هدایت شده از رومینا !'
پارت بیست و چهارم
_آنتونی فکر نمیکنی باید به بقیه هم خبر بدیم؟
ملودی این را در حالی گفت که با آنتونی در جنگل هفت اوازه قدم برمیداشتند
اوژنی همانطور که سرش به نقشه گرم بود جواب داد
_ نیاز نیست! من و تو از پسش برمیایم، البته اگه بودن هم کمکی از دستشون بر نمیومد. دریا که پاش اونجوریه، ایزابلا هم لابد میخواد فاز بلد بودن برداره و هی بگه فلان نکنید!
ملودی کمی به این برنامه ریزی شک داشت
_آخه اون طلسم یکبار مصرفه!مطمئنی دوتاتونو میفرسته خونه؟یهو تو نری بعد ایزابلا بمونه. مطمئنی حضورش نیاز نیست؟
اوژنی سرش را خاراند
_ام ..حس میکنم نیاز نیست! دلم نمیخواد به دردسر بیوفته . اون دوستمه و واقعا صلاحشو میخوام!ی عذر خواهی بهش بدهکارم که نمیدونم چجوری باید ببینمش و بهش بگم. اگه برم پیشش نگران میشه و قصد اومدن میکنه که براش خطرناکه
_نگو که دوسش داری!
اوژنی جا خورد
ملودی نقشه را از دست اوژنی قاپید و ادامه داد
_اصلا راه و درست میریم؟
اوژنی نفس عمیقی کشید
_معلومه که نه! من یکیو دوست دارم که تو دنیای واقعی منتظرمه!فقط حس میکنم یکمی.. شخصیت ایزابلا، تیکه کلاماش،شیرین بودنش و چشم هاش واقعا شبیه کسیه که دوستش دارم
ملودی لبخندی زد و ایستاد. در حالی که در چشم های اوژنی نگاه میکرد گفت
_آنتونی! تو واقعا پسر خوش رفتاری هستی. مطمئنم کسی که دوسش داری متقابلا دوست داره! نگران نباش همچیز درست میشه
اوژنی لبخندی زد و با تکان سر تشکر کرد و گفت
_تو نقشه نوشته سرزمین های شمالی پشت ی کوه بزرگه! اون کوه و میبینی؟!
و به کوهی که از پشت درختان رخ نمایان کردن بود اشاره کرد
ملودی ناخودآگاه دهانش باز ماند
_هی...اینهمه باید راه بریم؟ وردی چیزی بلدی مارو تا اونجا ببره ؟
_اگه ایزابلا بود میشد ولی من بلد نیستم! ناسلامتی اینجا دنیای شماست ها! من باید بلد باشم؟؟
ملودی عصبی خندید
_من دوران بچگیم و تو مدرسه فقط شیطونی میکردم و این و اونو کتک میزدم! هیچوقت به درسای ورد توجه نمیکردم
اوژنی نا امیدانه آهی کشید
ملودی گفت
_شاید بشه با قالی پرنده رفت اونجا ها!
﴿کمککک﴾
ملودی رو کرد به اوژنی
_چه مرگته باز؟
اوژنی با قیافه ای سوال بر انگیز جواب داد
_هی من چیزی نگفتم
_شونقولی؟
اوژنی تعجب کرد
_چی؟
ملودی خندید
_تو دنیای ما شونقول ی پرندست که راه خونه اشو فراموش میکنه
اوژنی پوزخند زد
_ی چیز مثل اوسکول تو دنیای ماست!
﴿کمممک﴾
اوژنی از جا برخواست
_صدارو شنیدی؟
_آره !
ملودی دستش را به سمت راست برد و با چهره ای نگران ادامه داد
_از اون طرفه
به سمت صدا حرکت کردند
صدایی کلفت و عجیب تقاضای کمک میکرد
صاحب صدا را پشت بوته ها پیدا کردند
پیرزنی با ظاهری عجیب ، پخش زمین شده بود و کابین کالسکه کج شده بود و روی پایش افتاده بود
با تقلا کمک کردند و پای پیرزن را نجات دادند و کابین را صاف کردند
کالسکه ی کوچک را به الاغی تکشاخ که بال هایی بنفش داشت بسته بودند
خوشبختانه محتویات کالسکه با جادو محکم شده بودند و آسیب ندیده بودند
پیرزن را به درختی تکیه دادند
ملودی گفت
_برو یکم آب براش بیار!
پیرزن با لحنی طلبکارانه فریاد زد
_نمیخواد ممنونم!
اوژنی کنار ملودی وروبروی پیرزن نشست
اوژنی گفت
_ خانوم حالتون بهتره؟
_خوبم بچه!
ملودی زیر زیرکی خندید
اوژنی چشم غره ای رفت
_چیزی نیاز ندارین؟
_نه بچه چیزی نیاز ندارم
ملودی باز خندید
پیرزن ادامه داد
_برای اینکه جبران کنم جز معجون و ورد و اینا چیز دیگه ای ندارم!
اوژنی گفت
_نهه اصلا نیاز نیست به جبران ! اگه کاری ندارین ما دیگه میریم
و بلند شد تا بروند که ملودی محکم روی زمین کشیدش
_چی چیو جبران نمیخوایم! تو دهنتو ببند ببینم!خانوم گفتین چی میفروشین؟
پیرزن جواب داد
_ورد و کتابای طلسم و معجون های جادویی
_خوب اینایی که میگین کجاست ؟
_توی کالسکه
دقایقی بعد هرسه ی آنها در کالسه ی کوچکی جا شده بودند
اوژنی فروشگاهی به این کوچکی در عمر خود ندیده بود
آنقدر کوچک بود که او حس میکرد در کمد اتاق خواهرش نشسته است
جای جالبش اینجا بود که در این چند متر جا، یک میز گرد خییلی کوچک هم(شاید اندازه یک بشقاب)جا شده بود
تنگاتنگ نشسته بودند و پیرزن در کند ترین حالت ممکن در کیفش دنبال عینکش بود
ملودی کلافه،کیف پیرزن را کشید و عینکش را تحویلش داد
_حالا میشه بگین اینجا ی ورد دارین که ما باهاش مسافت طولانیو سفر کنیم؟
_مسافت طولانی ؟ کجا میخواین برین؟
اوژنی سریع جواب داد
_سرزمین های شمالی!
ملودی از زیر میز ،محکم پای اوژنی را له کرد
پیرزن گفت
_برای چی میرین اونجا؟
اوژنی باز جواب داد
_ما دنبال ی کتاب طلسم هستیم!طلسم نجوای مرگ رو میخوایم
ملودی با دست کوبید روی پیشانی اش
اوژنی زیر زیرکی گفت
_چته ملودی بذار کمکمون کنه دیگهه
پیرزن چشم هایش گرد شد
_مطمئنین اون کتابو میخواین؟
اوژنی که توجهش جلب شده بود با تعجب گفت
_اره خانوم ! چطور مگه؟
پیرزن نفس عمیقی کشید
_طلسم نجوای مرگ پیش منه!
چند لحظه سکوت برقرار شد
هدایت شده از رومینا !'
ملودی باورش نمیشد
_خانوم امکان نداره!اون تو سرزمین شمالیه!!!!
_دختر خانوم! من دارم بهت میگم اون طلسم دست منه!
اوژنی که ملودی را هرگز دختر خانوم تصور نمیکرد خندید
ملودی توجهی نکرد و ادامه داد
_میشه ببینیمش؟
_باید بگردم!اون کتاب مال پدرم بود ، ما تو سرزمین های شمالی زندگی میکردیم! اون زمان من نوجوون بودم !عاشق پسر هم قبیله ایم شدم ولی اون کلا بهم بی محلی میکرد! منم کتاب بابامو برداشتم و برگه ی طلسم نجوای مرگ رو کندم
اوژنی ذوق کرد
_یعنی..الان پیش شماست؟
پیرزن با کند ترین حالت ممکن قفسه هارا میگشت
_همینجاها گذاشتمش ها!
ملودی کلافه تر شد
_میخواین کمکتون کنیم؟
_نه پیداش کردم
پیرزن نشست و برگه ای تا شده را روی میز گذاشت
_بفرما! اینم طلسم نجوای مرگ.
🏛@Rominachanell
🏛@anotherlove
دستانش بوی گل میداد...؛متهم شد به گل چیدن
اما هیچکس فکر نکرد ...
شاید گلی کاشته باشد
هدایت شده از رومینا !'
پارت بیست و پنجم
_مطمئنی این کار درستیه؟اصلا از کجا میدونی اون و تو قصر پیدا میکنی؟!
این را آنا در حالی که بهت زده به برج های قصر زل زده بود گفت.
هردو پشت بوته های نزدیک قصر پنهان شده بودند
رومینا آخرین رژ گونه هایش را زد و لباس پفی اش را تکاند
از آنجایی که هیچوقت آرایش کردن بلد نبود ،کار را به آنا سپرده بود.
حالا قشنگ میشد تیپ ایزابلا را در رومینا دید
_اره مطمئنم که همین تو عه! فقط کافیه تو سریع باشی!
آنا با صورتی گرد و کوچک که در آن میشد نگرانی را تشخیص داد، رو به رومینا کرد
_هی رومینا!من زورم نمیرسه طناب آسانسور رخت چرکا رو بکشم تا بتونم برم بالا!... دستام کوچیکن برای این کار.
رومینا خم شد تا با آنا هم سطح شود
_نگران نباش خوب ؟اگرم زورت نرسید و پیدات کردن، من میگم تو ندیمه ی جدیدمی. فقط الان گوش کن ی بار دیگه نقشه رو مرور کنیم!
رومینا نقشه ی قصر پدرش را روی چمن ها پهن کرد
¹ تو از این راهرو میری توی ساختمون خدمتکار ها،. چون امروز مهمونی دارن همشون تو آشپزخونه ان پس اونجا خالیه و راحت میتونی بری داخل
² آسانسور کوچیکه ی رخت چرکا رو پیدا میکنی و سوارش میشی. تو کتابچه ی فعالیت های قصر، نوشته بود سه شنبه ها روز شستشوی لباس هاست ، یعنی دیروز بوده پس آسانسور خالی و سبکه و فقط باید بتونی خودتو بکشی بالا...
³ به طبقه ی زیر زمین که برسی وارد اتاق رخت چرکا میشی که ته سالنش ی تالار مخفیه و کلیدی که ما میخوایم اونجاست!
⁴ منم حواس پدر و مادرم و کل قصر و متوجه خودم میکنم تا راحت خارج شی
آنا هنوز قیافه اش نگران بود
. رومینا برخواست و دامنش را بالا داد
_خوب دیگه وقتشه.! بیا برو زیر پف دامنم تا بریم تو!
✨✨✨
ملودی غر غر کنان و جلوتر از اوژنی راه میرفت
_باورم نمیشه!من اون سنگ قیمتی رو بخواطر ی کاغذ باطله دادم!؟
اوژنی سعی کرد آرامش کند
_هی ملودی، به نیمه ی پر لیوان نگاه کن!تو اون سنگ با ارزش رو دادی و باهاش زندگی دو نفر رو نجات دادی..
ملودی ایستاد و با چهره ای بی حالت گفت:
_ببخشید اصلاح میکنم.من اون سنگ ارزشمند و بخواطر زندگی بی ارزش دوتا اوسکول دادم!
اوژنی از این حرف ملودی دلخور نشد. کم و بیش به این لحن تحکم آمیز عادت کرده بود.
ملودی همچنان غر میزد
_اون زنیکه ی عفریته مگه نگفت در مقابل پاداش میخواد بهمون طلسم بده؟ پس چرا پول گرفت بابتش؟اون سنگ یادگاری مادر بزرگم، و تنها داراییم بوددد!
_خوب اون وردی بهمون داد که بتونیم سریع به سرزمینای شمالی بریم!اونم رایگان!
_خسته نشه ی وقت!
کمی پیاده روی، آنها را به مکان مورد نظرشان رساند
در میان جنگل سه مجسمه ی بزرگ به شکل موش و سه رأس مثلث وجود داشت و میان آن درختی نروییده بود
اوژنی کاغذش را از جیب بیرون آورد
_این ورد و باید وسط این مثلث بخونیم تا ی راست برسیم سرزمین شمالی!
ملودی بدون حرفی میان مثلث ایستاد و اوژنی شروع کرد به خواندن کلمات ورد
﴿ای روح بزرگ، ای ملکه ی بزرگ موش ها...
به اینجا ی ورد که رسید ملودی خنده اش گرفت که با علامت اوژنی ساکت شد
اوژنی ادامه داد
﴿...ای ملکه ی بزرگ موش ها، از تو میخواهیم با فوت غول آسایت ، مارا به سرزمین های شمالی ببری﴾
از راس سه مجسمه نور بلند شد و دور آنها پیچید
روح موشی غول پیکر به آنها نزدیک شد و در یک حرکت آنها را بلعید!
تاریکی دورشان را فرا گرفته بود
قدرت کلام و حرکتشات سلب شده بود
ولی آرام آرام، تاریکی جای خود را به حس معلق بودن داد
چشم باز کردند و خود را بالای دریایی بزرگ دیدند
ولی تنها فرقی که با بقیه ی دریا ها داشت این بود که آن دریا صورتی بود!
ملودی فریاد زد
_ما اینجا چکار میکنیممم؟؟؟!
اوژنی که تازه مغذش بالا آمده بود پاسخ داد
_فقط میدونم هرجا هست سرزمین شمالی نیست!
در یک آن زیر پایشان. خالی شد و سقوط کردند درون موج های دریا
حس خفگی و غرق شدن آنها را بلعید
با تقلا خود را به سطح آب رساندند
در میان سرفه های پی در پی شان کلام شنیده میشد
_اینجا کدوم گوریه ملودی؟
_شاید دریای باربی؟؟؟؟
_دریای باربی دیگه چه سمیه؟؟
ملودی تخته چوبی را که روی آب شناور بود چسبید؛ و به اوژنی کمک کرد آن را نگه دارد.
ملودی گفت
_وردش اشتباه بود یا تو اشتباه خوندیش؟ اینجا دریای باربیه!
اوژنی گفت
_ معلومه که درست خوندم حالا چطوری باید برگردیم؟
_آنتونی من نمیدونم کجای این دریاییم!خیلی بزرگه و ما قشنگ وسطشیم انگار
اوژنی تیکه انداخت
_اینجا دنیای شماست بعد نمیدونی چجوری برگردیم ؟؟
ملودی از کوره در رفت
_تو الان اینجا خشکی میبینی ؟؟
صدایی غریبه از پشت سر پاسخ داد
_میتونم کمکتون کنم خانوم و آقا؟
پری دریایی که شکل و شمایل یک باربی را داشت و مرد بود پشت سرشان شناور بود
باربی ادامه داد
_بالاخره اینجا زیست بوم منه!میتونم ببرمتون به خشکی!
و نگاهی رمانتیک به ملودی انداخت
اوژنی رگ حساسیتش باد کرد. ملودی را عقب کشید و جلوی دید باربی را گرفت چشم غره ای رفت و صدایش را کلفت تر کرد