eitaa logo
هیأت نوجوانان انصار الشهدا
74 دنبال‌کننده
8.5هزار عکس
5.5هزار ویدیو
21 فایل
https://eitaa.com/mohammadsharif ارسال پیام به هیأت انصار الشهدا
مشاهده در ایتا
دانلود
🔅 ✍️ نیمکت‌های چوبی بیشتر از درختان جنگل میوه می‌دهند 🔹یکی از پادشاهان در ایام کودکی معلمی داشت که نزد او درس می‌خواند، ولی از معلم کتک بسیار خورد. 🔸پادشاه کینه معلم را به دل گرفت و با خود گفت: هرگاه به مقام پادشاهی برسم، انتقام خود را از او می‌گیرم و او را به سزایش می‌رسانم. 🔹وقتی که به پادشاهی رسید، یک شب به یاد معلمش افتاد و درمورد چگونگی انتقام از او اندیشید، به خدمتکار خود گفت: برو در باغ چوبی از درخت «به» بگیر و بیاور. 🔸خدمتکار رفت و چنان چوبی را نزد پادشاه آورد. 🔹امیر به خدمتکار دیگرش گفت: تو نیز برو آن معلم را احضار کن و به اینجا بیاور. 🔸خدمتکار نزد معلم آمد و پیام جلب پادشاه را به او ابلاغ کرد. معلم همراه او حرکت کرد تا نزد پادشاه بیاید. 🔹معلم در مسیر راه از خدمتکار پرسید: علت احضار من چیست؟ 🔸خدمتکار جریان را گفت. معلم دانست پادشاه درصدد انتقام است. در مسیر به مغازه میوه‌فروشی رسید. پولی داد و یک عدد میوه بِه خوب خرید و آن را در میان آستینش پنهان کرد. 🔹هنگامی که نزد پادشاه آمد، دید در دست پادشاه چوبی از درخت «به» است و آن را بلند می‌کند و تکان می‌دهد. 🔸همین که چشم پادشاه به معلم افتاد، خطاب به او گفت: از این چوب چه خاطره داری؟ 🔹در همان دم معلم دست در آستین خود کرد و آن میوه به را بیرون آورد و به پادشاه نشان داد و گفت: عمر پادشاه مستدام باد، این میوهٔ به این لطیفی و شادابی از آن چوب به دست آمده است. 🔸پادشاه از این پاسخ جالب، بسیار مسرور و شادمان شد و معلم را در آغوش محبت خود گرفت. 💢نیمکت‌های چوبی بیشتر از درختان جنگل میوه می‌دهند، چون ریشه در تلاش معلم دارند. 💢یادتان باشد مدرک تحصیلی شما و جایگاه شما نتیجه زحمات معلمانتان است. پس به نیکی از آنان یاد کنید.
✨﷽✨ ✍ گذشته درگذشته 🔹من برای گذشته هیچ‌کاری نمی‌توانم بکنم. 🔸اگر شما تمام علم و علمای جهان را هم جمع کنید، حتی نمی‌توانید لباسی را که دیشب در مهمانی پوشیده بودید، عوض کنید و یک لباس دیگر بپوشید. 🔹تمام شد و رفت! 🔸وقتی هیچ‌کس نمی‌تواند هیچ‌کاری برای گذشته بکند چرا آدم باید در گذشته بماند؟ 🔹از گذشته باید آموخت، نباید به آن آویخت. گذشته برای آموزش است، نه برای سرزنش. ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
✨﷽✨ ✨ هر کی دلتو شکست صداشو درنیار....... ی روز دلش میشکنه صداش درمیاد....... اینـــــــــــــــــــــــــــو آویزه گوشت کن... بــــــــــــــا (دل) کســــــــــــــــــی بازی نکن دست بـــــــــــــــــــــالای دست بسیـــــــــــــار است..... از سرنوشت پرسیدم با آنکه با احساسم بازی کرد چه کنم؟ انگشت بر لبانم گذاشت و گفت : بسپارش به ما که هیچ احدی از سرنوشت خویش خبر ندارد…….!
🌼 لقمان حكيم فرزندش را گفت: دوست حسود را سه نشانه است. 🍀پشت سرت غیبت میکند. 🍀رو به رو تملق میکند. 🍀و از گرفتاری تو شاد میشود.
🔅 ✍️ «اشتباه‌کردن» اشتباه نیست 🔹هروقت فهمیدی مسیر رو اشتباه رفتی، آدمی رو اشتباه‌ انتخاب کردی یا شرایط بدی رو داری تجربه می‌کنی و درد می‌کشی؛ فراموش نکن که هیچ‌وقت برای برگشت دیر نیست، حتی اگه برگشتن ۱۰ سال هم طول بکشه باید برگردی. نگو راه برگشت طولانی و تاریکه... 🔸طبیعتا همه‌‌ ما تو تصمیمات، انتخاب‌ها و مسیر زندگی اشتباه می‌کنیم؛ بعضی از این تصمیمات و مسیرها باعث درد و زجر توی زندگی‌مون می‌شن! 🔹گاهی این درد و رنج و مسیر سخت در نهایت باعث پیشرفت یا رسیدن به ایده‌آل برای ما می‌شه که تو این مورد پذیرش سختی راه و تلاشِ برای آینده منطقی و درست می‌تونه باشه؛ چون در نهایت می‌تونه باعث یه آینده روشن بشه. 🔸ولی بعضی تصمیمات، انتخاب‌ها و دردها باعث می‌شن ما تو زندگی این سیکل درد رو بدون فایده و هیچ آینده روشنی متحمل بشیم! دردی بی‌فایده که فقط باعث کاهش کیفیت زندگی‌مون می‌شه! 🔹هرجایی از مسیر و زندگی‌تون به این نتیجه رسیدین، اون درد و انتخاب رو سعی کنین از زندگی‌تون حذف کنین! 💢فراموش نکنین که «اشتباه‌کردن» اشتباه نيست، «دراشتباه‌ماندن» اشتباه است. برای فرج عج الله
🔆 ✍ رفتار فرزندانت با تو، بازتاب رفتار توست با والدینت 🔹روزی پدری همراه پسرش به حمام عمومی رفت. در حمام پدر از پسر خود طلب آب کرد. 🔸پسر با بی‌حوصلگی رفت و از گوشه‌ای، کاسه سفالین ترک‌خورده و رسوب‌گرفته‌ای که مخصوص آب‌ریختن روی تن و بدن مردم و نه برای نوشیدن آب بود، پیدا کرد و آبی نه‌چندان خنک یافت و برای پدر برد. 🔹پدر به مجرد دیدن کاسه و آب اندکی مکث کرد، لبخند زد و رو به پسر گفت: 🔸با دیدن این کاسه یاد خاطره‌ای افتادم. چندین سال پیش وقتی خود من نوجوانی کم سن و سال بودم، همراه پدرم به حمام عمومی رفتم، درست مثل امروز که من از تو آب خواستم، آن روز هم پدرم از من آب خواست. 🔹من که می‌خواستم برای او آب بیاورم، گشتم و لیوان بلوری و تمیزی یافتم و آبی گوارا و خنک در آن ریختم و با احترام به حضور پدر بردم. 🔸امروز، من که چنان فرزندی برای پدر بودم، پسری چون تو نصیبم شده که با بی‌حوصلگی در چنین کاسه کثیف و ترک‌خورده‌ای برایم آب آورده، حال در آینده چه اولادی قرار است نصیب تو شود، خدا می‌داند و بس!
🔅 ✍️ صدای درونی بچه‌ها 🔹بچه که بودم وقتی کار اشتباهی می‌کردم مادرم می‌گفت: اشکال نداره. حالا چیکار کنیم تا درست بشه؟ 🔸اما مادر دوستم بهش می‌گفت: خاک بر سرت. یه کار درست نمی‌تونی انجام بدی! 🔹امروز هر دو بزرگسال و بالغ شدیم. 🔸وقتی اتفاق بدی میفته اولین فکری که به ذهنم میاد اینه: خب حالا چیکار کنم؟ 🔹سعی می‌کنم با کمترین تنش مشکل رو حل کنم. 🔸اما دوستم در مواجه‌شدن با اتفاقات بد عصبانی می‌شه و می‌گه: خاک بر سر من که نمی‌تونم یه کار درست انجام بدم. چرا من این‌قدر بدبختم! 💢حرف‌های امروز ما و احساسی که به بچه‌هامون می‌دیم تبدیل به صدای درونی اون‌ها می‌شه. 🔺مراقب باشیم چه پیامی برای همه عمر به بچه‌هامون هدیه می‌دیم.
✨﷽✨ 🔴برای هرکاری با خدا معامله کن ✍من مریض بودم، فلانی عیادتم نیومد! من زنگ زدم احوالش رو پرسیدم، اما اون نه! ارزش کادوشون خیلی کمتر از کادویی بود که من براشون گرفته بودم! پدرم به رحمت خدا رفت، یه زنگ نزدن، لااقل یه تسلیت خشک و خالی بگن! و... همه‌ اینا یعنی شما در حالِ معامله‌ مهربانی هستید و طرف معامله‌ شما هم، انسان‌های دیگرند! به همین دلیل توقع جبران دارید و اگر این توقع برآورده نشه، معامله‌تون رو قطع می‌کنید! بهتره بدونید؛ مهربانی با توقع جبران، نه تنها به شخصیت شما اعتبار نمی‌ده بلکه مانعِ بزرگی در خودسازی شما و حرکتتون به‌سمت کمالات انسانی می‌شه. بزرگان می‌گویند: از هیچ‌کس توقع نداشته باش.
🔅 ✍️ ما در این دنیا تنها نیستیم 🔹از خوبی‌های اینترنت این است که می‌فهمی در هیچ‌چیز تنها نیستی؛ نه در رنج‌ها و دلواپسی‌هایت و نه در خرده‌لذت‌ها و سلایق عجیب و دیوانگی‌هایت. 🔸هر دردی را گوگل کنی، می‌فهمی پیش از تو آدم‌هایی بوده‌اند که آن را چشیده باشند. 🔹هر نشانه‌ کوچکی را دنبال کنی به گروهی از کاربرهای ناشناس می‌رسی که دارای آن نشانه‌اند و برای خود عنوانی علمی ساخته‌اند. 🔸همه چیز پیش از این تجربه شده و هر آنچه ما در این لحظه دچارش هستیم؛ از شوقی قدرتمند و میلی شرم‌آور گرفته تا بیماری‌ای نادر و دردسری کمتر شناخته‌شده پیش از این بارها و بارها مصرف شده. 🔹ما در این دنیا تنها نیستیم. در هیچ‌چیز تنها نیستیم. کافی‌ست مردم جهان بیشتر از لایه‌های پنهان و رنج‌های خفه شده‌ و امیال غیرمعمولشان حرف بزنند تا صدای «دقیقاً!»، «فکر می‌کردم فقط من این‌جوری هستم!» و «من هم همین‌طور!» از گوشه‌وکنار زمین، از شهرهای بزرگ و آبادی‌های کم‌نور بلند شود. 🔸ما مصرف‌کننده‌ استعداد، آرزو، ترس، درد، زیبایی، بدبیاری، شوق، پیروزی، لذت، حسرت، امید، خلا، دلتنگی و رنج‌های مشترکِ دست‌چندمی هستیم که در طول تاریخ بارها و بارها استفاده شده‌اند. 🔹و این هم‌زمان شگفت‌انگیز است ودلسردکننده
✍️ بدعت‌ها را کنار بگذارید 🔹فروشنده لوازم خانگی گفت: روزی در مغازه نشسته بودم که مردی به مغازه من آمده و چیز بی‌سابقه‌ای از من خواست. 🔸او گفت: برای یک هفته چند کارتن نو و خالی لوازم خانگی اجاره می‌خواهم. 🔹پرسیدم: برای چه؟! 🔸چشمانش پر از اشک شد و گفت: قول می‌دهید محرم اسرار من باشید؟ 🔹گفتم: بلی! حتماً. 🔸گفت: این هفته عروسی دخترم است. جهیزیه درست و حسابی نتوانستم بخرم. از صبح گریه می‌کند. مجبور شدم این نقشه را طرح کنم. کارتن خالی ببریم و داخلش آجر بگذاریم تا دیگران نگویند جهیزیه نداشت. 🔹اشک در چشمانم جمع شد و... 💢در دین اسلام بدعت‌گذاشتن امری حرام است. یکی از این بدعت‌های غلط، بازدید جهیزیه دختر است که باعث روشدن فقرِ فقرا می‌شود. 🔺کسی که بتواند این بدعت‌ها را به‌نوبه خود بشکند و در عروسی خود کسی را به دیدن جهاز خود دعوت نکند، یقین به‌عنوان مبارزه با بدعت، یک جهادگر است و طبق احادیث جایگاه معنوی بزرگی دارد.
🔅 ✍️ قدر عمر و زندگی را بدانید 🔹مردی طمع‌کار همه عمر شب و روز کار می‌کرد و بر مال خود می‌افزود، تا جایی که ۳۰۰هزار سـکه طلا فراهم آورد. 🔸۱۰۰هزار آن را املاک خرید و ۱۰۰هزارش را زیرزمین پنهان کرد و ۱۰۰هزار دیگر نزد مردم شهر خود گذاشت و آسوده نشست تا باقی عمر را راحت بخوابد. 🔹چون با این خیال بر بالش تکیه کرد، ناگاه عزرائیل را پیش روی خود دید. 🔸التماس کرد و گفـت: ۱۰۰هزار دینار بگیر و مرا سه روز مهلت ده. 🔹عزرائیل این سخن نشنید و به‌سویش رفت. 🔸مرد فریاد کشید و گفت: ۳۰۰هزار دینار بگیر و مرا یک روز مهلت بده. 🔹عزرائیل گفت: در این کار مهلت نیست. 🔸مرد آزمند گفت: پس اگر چنین است، اجازه بده تا چیزی بنویسم. 🔹عزرائیل گفت: زودتر بنویس. 🔸مرد نوشت: ای مردم! من هیچ مقصودی از خریدن عمر و امان و مهلت‌خواستن نداشتم جز آنکه شما بدانید اگر عمر به سر آید، حتی یک ساعت از آن را به ۳۰۰هزار سکه طلا نمی‌فروشند. 🔹پس قدر عمر و زندگی را بدانید. ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌
‎‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‌ 🔆 دوم دبستان بودم. روزی از مدرسه آمدم و به مادرم گفتم: مداد سیاهم را گم کردم. مادرم گفت: خب چه‌کار کردی بدون مداد؟ گفتم: از دوستم مداد گرفتم. مادرم گفت: خوبه، دوستت از تو چیزی نخواست؟خوراکی یا چیزی؟ گفتم: نه. چیزی از من نخواست. مادرم گفت: پس او با این کار سعی کرده به دیگری نیکی کند، ببین چقدر زیرک است. پس تو چرا به دیگران نیکی نکنی؟ گفتم: چگونه نیکی کنم؟ مادرم گفت: دو مداد می‌خریم، یکی برای خودت و دیگری برای کسی که ممکن است مدادش گم شود. آن مداد را به کسی که مدادش گم می‌شود، می‌دهی و بعد از پایان درس پس می‌گیری. خیلی شادمان شدم و بعد از عملی کردن پیشنهاد مادرم، احساس رضایت خوبی داشتم، آن‌قدر که در کیفم مدادهای اضافی بیشتری می‌گذاشتم تا به نفرات بیشتری کمک کنم. با این کار، هم درسم خیلی بهتر از قبل شده بود و هم علاقه‌ام به مدرسه چند برابر شده بود. ستاره کلاس شده بودم، به‌گونه‌ای که همه مرا صاحب مدادهای ذخیره می‌شناختند و همیشه از من کمک می‌گرفتند. حالا که بزرگ‌ شده‌ام و از نظر علمی در سطح عالی قرار گرفته‌ام و تشکیل خانواده داده‌ام، صاحب بزرگ‌ترین جمعیت خیریه شهر هستم. پ‌ن: در تربیت و تنبیه فرزندان دقت کنیم. آینده آن‌ها در دست رفتار ماست. ‎‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌