میز کتابخانه نزدیک شد
کلبه ی آنا ، کتابخانه ای کوچک و دنج داشت که روی هم اندازه ی دو نفر جا داشت
میز کوچک ودونفره ای وسط کتابخانه بود
آنا با تقلا کتابهارا روی میز گذاشت و گرد و خاک از کتابها بلند شد
رومینا در حالی که سرفه میکرد گفت
_اینا چی ان؟
آنا دست هایش را به کمرش گرفت و گفت
_ایناکتابای بابام بودن. نمیدونم دقیقا توشون چیه ولی همشون درباره ی افسانه ها وکتابهای ورد ان که پیدا کردن خیلیاشون غیر ممکنه تقریبا، ولی تو این کتابا آخرین آدرس کتاب نوشته شده.
رومینا لحظاتی به کتابهای خاکگرفته نگاه کرد و روبه آنا کرد
_متاسفم آنا ،ولی من همه ی کتابهارو تو کتابخونه ی مخفی قصر خوندم، دیگه بالا تر از کتابای قصر که نداریم! فکر نمیکنم جوابگوباشه
_پدر من قبلا کتابدار قصر بوده! ی کتابایی رو یواشکی از کتابخونه میآورد خونه. که ایناهم جزوشونه ! بد نیست ی نگاهی بهشون بندازیم.
رومینا اولین کتاب را برداشت و ورق زد
تصاویری از تمام کتابها و خلاصه ای از محتویات و آدرس آن در صفحات موجود بود
لبخندی زد
_علاوه بر اینکه ضرری نداره، بلکه همش سوده!
✨✨✨
اوژنی چشم باز کرد و خود را در سفیدی مطلق دید.
توان حرکت کردن نداشت،گویی بجای کفش، سرب به پا داشت!
تصویر پیرمرد را در دور دستها میدید
صدایش انگار تازه و آشنا بود کلمات مدام نزدیکتر میشدند
سفیدی کمکم جای خود را به رطوبت چمن ها داد
کمکم توانست اکسیژن جنگل را تنفس کند
تمام انرژی اش را صرف کرد و راست نشست
جنگلی ناشناخته دورش را احاطه کرده بود
تنها هدفی که در ذهنش پرسه میزد یک چیز بود
وقت نداریم اوژنی
در جنگل تند تند و بی هدف راه میرفت و مدام تکرار میکرد
وقت نداریم
✨✨✨
به اثر هنری خود خیره ماند
کاملا با چهره ی اصلی مطابقت داشت
ملودی با خود گفت
﴿حیف این استعدادم که به پای غم عشق داره سوخت میشه﴾
از همان زمانی که دریا ترکش کرده بود، تک و تنها در جنگل مینشست و روی چوب مجسمه ای از پرتره ی دریا ،حکاکی میکرد
دورش تقریبا بیست سی مدل از فیگور های مختلف دریا ریخته شده بود
حس یک انسان احمق را داشت
اوایل خودش را با گفتن
(من تنها هم از پس خودم برمیام)
(عشق دیگه به چه درد من میخوره)
(دو روز ناراحتم بعدش خوب میشم)و از این قبیل جملات آرام میکرد
ولی حال همان جملات هم قانعش نمیکردند
چند بار سعی کرده بود دریا را پیدا کند ولی جوابگو نبود
حتی در پاتق قبلی اش هم پیدایش نکرده بود
حسی مملو از شرمندگی آمیخته با دلتنگی ، قلبش را تصرف کرده بود
هر لحظه خود را در حال غرق شدن میدید
ولی اینها فایده نداشت
او به ندرت گریه میکرد،و حتی کسی اشکش را ندیده بود،ولی این چند روزه از شدت گریه اشک هایش خشک شده بودند
بلند شد و ایستاد.
درخت روبرویش را در آغوش گرفت و شروع کرد به بلند بلند درد و دل کردن
_دریا ببخشید! قصد نداشتم کینمو خالی کنم ولی قیافه ی ایزابلا واقعا منو یاد روز های سخت زندگیم میندازه!ی وقتایی تشخیصشون سخت میشه برام. بخواطر دوتا بچه دبیرستانی میخوای خرگوش کوچولوتو به امون خدا ول کنی بی انصاف؟!
صدایی از پشت سر صحبتش را قطع کرد
_این دوتا بچه دبیرستانی فکر میکردن تو خیلی با ابهتی خرگوش کوچولو!
ملودی برگشت و اوژنی را پشت سرش دید
جا خورد
سریع اشک هایش را پاک کرد و ب چهره ی جدی همیشگی اش را به خود گرفت
_جرئت داری ی زر دیگه بزن تا منم سنگینی دستم و تیزی شمشیر مو نشونت بدم!
اوژنی لبخندی جذاب زد و دست هایش را به نشانه تسلیم بالا برد
_باشه خفن خانوم! اروم باش . نیومدم اینجا حرصتو دربیارم
ملودی وزنش را روی پای چپش انداخت و با چهره ای جذاب و مرموز گفت
_پس چرا اومدی؟
_ملودی وقت نداریم! وقتشه همین الان دوتایی دست به کار بشیم!
🏛@Rominachanell
🏛@anotherlove
هدایت شده از رومینا !'
پارت بیست و چهارم
_آنتونی فکر نمیکنی باید به بقیه هم خبر بدیم؟
ملودی این را در حالی گفت که با آنتونی در جنگل هفت اوازه قدم برمیداشتند
اوژنی همانطور که سرش به نقشه گرم بود جواب داد
_ نیاز نیست! من و تو از پسش برمیایم، البته اگه بودن هم کمکی از دستشون بر نمیومد. دریا که پاش اونجوریه، ایزابلا هم لابد میخواد فاز بلد بودن برداره و هی بگه فلان نکنید!
ملودی کمی به این برنامه ریزی شک داشت
_آخه اون طلسم یکبار مصرفه!مطمئنی دوتاتونو میفرسته خونه؟یهو تو نری بعد ایزابلا بمونه. مطمئنی حضورش نیاز نیست؟
اوژنی سرش را خاراند
_ام ..حس میکنم نیاز نیست! دلم نمیخواد به دردسر بیوفته . اون دوستمه و واقعا صلاحشو میخوام!ی عذر خواهی بهش بدهکارم که نمیدونم چجوری باید ببینمش و بهش بگم. اگه برم پیشش نگران میشه و قصد اومدن میکنه که براش خطرناکه
_نگو که دوسش داری!
اوژنی جا خورد
ملودی نقشه را از دست اوژنی قاپید و ادامه داد
_اصلا راه و درست میریم؟
اوژنی نفس عمیقی کشید
_معلومه که نه! من یکیو دوست دارم که تو دنیای واقعی منتظرمه!فقط حس میکنم یکمی.. شخصیت ایزابلا، تیکه کلاماش،شیرین بودنش و چشم هاش واقعا شبیه کسیه که دوستش دارم
ملودی لبخندی زد و ایستاد. در حالی که در چشم های اوژنی نگاه میکرد گفت
_آنتونی! تو واقعا پسر خوش رفتاری هستی. مطمئنم کسی که دوسش داری متقابلا دوست داره! نگران نباش همچیز درست میشه
اوژنی لبخندی زد و با تکان سر تشکر کرد و گفت
_تو نقشه نوشته سرزمین های شمالی پشت ی کوه بزرگه! اون کوه و میبینی؟!
و به کوهی که از پشت درختان رخ نمایان کردن بود اشاره کرد
ملودی ناخودآگاه دهانش باز ماند
_هی...اینهمه باید راه بریم؟ وردی چیزی بلدی مارو تا اونجا ببره ؟
_اگه ایزابلا بود میشد ولی من بلد نیستم! ناسلامتی اینجا دنیای شماست ها! من باید بلد باشم؟؟
ملودی عصبی خندید
_من دوران بچگیم و تو مدرسه فقط شیطونی میکردم و این و اونو کتک میزدم! هیچوقت به درسای ورد توجه نمیکردم
اوژنی نا امیدانه آهی کشید
ملودی گفت
_شاید بشه با قالی پرنده رفت اونجا ها!
﴿کمککک﴾
ملودی رو کرد به اوژنی
_چه مرگته باز؟
اوژنی با قیافه ای سوال بر انگیز جواب داد
_هی من چیزی نگفتم
_شونقولی؟
اوژنی تعجب کرد
_چی؟
ملودی خندید
_تو دنیای ما شونقول ی پرندست که راه خونه اشو فراموش میکنه
اوژنی پوزخند زد
_ی چیز مثل اوسکول تو دنیای ماست!
﴿کمممک﴾
اوژنی از جا برخواست
_صدارو شنیدی؟
_آره !
ملودی دستش را به سمت راست برد و با چهره ای نگران ادامه داد
_از اون طرفه
به سمت صدا حرکت کردند
صدایی کلفت و عجیب تقاضای کمک میکرد
صاحب صدا را پشت بوته ها پیدا کردند
پیرزنی با ظاهری عجیب ، پخش زمین شده بود و کابین کالسکه کج شده بود و روی پایش افتاده بود
با تقلا کمک کردند و پای پیرزن را نجات دادند و کابین را صاف کردند
کالسکه ی کوچک را به الاغی تکشاخ که بال هایی بنفش داشت بسته بودند
خوشبختانه محتویات کالسکه با جادو محکم شده بودند و آسیب ندیده بودند
پیرزن را به درختی تکیه دادند
ملودی گفت
_برو یکم آب براش بیار!
پیرزن با لحنی طلبکارانه فریاد زد
_نمیخواد ممنونم!
اوژنی کنار ملودی وروبروی پیرزن نشست
اوژنی گفت
_ خانوم حالتون بهتره؟
_خوبم بچه!
ملودی زیر زیرکی خندید
اوژنی چشم غره ای رفت
_چیزی نیاز ندارین؟
_نه بچه چیزی نیاز ندارم
ملودی باز خندید
پیرزن ادامه داد
_برای اینکه جبران کنم جز معجون و ورد و اینا چیز دیگه ای ندارم!
اوژنی گفت
_نهه اصلا نیاز نیست به جبران ! اگه کاری ندارین ما دیگه میریم
و بلند شد تا بروند که ملودی محکم روی زمین کشیدش
_چی چیو جبران نمیخوایم! تو دهنتو ببند ببینم!خانوم گفتین چی میفروشین؟
پیرزن جواب داد
_ورد و کتابای طلسم و معجون های جادویی
_خوب اینایی که میگین کجاست ؟
_توی کالسکه
دقایقی بعد هرسه ی آنها در کالسه ی کوچکی جا شده بودند
اوژنی فروشگاهی به این کوچکی در عمر خود ندیده بود
آنقدر کوچک بود که او حس میکرد در کمد اتاق خواهرش نشسته است
جای جالبش اینجا بود که در این چند متر جا، یک میز گرد خییلی کوچک هم(شاید اندازه یک بشقاب)جا شده بود
تنگاتنگ نشسته بودند و پیرزن در کند ترین حالت ممکن در کیفش دنبال عینکش بود
ملودی کلافه،کیف پیرزن را کشید و عینکش را تحویلش داد
_حالا میشه بگین اینجا ی ورد دارین که ما باهاش مسافت طولانیو سفر کنیم؟
_مسافت طولانی ؟ کجا میخواین برین؟
اوژنی سریع جواب داد
_سرزمین های شمالی!
ملودی از زیر میز ،محکم پای اوژنی را له کرد
پیرزن گفت
_برای چی میرین اونجا؟
اوژنی باز جواب داد
_ما دنبال ی کتاب طلسم هستیم!طلسم نجوای مرگ رو میخوایم
ملودی با دست کوبید روی پیشانی اش
اوژنی زیر زیرکی گفت
_چته ملودی بذار کمکمون کنه دیگهه
پیرزن چشم هایش گرد شد
_مطمئنین اون کتابو میخواین؟
اوژنی که توجهش جلب شده بود با تعجب گفت
_اره خانوم ! چطور مگه؟
پیرزن نفس عمیقی کشید
_طلسم نجوای مرگ پیش منه!
چند لحظه سکوت برقرار شد
هدایت شده از رومینا !'
ملودی باورش نمیشد
_خانوم امکان نداره!اون تو سرزمین شمالیه!!!!
_دختر خانوم! من دارم بهت میگم اون طلسم دست منه!
اوژنی که ملودی را هرگز دختر خانوم تصور نمیکرد خندید
ملودی توجهی نکرد و ادامه داد
_میشه ببینیمش؟
_باید بگردم!اون کتاب مال پدرم بود ، ما تو سرزمین های شمالی زندگی میکردیم! اون زمان من نوجوون بودم !عاشق پسر هم قبیله ایم شدم ولی اون کلا بهم بی محلی میکرد! منم کتاب بابامو برداشتم و برگه ی طلسم نجوای مرگ رو کندم
اوژنی ذوق کرد
_یعنی..الان پیش شماست؟
پیرزن با کند ترین حالت ممکن قفسه هارا میگشت
_همینجاها گذاشتمش ها!
ملودی کلافه تر شد
_میخواین کمکتون کنیم؟
_نه پیداش کردم
پیرزن نشست و برگه ای تا شده را روی میز گذاشت
_بفرما! اینم طلسم نجوای مرگ.
🏛@Rominachanell
🏛@anotherlove