جنوب، هنوز نفس میکشد...
جنوب را از روی نقشه نشناس؛
جنوب را باید از صدای ترک خوردن نخلها شناخت...
از همان لحظهای که «کِل» زنان، با صدایی که همیشه برای عروسی و بازگشت بود، این بار برای داغ، برای اشک، برای جوانان شهیدش ، برای وداع، گلویشان را رها کردند و نخلها یکییکی سر به زیر انداختند.
از گریهی دریا بشنو...
دریایی که هر موجش، نام کودکی را صدا میزند؛
همان کودکان غرق در خون میناب که کفشهای کوچکشان هنوز کنار ساحل، چشمانتظار پاهایی مانده که دیگر هرگز بازنمیگردند.
دریا خوب میداند گاهی یک جفت کفش، از هزار کتاب تاریخ، درد را بهتر روایت میکند.
از ماسهها بشنو...
ماسههایی که دیگر طلایی نیستند؛
رنگ خون گرفتهاند،
آنقدر که خورشید هم هر غروب، شرمنده از کنارشان عبور میکند.
از کارون بشنو...
از لرزش دل کارونِ اهواز...
رودی که سالها زندگی را در آغوش شهر میگرداند، اما امروز خودش از ترس میلرزد؛
انگار هر موجش، دعایی نیمهتمام است برای مردمی که فقط آرامش میخواهند.
از بوشهر بشنو...
از دودی که در چشمهای روشنش خانه کرده است.
چشمهایی که همیشه رو به دریا میخندیدند، حالا از میان خاکستر، افق را جستوجو میکنند؛
شاید هنوز امیدی از آن سوی آبها برسد.
از بندرعباس و خرمشهر بشنو...
از صدای نی که دیگر بغض مینوازد،
از رقصی که روزی جشن زندگی بود و امروز، میان اشکها، تنها خاطرهای لرزان است.
باد هنوز از کوچههایشان عبور میکند، اما دیگر کسی با خیال آسوده دست نمیزند.
از چابهار بشنو...
از جواهرهای خونینرنگش؛
از مرواریدهایی که انگار در دلشان، به جای نور، اندوه نشسته است.
چابهار هنوز زیباست، اما زیباییاش این روزها رنگ غربت گرفته؛
رنگ زخمی که هیچ موجی توان شستن آن را ندارد.
از آبادان و ماشهر و سیریک وقشم بشنو ...
از جنوب ما بشنو !
که فقط یک جهت روی قطبنما نیست...
جنوب، تپش قلب ایران است.