#داستانک |•📖
#عشق
#ازنظرائمه
👈روایتی مفضل بن عمر
از حضرت صادق(ع) پرسید :
•|عشق|• چیست ❓
🔅 حضرت فرمودند :
"° قلوب خلت من ذکر الله
فاذاقها الله حب غیره °"
دل💓هایی که از یاد خدا خالی باشد
خدا عشق غیر از خود را
به آنها می چشاند.😔
تابه وسیله آن عشق،
دل به #خدا💫برگردد... !👌
#دلحریمخـداست🌸
📖| بحارالانوار
.
💌🍃| @ansar_velayat_313
باعرض سلام خدمت دوستان ✋
اعضای عزیز لطفا اگر پیشنهاد و انتقادی در جهت رشد کانال دارید ، حتما بگین خوشحال میشیم از نظرات ارزشمندتون استفاده کنیم .💐💐
👉 @karbalat_arezoome
خـــواهـــر من
یادت بماند ؛
چــادرتــــ فقط برای رضای اوست و لا غیر…
اگـــــر چـــــآدری کـه به سر اندآختــه ای ، خُـدآیی ات نمــی کُنــد ؛ نیــّتت رآ اصلاح کن
🎈 @ansar_velayat_313 🎈
خواهرم قدر بدان❗️
چادرت ارثیه زهرا بود❗️
یادگاری که سر زینب بود
و همه
پدر و هر دوبرادر
همه حساس به آن چادر خاکی بودند.😔😭
🍂🍁🍂
تا علی ضربت خورد😰
گفت زینب گل بابا💓
علی و آل علی
به فدای تو و این چادر تو💞
نگذاری که بیفتد به زمین😭😭
🍂🍁🍂
تا حسن شد جگرش پاره به جامی از زهر😔😱
گفت خواهر
به همان لحظه مادر
که زمین خورد قسم
چادر از دست نده😔
🍂🍁🍂
و گمانم که حسین
وسط معرکه کرب وبلا‼️😭
یک نگاهش به سوی لشکر دشمن
و نگاهی دگرش سمت همین چادر زینب بوده😭😭😭😭
هر نگاهی که به خواهر می کرد
چادرش را می دید😔😔😔
فکر و ذکرش و خیالش
همه می شد راحت
🍂🍁🍂
به گمانم وسط آن گودال
نگران حرم و چادر زینب بوده😱😭😭
همه خون ها به فدای تو و آن چادر تو😭
زینبم تو حواست باشد.😳
🍂🍁🍂
اینک اما امروز‼️‼️
خواهرم❗️
از همان روز نخست
سنبل غیرت ما چادر مشکین تو بود💞
این همه خون جگر ها
این همه نیزه و سرها
همه رفتند که تو
بشوی چادری و زهرایی😭😭😭
وارث چادر زینب نکند خون به دل مهدی زهرا بکنی....😔😔😔😔
@ansar_velayat_313
🍃⚘✨🍃⚘✨🍃⚘✨🍃
چرا هر رکعت نماز دو سجده دارد⁉️
🌹✨از اميرالمؤمنين امام على(عليه السلام) از فلسفه سجده اول سؤال شد، حضرت فرمود:
1⃣ سجده اول به اين معنا است که خدايا اصل ما از خاک است.
2⃣و معناى سر برداشتن از سجده اين است که خدايا ما را از خاک خارج کردى.
3⃣و معناى سجده دوم، اين است که خدايا دو باره ما را به خاک برمى گردانى.
4⃣و سربرداشتن از سجده دوم به معناى اين است که خدايا يک بار ديگر در قيامت از خاک بيرونمان خواهى آورد...
🌺❤️🌺❤️🌺❤️🌺❤️🌺❤️🌺❤️
@ansar_velayat_313
غــــ❤️ـــواص به فرمانده اش گفت: اگر رمز را اعلام کردي و تو آب نپريدم ،
من رو هول بده تو آب!
فرمانده گفت اگه مطمئن نيستي ميتوني برگردي.😢
غواص جواب داد: نه ، پاي حرف امام ايستادم . فقط مي ترسم دلم
گير خواهر کوچولوم☺️ باشه.آخه تو يک حادثه اقوامم رو از دست دادم😔
و الان هم خواهرم راسپردم به همسايه ها تا درعمليات شرکت کنم.
والفجر8،اروند رود وحشي،فرمانده تا داد زد يا زهــــــ❤️ـــــرا،غواص قصه ي🍁🍁🍁🍁
ما اولين نفري بود که توی آب پريد ! و اولين نفري بود که به شهــ❤️ـــادت😔
رسيد!
من و شما چقدر پاي حرف امام ايستاده ايم؟😔
🌹🌹🌹🌹🌹🌹
@ansar_velayat_313
انصار ولایت ۳۱۳
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 🌸 بسم الله الرحمن الرحیم 🌸 🌸📖نام رمان: #حورا 🌸 🌸🗞موضوع:اجتماعی مذهبی 👤نویسنده:زه
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
🌸 بسم الله الرحمن الرحیم
🌸
🌸📖نام رمان: #حورا
🌸
🌸🗞موضوع:اجتماعی مذهبی
👤نویسنده:زهرابانو
#قسمت_صدوبیست_وششم
🇮🇷 @ansar_velayat_313
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
مهرزاد در راه آهن از بقیه جدا شد و با تاکسی به سمت خانه رفت. برای دیدن خانواده اش عجیب ذوق داشت. دلش برای همه تنگ شده بود و این را نمی توانست انکار کند.
زنگ در را فشرد که صدای ریز مارال را شنید.
_کیه؟
_بدو بیا دم در که دلم برات آب شده خانم کوچولو.
مارال از پشت آیفن داد زد: وااای داداشی اومده.
و سپس دوید سمت در و خودش را در بغل برادرش پرت کرد.
مهرزاد با لذت خواهر کوچکش را در آغوشش فشرد و او را بوسید. چقدر دلش برای شیطنت هایش تنگ شده بود. لبخندی زد و دست مارال را گرفت.
_مامان، بابا، مونا بیاین داداش مهرزاد اومده.
همه دویدند سمت در و یکی یکی با مهرزاد رو بوسی کردند. انگار آن ها هم دلشان حسابی برای تک پسر خانواده تنگ شده بود.
مونا چمدانش را به دست گرفت و گفت:بریم تو داداش خسته ای..
همگی وارد خانه شدند و مونا برای آوردن شربت به آشپزخانه رفت.
_دلم برای همتون تنگ شده بود. اگه بدونین چه سفر خوبی بود. همش خاطره شد.
مریم خانم هنوز حرص می خورد از این که گذاشته پسرش به آن مناطق برود اما نمی خواست دیدن پسرش را با این چیز ها خراب کند.
_ وای مادر چقدر سیاه شدی.کجا بودی مگه؟ همش تو بیابون بودی تو گرما نه؟ برا همینه سیاه شدی.
_عه مامان مده این رنگ پوست برنزه است.
_هر چی که هست من دوست ندارم. دو روزه با کرم هایی که دارم برمی گردونم پوستت رو پسر گلم.
مهرزاد لبخندی زد و گفت:مادر من این سیاه شدنم ارزش داره شک نکنین که هر چی شده اونجا برام دل نشین و لذت بخشه.
کمی با خانواده حرف زد.. وسط حرف هایش از مادرش حرف هایی از خاستگاری و مجلس عروسی شنید.
یاد گرفته بود دیگر در هیچ کاری دخاات نکند. کمی در جمع ماند و سپس به مغازه رفت. امیر رضا را دید و حسابی با او احوال پرسی کرد.
_ به به کجا هستی ستاره سهیل؟؟
_سلام داداش. خوبی؟ با اجازتون مناطق عملیاتی جنوب.
امیر رضا مات ماند و گفت:چ ...چی؟جنوب؟
_وا آره چیه مگه جای من نیست؟!
_ نه.. یعنی آره. اه شوکه شدم جون رضا.
مهرزاد خندید و گفت:خودمم باورم نمیشه منه سرو پا تقصیر رو دعوت کردن.
_بابا ایول خوشبحالت. زیارتا قبول بشین تعریف کن.
دوتا چای ریخت و به گوش کردن حرف های مهرزاد نشست.
بعد از تعریف کردن مهرزاد گقت:راسته که میگن بهشته ها واقعا بهشته.
امیر رضا لبخندی زد و گفت:به سلامتی. پس حسابی خوش گذشته بهت.
مهرزاد برخواست و گفت:بله. ببخشید مزاحم کارت شدم من دیگه برم کار دارم.
کلید رو لطف می کنی؟
مهرزاد کلید رو گرفت و بدون این که از حورا یا امیر مهدی سوال کند، رفت.
#چادرم_یادگارمادرم_زهراست
#کپی_با_ذکرمنبع_ونام_نویسنده_جایز_میباشد🍃
🌹 @ansar_velayat_313
انصار ولایت ۳۱۳
❤️ختم صلوات ❤️ 🔸به نیت سلامتی امام زمان (عج) و تعجیل در امر ظهور 🔸سلامتی رهبر عزیزمون و حل مشکلات ج
تعداد صلوات ختم شده تا الان ۳۵۱۳ تا
پایان بخش اول . ❤️
متشکرم از همراهی دوستانی که شرکت کردن ان شاءالله حاجت همه ی دوستان برآورده به خیر بشه . 🙏
التماس دعا 😊