دستانش بوی گل میداد...؛متهم شد به گل چیدن
اما هیچکس فکر نکرد ...
شاید گلی کاشته باشد
هدایت شده از رومینا !'
پارت بیست و پنجم
_مطمئنی این کار درستیه؟اصلا از کجا میدونی اون و تو قصر پیدا میکنی؟!
این را آنا در حالی که بهت زده به برج های قصر زل زده بود گفت.
هردو پشت بوته های نزدیک قصر پنهان شده بودند
رومینا آخرین رژ گونه هایش را زد و لباس پفی اش را تکاند
از آنجایی که هیچوقت آرایش کردن بلد نبود ،کار را به آنا سپرده بود.
حالا قشنگ میشد تیپ ایزابلا را در رومینا دید
_اره مطمئنم که همین تو عه! فقط کافیه تو سریع باشی!
آنا با صورتی گرد و کوچک که در آن میشد نگرانی را تشخیص داد، رو به رومینا کرد
_هی رومینا!من زورم نمیرسه طناب آسانسور رخت چرکا رو بکشم تا بتونم برم بالا!... دستام کوچیکن برای این کار.
رومینا خم شد تا با آنا هم سطح شود
_نگران نباش خوب ؟اگرم زورت نرسید و پیدات کردن، من میگم تو ندیمه ی جدیدمی. فقط الان گوش کن ی بار دیگه نقشه رو مرور کنیم!
رومینا نقشه ی قصر پدرش را روی چمن ها پهن کرد
¹ تو از این راهرو میری توی ساختمون خدمتکار ها،. چون امروز مهمونی دارن همشون تو آشپزخونه ان پس اونجا خالیه و راحت میتونی بری داخل
² آسانسور کوچیکه ی رخت چرکا رو پیدا میکنی و سوارش میشی. تو کتابچه ی فعالیت های قصر، نوشته بود سه شنبه ها روز شستشوی لباس هاست ، یعنی دیروز بوده پس آسانسور خالی و سبکه و فقط باید بتونی خودتو بکشی بالا...
³ به طبقه ی زیر زمین که برسی وارد اتاق رخت چرکا میشی که ته سالنش ی تالار مخفیه و کلیدی که ما میخوایم اونجاست!
⁴ منم حواس پدر و مادرم و کل قصر و متوجه خودم میکنم تا راحت خارج شی
آنا هنوز قیافه اش نگران بود
. رومینا برخواست و دامنش را بالا داد
_خوب دیگه وقتشه.! بیا برو زیر پف دامنم تا بریم تو!
✨✨✨
ملودی غر غر کنان و جلوتر از اوژنی راه میرفت
_باورم نمیشه!من اون سنگ قیمتی رو بخواطر ی کاغذ باطله دادم!؟
اوژنی سعی کرد آرامش کند
_هی ملودی، به نیمه ی پر لیوان نگاه کن!تو اون سنگ با ارزش رو دادی و باهاش زندگی دو نفر رو نجات دادی..
ملودی ایستاد و با چهره ای بی حالت گفت:
_ببخشید اصلاح میکنم.من اون سنگ ارزشمند و بخواطر زندگی بی ارزش دوتا اوسکول دادم!
اوژنی از این حرف ملودی دلخور نشد. کم و بیش به این لحن تحکم آمیز عادت کرده بود.
ملودی همچنان غر میزد
_اون زنیکه ی عفریته مگه نگفت در مقابل پاداش میخواد بهمون طلسم بده؟ پس چرا پول گرفت بابتش؟اون سنگ یادگاری مادر بزرگم، و تنها داراییم بوددد!
_خوب اون وردی بهمون داد که بتونیم سریع به سرزمینای شمالی بریم!اونم رایگان!
_خسته نشه ی وقت!
کمی پیاده روی، آنها را به مکان مورد نظرشان رساند
در میان جنگل سه مجسمه ی بزرگ به شکل موش و سه رأس مثلث وجود داشت و میان آن درختی نروییده بود
اوژنی کاغذش را از جیب بیرون آورد
_این ورد و باید وسط این مثلث بخونیم تا ی راست برسیم سرزمین شمالی!
ملودی بدون حرفی میان مثلث ایستاد و اوژنی شروع کرد به خواندن کلمات ورد
﴿ای روح بزرگ، ای ملکه ی بزرگ موش ها...
به اینجا ی ورد که رسید ملودی خنده اش گرفت که با علامت اوژنی ساکت شد
اوژنی ادامه داد
﴿...ای ملکه ی بزرگ موش ها، از تو میخواهیم با فوت غول آسایت ، مارا به سرزمین های شمالی ببری﴾
از راس سه مجسمه نور بلند شد و دور آنها پیچید
روح موشی غول پیکر به آنها نزدیک شد و در یک حرکت آنها را بلعید!
تاریکی دورشان را فرا گرفته بود
قدرت کلام و حرکتشات سلب شده بود
ولی آرام آرام، تاریکی جای خود را به حس معلق بودن داد
چشم باز کردند و خود را بالای دریایی بزرگ دیدند
ولی تنها فرقی که با بقیه ی دریا ها داشت این بود که آن دریا صورتی بود!
ملودی فریاد زد
_ما اینجا چکار میکنیممم؟؟؟!
اوژنی که تازه مغذش بالا آمده بود پاسخ داد
_فقط میدونم هرجا هست سرزمین شمالی نیست!
در یک آن زیر پایشان. خالی شد و سقوط کردند درون موج های دریا
حس خفگی و غرق شدن آنها را بلعید
با تقلا خود را به سطح آب رساندند
در میان سرفه های پی در پی شان کلام شنیده میشد
_اینجا کدوم گوریه ملودی؟
_شاید دریای باربی؟؟؟؟
_دریای باربی دیگه چه سمیه؟؟
ملودی تخته چوبی را که روی آب شناور بود چسبید؛ و به اوژنی کمک کرد آن را نگه دارد.
ملودی گفت
_وردش اشتباه بود یا تو اشتباه خوندیش؟ اینجا دریای باربیه!
اوژنی گفت
_ معلومه که درست خوندم حالا چطوری باید برگردیم؟
_آنتونی من نمیدونم کجای این دریاییم!خیلی بزرگه و ما قشنگ وسطشیم انگار
اوژنی تیکه انداخت
_اینجا دنیای شماست بعد نمیدونی چجوری برگردیم ؟؟
ملودی از کوره در رفت
_تو الان اینجا خشکی میبینی ؟؟
صدایی غریبه از پشت سر پاسخ داد
_میتونم کمکتون کنم خانوم و آقا؟
پری دریایی که شکل و شمایل یک باربی را داشت و مرد بود پشت سرشان شناور بود
باربی ادامه داد
_بالاخره اینجا زیست بوم منه!میتونم ببرمتون به خشکی!
و نگاهی رمانتیک به ملودی انداخت
اوژنی رگ حساسیتش باد کرد. ملودی را عقب کشید و جلوی دید باربی را گرفت چشم غره ای رفت و صدایش را کلفت تر کرد
هدایت شده از رومینا !'
_چجوری میخوای ببری مارو اونجا ؟
_کجا میرین؟
_اول مارو به ی خشکی برسون بعد بهمون بگو چجوری بریم سرزمین شمالی؟!
_سرزمین شمالی دقیقا بعد این خشکی عه
بیاین برسونمتون!
و با نیرویی جادویی حبابی بزرگ درست کرد که یک جور هواپیما بود
_میتونین برین این تو!
✨✨✨
رومینا آرام آرام از راهرو ها رد میشد تا آنا از زیر دامنش بیرون نیوفتد
_آنا تند تر راه بیا!! الان میوفتی بیروننن!یکم تحمل کنی زود میرسیم.
به انتهای راهرو که رسید دو رو برش را نگریست و سپس پیچید
آنا را پشت دیوار بیرون آورد
_موفق باشی دوست من!
آنا لبخندی ملوس زد
_توهم همینطور! نمیدونم وقتی موفق شدی برگردی چجوری دلتنگت نشم!
رومینا او را در آغوش کشید و لبخند زد
_ممنون که کمکم میکنی!
و دور شدن آنا را تماشا کرد
دقایقی بعد پشت در تالار اصلی ایستاده بود
اینطور که مشخص بود میهمانی شروع شده بود
رو کرد به پری دربان که از بس اسم هارا فریاد زده بود خسته و درمانده شده بود
_ورودمو اعلام کن!
﴿بانو ایزابلا،پرنسس سرزمین های برکه ای وارد میشوند! ﴾
در ها باز شد و رومینا کارش را بعنوان ایزابلا شروع کرد
با طمئنینه قدم برمیداشت و با غرور احوال پرسی میکرد
پادشاه و ملکه روی تخت مخصوص خود نشسته بودند و میهمانان زیادی در سالن این طرف و آن طرف میرفتند
موسیقی کلاسیک و آرامی فضا را افسانه ای کرده بود
لحظه ای رومینا آرزو کرد ای کاش گوشی خود را همراه داشت تا عکس میگرفت
نزدیک تخت سلطنتی شد و پادشاه و ملکه را بوسید
هنوز سر جایش ننشسته بود که پدرش از او خواست تا با پسر وزیر جنگ برقصد
پدرش خم شد و پچ پچ کنان گفت
_دختر عزیزم همونطور که مطلعی اوضاع کشور بده! جمهوری پریان میخوان با ما بجنگن و ما نیاز به کمک وزیر جنگ داریم! پس باید با پسرش برقصی!
دل رومینا لحظه ای برای وقاحت ایزابلا سوخت
یعنی ایزابلا یک عمر بازیچه ی اهداف سیاسی شده بود و خود هم مشکلی نداشت !
در آن لحظه رومینا بیشتر از هر لحظه ای میخواست در خانه باشد
دیگر از ایزابلا بودن خسته شده بود
پس باید این نقشه درست پیش میرفت تا زودتر به خانه و پیش مادرش و اوژنی برگردد
ایستاد و با لبخندی مرموز و ساختگی درخواست پسر وزیر را قبول کرد
موسیقی جدیدی شروع به نواختن کرد
میهمانان دیگر دو به دو شروع به رقص کردند
پسر وزیر شروع به حرف زدن کرد
_واقعا باعث افتخاره که با بانویی به زیبایی شما میرقصم!
رومینا لبخندی زورکی زد و گفت
_خوبه شعورت به اینجا رسید!
_خواستم درمورد شما با پدرتون، پادشاه بزرگ صحبتکنم تا متوجه عشق بینمون بشن
رومینا بی اختیار خندید
_چیز خنده داری گفتم بانو؟
رومینا در میان خنده هایش گفت
_عشق بینمون؟؟پدرمو با تهدید جنگ مجبور کردی تا موافقت کنه؟
پسر وزیر نزدیک تر شد
و با چهره ای عبوس و حریص گفت
_در هر حال الان شما نامزد من محسوب میشین و منم پادشاه آینده!
رومینا که کفرش بالا آمده بود در یک حرکت خود را زمین انداخت و خود را به بیهوشی زد
کل میهمانان جمع شدند دور آنها
شنیدن نجوا هایی که پسر وزیر را مقصر بیهوش شدنش میدانستند شادش میکرد
دیدن قیافه ی ترسیده ی پسر وزیر ، دل رومینا را خنک میکرد
صدای پادشاه را شنید که دستور داد کل خدمه اینجا جمع شوند
رومینا مدام با خود التماس میکرد
﴿حالا بهترین موقعیته آنا، خواهش میکنم کار و تموم کن! ﴾
🏛@Rominachanell
🏛@anotherlove
هدایت شده از رومینا !'
درود 𓂃 𓄹 𔓘 ۰.
_مادام رومینا قصد داره بعد مدتها تقدیمی بده
فور کنید و تگتون رو اینجا بفرستین تا ی اسکچ استایل تقدیمتون کنم✨
𓂃𝖒𝖆𝖉𝖆𝖒 𝖗𝖔𝖒𝖎𝖓𝖆 𓄹 𔓘 ۰
هدایت شده از رومینا !'
پارت بیست و ششم
اوژنی از منظره دریای باربی لذت میبرد
حباب انها بالای دریا حرکت میکرد
گویی سوار گوی بزرگ شیشه ای شده بودند
ملودی مدام آب دهان خود را قورت میداد
اوژنی برای احتیاط ، میان آن دو نشسته بود
باربی مردی با هیکل ورزشی و چهار شانه، با موهای بلند و طلایی بود و با آن چهره ی مربعی شکلش مدام ،خود شیفته طور از خودش تعریف میکرد
در حالی که با دمش حباب را کنترل میکرد حواسش به ملودی نیز بود
_بانوی جذاب! هدفتون از رفتن به سرزمین های شمالی چیه؟ اونجا سرده و بدن زیباتون ممکنه یخ بزنه
ملودی تا دهانش را باز کرد حرف بزند اوژنی با تحکم شروع کرد به صحبت کردن
_دونستنش به تو کمکی نمیکنه آقای محترم
خم شد تا ملودی را از دید پنهان کند وادامه داد
_بهتره دوتا مرد در مورد این مسائل صحبت کنن مگه نه ؟
باربی که در ذوقش خورده بود چشم غره ای رفت و سکوت کرد
بی توجه به هشدار اوژنی گفت
_اسماتونو میتونم بدونم خانوم محترم و آقاای گرامی ؟؟
اوژنی سریع پاسخ داد
_من آنتونی ام ایشونم دوستمه!
_خوب دوستتون اسم و زبون نداره؟
_اگرم داشته باشه با تو یکی حرف نمیزنه!
ملودی دست هایش را به علامت آتش بس بالا برد
_هی پسرا آروم باشین همو نبلعین!
و بلند شد و میان دو پسر نشست
به اوژنی با نگاهش اطمینان داد و گفت
_اسم من ملودی عه .و شما ؟!
باربی صاف نشست و با نگاهی رمانتیک زاویه فک هایش را به رخ کشید
_من ...دم طلایی ام!
ملودی به زور جلوی خنده اش را گرفت
_خوشبختم
_بانو شما کجا زندگی میکنید؟
اوژنی میخواست بلند شود ولی ملودی محکم او را گرفت
_جنگل کوتوله ها!
_وای حتما خیلی براتون خطرناکه زندگی در اونجا!میخواین نقل مکان کنید یجایی نزدیک دریا؟
_ نه متشکرم!
اوژنی هرگز ملودی را به این با این وقار و متانت ندیده بود!
باربی ادامه داد
_هی شما مجردین؟
_خیر
_میتونین مجرد بشین؟
_معلومه که نه!
باربی کنترل حباب را رها کرد و نزدیک ملودی شد
_خب هرجور مایلین! ولی خیلی خوشگلین !منم که خوشتیپ ترین مرد سرزمین های برکه ای ام پس...
_پس بهتره که نگه دارین تا ما پیاده شیم!
_عه وا.. فکر کنم این حبابه وای نمیسته تا شما مجرد نباشین!
ملودی بلند شد و ایستاد
_خب اشکال نداره..خودم متوقفش میکنم!
و یک انگشت به حباب زد
حباب ترکید و هر سه ی آنها در هوا معلق شدند
باربی سریع یک حباب دیگر درست کرد؛ولی دیر شده بود
ملودی و اوژنی در آب افتادند و باربی بهت زده از بالا تماشایشان میکرد
اوژنی به ملودی کمک کرد تا بتواند درآب معلق شود
حباب از انها دور شده بود و خطر از بیخ گوششان گذشته بود
اوژنی شروع کرد به بلند خندیدن
ملودی به زور بازو های اوژنی را گرفته بود و دندان هایش میلرزید
اوژنی گفت
_هی دختر خیلی خفنی واقعا!وای خدا ..
ملودی سکوت کرد
_خوبه که اون باربی عاشق حداقل تا هشتاد درصد راه رو بردمون ..اونجا رو ببین! کوه های سرزمین شمالیه.! یکم شنا کنیم رسیدیم... راه بیوفت
و خیز برداشت تا شنا کند ولی ملودی سر جایش پایین تر میرفت
ملودی آرام آرام گفت
_حالا مگه قحطی راهه! بیا از ی جای دیگه بریم
اوژنی اخم کرد
_تنبل نباش یکم دیگه میرسیم
_آخه چیزه...من شنا بلد نیستم!
اوژنی خندید
_ملودی با ابهت ما شنا بلد نیست؟نکنه از آبم میترسی...
_ببند دهنتو!یکم از آب میترسم خب...
_بیا رو کمر من. تا اونجا میبرمت!
✨✨✨
رومینا. مانند زیبای خفته روی تخت سلطنتی دراز کشیده بود و هنوز خود را به بیهوشی زدهبود.
پادشاه و ملکه بالای سرش بودند و ملکه با دستمالی جیبی، اشک هایش را آرام پاک میکرد
پسر وزیر با نگرانی ای ساختی روبروی تخت ایستاده بود
_وقتی بهم گفت عزیزم سرم داره گیج میره فکر کردم از صدای موسیقی اینطور شده! پادشاه شما حق داراید منو بکشید..من لیاقت دختر همچیز تموم شما نیستم...
پادشاه نفس عمیقی کشید و با چاپلوسی پاسخش داد
_شما خودتونو سرزنش نکنید!حتما دیشب شام زیادی خورده
_اگر من حواسم بهش بود اینطور نمیشد!
پادشاه از کوره در رفت و ایستاد
_آره تقصیر توعه!بروبیرون فقط..
پس از خروج وقاحت بار پسر وزیر ،رومینا آرام آرام چشم هایش را باز کرد
ملکه اورا در آغوش کشید
_حالت بهتره ایزابلای عزیزم؟
_خوبم ملک..یعنی مادر!
پادشاه با چهره ای نگران گفت
_تا یک هفته بهتره تو قصر بمونی و به جنگل نری!امنیت اتاقتو دوبرابر میکنم
رومینا بلند شد و صاف ایستاد
به هیچ عنوان نباید در قصر میماند
_پدر حالم خوبه! میتونم برگردم
_نگران نباش دخترم!امنیت اتاقت برقراره
_نه نه پدر من ..ام چیزه..مطمئنم که دشمنم تو قصره!
ملکه نگران شد
_خدای بزرگ!پادشاه اجازه بدین دخترمون برگرده جنگل!
_پس باید با یکی بفرستمت تا نگران نباشم. ی نامه به محافظت میزنم، خبری ازش نیست خیلی وقته
در اتاق زده شد و بدن کوچک آنا پشت آن نمایان شد که لباس خدمتکار ها را به تن داشت
ملکه تعجب کرد
_مگه خدمتکار های ما پری نیستن؟!
رومینا سریع اوضاع را جمع کرد