eitaa logo
کتابخانه عمومی امام جعفر صادق ع بندرانزلی
233 دنبال‌کننده
738 عکس
71 ویدیو
6 فایل
کتابخانه عمومی امام جعفر صادق ع بندر انزلی https://124009.samanpl.ir/ آدرس : انزلی خ ناصر خسرو داخل پارک برادران نویری شماره تماس ۰۱۳۴۴۵۴۴۵۵۴ راه ارتباطی @Meysamanz برنامک کتابخانه Anzalisadeghpl_app
مشاهده در ایتا
دانلود
گزارش تصویری ✴️ افتتاح چهارمین کتابخانه روستایی شهرستان بندر انزلی در دومین روز از هفته دولت، چهارمین کتابخانه روستایی شهرستان بندر انزلی با حضور فرماندار شهرستان بندر انزلی، مدیرکل کتابخانه‌های عمومی استان گیلان و جمعی از مسئولین استانی و شهرستانی در آبکنار افتتاح شد. لینک خبر 👇 🌐 iranpl.ir/xCR9 🔊 @iranpl
✴️ کتاب‌های قبول‌شدگان کنکور، چراغ راه موفقیت دانش‌آموزان دیگر؛ پویش «هم‌کنکوری: یک کتاب، یک آینده» برگزار می‌شود ✴️ پویش «هم‌کنکوری: یک کتاب، یک آینده» با هدف ترویج فرهنگ مشارکت و همیاری آموزشی، کاهش هزینه‌های تهیه کتاب‌های کمک‌آموزشی و گسترش عدالت آموزشی، با همکاری مشترک نهاد کتابخانه‌های عمومی کشور و مجمع خیرین حامی بازماندگان از تحصیل، اجرا می‌شود. به گزارش اداره‌کل روابط عمومی و امور بین‌الملل نهاد کتابخانه‌های عمومی کشور، پویش «هم‌کنکوری: یک کتاب، یک آینده» با هدف ارتقای سطح آموزشی دانش‌آموزان و دانشجویان، گسترش عدالت فرهنگی و آموزشی و با تمرکز بر ترویج فرهنگ مشارکت، هزینه‌های فزاینده کتاب‌های کمک آموزشی و بهره‌مندی از منابع موجود، به همت نهاد کتابخانه‌های عمومی کشور با مشارکت مجمع خیرین حامی بازماندگان از تحصیل و همراهی وزارت آموزش و پرورش، سازمان صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران و مساجد کشور، اجرا می‌شود. ادامه خبر 👇 🌐 iranpl.ir/xCSs 🔊 @iranpl
وقتی تابستان تعطیل نیست، قطع برق هم مانعی برای کتابخوان ها نیست! کتابخانه امام جعفر صادق در راستای اجرای رسالت خود جلسه بلندخوانی کتاب اعضای کودک را به دلیل قطعی برق در پارک دکتر برادران نویری برگزار نمود. ‌ در این جلسه کودکان با مولانا جلال‌الدین محمد و اهمیت مثنوی و معنوی آشنا شده و داستانی بر مبنای یکی از حکایتهای این کتاب ارجمند را بلندخوانی کردند که موضوع آن خست بود ، خصلتی ناپسند که راه سعادت مسدود می‌کند. و از آنجا که آخرین هفته‌های تابستان هفته ی سفر است، شرکت کنندگان در جلسه با ماجرای دزده و مرغ فلفلی منوچهر احترامی راهی سفری به دور ایران شده و با سوغاتی ها و زیبایی‌های گوشه گوشه ایران عزیزمان آشنا شدند‌. و همچون همه هفته های پیش، دوفصل دیگر از داستان دنباله دار بهترین مربی فوتبال را خواندند‌. کتابی با موضوعات متنوع که بر اعتناد، همکاری ، امیدواری و... تاکید می کند ‌ 🔻ارسالی از اسدی کتابدار و رابط فرهنگی 🔺گیلان، انزلی، کتابخانه امام جعفر صادق ‌ @gilanpl
بیست‌ سؤالی نور ملایم خورشید روی ساحل زیبای دریاچه خزر می‌تابید. آسمان، آبی‌تر از همیشه بود و تکه‌های سفید ابر مثل پشمک توی آسمان خودنمایی می‌کردند. چند ساعتی می‌شد که میراثک، محمد، پویا و نیلوفر کنار ساحل دریاچه آمده بودند. آن‌ها در این چند ساعت روی شن‌ها قدم زدند، مجسمه شنی ساختند، گوش‌ماهی‌های بزرگ را به گوششان چسباندند و صدای موج آب را از توی هر کدام گوش کردند. همزمان باد ملایمی شروع به وزیدن کرد. بچه‌ها بلافاصله بادبادک‌هایشان را هوا کردند. باد که تمام شد، بادبادک‌ها را جمع کردند و با احساس گرسنگی بسیار دور هم نشستند تا خوراکی‌هایی که آورده بودند را بخورند. پویا در حالیکه داشت ملچ مولوچ‌کنان، ساندویچ کباب شامی می‌خورد، گفت: بعد اینکه خوراکی‌هایمان را خوردیم چه بازی کنیم؟ نیلوفر پاسخ داد: من خسته شدم! میراثک گفت: منم! و همانجا روی شن‌های ساحل دراز کشید. محمد هم جواب داد: من که دیگر حال بازی کردن ندارم. پویا پرسید: یعنی برویم خانه؟ بچه‌ها سکوت کردند. هم خسته شده بودند و هم دلشان می‌خواست باز هم کنار ساحل بمانند. نیلوفر گفت: می‌توانیم بیست سؤالی بازی کنیم. پویا گفت: موافقم. محمد هم تأیید کرد. میراثک هم جواب داد: قبول است، بازی کنیم. باید قرعه‌کشی می‌کردند تا ببینند اسم چه کسی برای بیست سؤالی بیرون می‌آید. میراثک از توی کیفش یک تکه کاغذ بیرون آورد و آن را چهار قسمت کرد. بعد اسم خودش و بچه‌ها را روی هر تکه آن نوشت و کاغذ را تا زد. بعد همگی باهم رفتند پیش پیرزنی که در کنار ساحل قدم می‌زد و از او خواستند از بین کاغذها یکی را انتخاب کند. او یکی از کاغذها را برداشت و خواند: میراثک! نام میراثک بیرون آمده بود و او باید جواب بیست سؤالی را حدس می‌زد و به بچه‌ها می‌گفت. محمد، پویا و نیلوفر با هم مشورت کردند و روی کاغذ چیزی نوشتند و کاغذ را به پیشانی میراثک چسباندند و گفتند: بازی شروع شد. میراثک پرسید: بی‌جان است؟محمد: نه! میراثک: توی جیب جا می‌شود؟پویا: نه! میراثک: آن را می‌خوریم؟نیلوفر: نه! میراثک: حیوان است؟محمد: بله! میراثک: اهلی است؟پویا: نه! میراثک: در ایران زندگی می‌کند؟نیلوفر: بله! میراثک: در دریا زندگی می‌کند؟محمد: نه! پویا گفت تا اینجا ۷ تا سؤال شده است. میراثک: در جنگل زندگی می‌کند؟پویا: نه! میراثک: در کویر زندگی می‌کند؟نیلوفر: بله! میراثک: جزو پستانداران است؟محمد: بله! پویا گفت تا اینجا شد ۱۰ تا سؤال. میراثک: گوشتخوار است؟پویا گفت: بله! میراثک: جزو گربه‌سانان است؟ نیلوفر: یعنی چی؟ میراثک: یعنی قیافه‌اش شبیه گربه‌ها است؟ نیلوفر مکثی کرد و گفت: ای ... تقریبا شبیه است. میراثک: روی تنش خال‌ دارد؟محمد: بله میراثک: خال‌های سیاه؟محمد لبخندی زد و جواب داد: بله! میراثک: خیلی هم سریع می‌دود؟ مگر نه؟ پویا جواب داد: بله خیلی سریع! میراثک یکهو از جا پرید و گفت: فهمیدم! یوزپلنگ است؛ سریع‌ترین حیوان روی خشکی! بچه‌ها گفتند: آفرین! و برای میراثک دست زدند. میراثک در حالی‌که از خوشحالی بالا و پایین می‌پرید، گفت: بیایید یک چیزی نشانتان بدهم. سپس از توی کیفش یک عکس بیرون آورد. عکس خودش بود در کنار یک یوزپلنگ‌. بچه‌ها می‌دانستند که میراثک با خیلی از حیوانات دوست است و گاهی به آن‌ها سر می‌زند. پویا پرسید: وای چه جالب! اینجا کجاست؟ میراثک جواب داد: پناهگاه حیات وحش نایبندان در شهر طبس. بچه‌ها با دقت به عکس یوزپلنگ نگاه کردند، به چشم‌هایش، به خال‌های روی بدنش، رد اشک روی صورتش و به قوس زیبای زیر شکمش. آن‌ها از دیدن عکس میراثک و یوزپلنگ خیلی هیجان زده شده بودند. نیلوفر گفت: کاش ما هم می‌توانستیم یک عکس اینجوری داشته باشیم. محمد و پویا گفتند: آره! کاش! میراثک گفت: اشکالی ندارد شما می‌توانید تصور کنید که با یوزپلنگ عکس گرفتید‌. نیلوفر گفت: چطوری؟ میراثک جواب داد: خودتان را کنار یک یا دو و یا حتی یک عالمه یوزپلنگ نقاشی کنید یا تصویر یوزپلنگ را پیدا کنید و آن را کنار یکی از عکس‌های خودتان بچسبانید. محمد جواب داد: آهان. البته اینکه مثل عکس تو واقعی نمی‌شود. پویا گفت: اما جالب است. نیلوفر ادامه داد: به نظر منم بامزه می‌شود؛ چون به هر حال که ما نمی‌توانیم مثل میراثک از نزدیک با یک یوزپلنگ عکس بگیریم؛ یوزپلنگ‌ها اهلی نیستند. میراثک گفت: اگر این کار را انجام دادید، هر موقع به نایبندان یا توران رفتم نقاشی‌های شما را به یوزپلنگ‌ها نشان می‌دهم تا بدانند که چه قدر دوستشان دارید! بچه‌ها خوشحال شدند. ‌هوا کم‌کم ابری شد. چند قطره باران روی صورت بچه‌ها افتاد. آن‌ها سریع وسایلشان را جمع‌وجور کردند و در حالی‌که قدم‌زنان به سمت خانه می‌رفتند، همصدا ‌خواندند: باز باران با ترانه با گوهرهای فراوان می‌خورد بر بام خانه ...قصه های میراثک (قسمت هفتم) 🧭 بیست سؤالی @anzalisadeghpl