بچه ها
چرا زمان انقدر مزخرفه؟
بعضا میگن سریع میگذره من میگم نه همیشه
بعضا میگن کند میگذره میگم نه همیشه
میگن کمه میگم نه همیشه
میدونی
فقط میخواد سخت بگذره
دیروز با بابا توی ماشین بودیم،
داشتم رانی میخوردم.
بعد گرفتمش بالا تهشو نگاه کردم گفتم" عه تموم شد تیکه هاش ".
بابا خندیدن گفتن تو واقعا اصفهانیای.
آرشیو گشول.
دیروز با بابا توی ماشین بودیم، داشتم رانی میخوردم. بعد گرفتمش بالا تهشو نگاه کردم گفتم" عه تموم شد
میدونی، من برام مهم نیست با چی میخوان مطمئن شن من اصفهانیام.
ولی این واقعا خوشحالم میکنه که آدما بهم بگن تو واقعا اصفهانیای.
هدایت شده از C'est ma vie:
لیوان هارا برداشتم، نگاهی به قوری چای روی کتری انداختم. اما تو کار داشتی باید بیدار میماندی برایت قهوه دم کردم.
در و دیوار را نگاه کردم، خیلی ضعیف شدهام هر آن ممکن بود مثل تو وقتی در راهرو تلو تلو میخوردی به همان در و دیوار ها بخورم.
قهوه دم کشیده بود و عطر تلخیاش تمام آشپز خانه را پر کرده بود.
میخواستم دلتنگم شوی، پس برایت شیر داخلش ریختم، دوست داشتم طعمش باعث شود چندتایی جوک بگویی، من عاشق این بودم که خاطرهاش هیچ جوره در ذهنت کمرنگ نشود.
میدانی من خیلی ضعیف شدهام، از وقتی تو نیستی اصلا نمیفهمم شب ها چگونه خوابم میبرد و روز ها چگونه زندگی میکنم.
افعال پوچ و مسخرهای هستند، برای هر دوی ما چنین است. نه؟
حواسم دوباره پرت شده. حتی یک کار ساده را هم بدون وقت تلف کردن نمیتوانم انجام دهم.
درِ یخچال دوباره باز شد و با بیحوصلگی آن را به هم کوبیدم، یخچال خانه هم بیحوصله شده.
تا آمدم صدایت کنم، به یاد آوردم که تو نیستی!
تو خیلی وقت بود که اینجا نبودی. تو اینجا نیستی. تو حتی در سوشال مدیا هم نیستی. تو خیلی وقت است که نیستی.
میدانی اصلا من از همین بابت انقدر ضعیف شدهام.
داشتم به زمین میخوردم دستم را به اوپن گرفتم، نفسم به سختی دوباره جریان یافت.
تو نیستی؟ پس من این مدت هر شب با چه کسی حرف میزنم؟
چقدر این احساس آشناست!
شبیه به اولین باری که فهمیدم به من دروغ گفتی.
مهم نیست. میتوانم شیرقهوه را هم خودم بخورم. همان طور که به جای تو این چند وقت با خودم وقت گذراندم.
اما شیر قهوه تو تلخ بود. نه چون مال تو بود. چون تو نبودی که با جوک های مسخره ات و ناز مرا کشیدن تلخیاش را از یادم ببری.
چون روزگار با بیرحمی تمام جنگ مسخرهای را با چماق بزرگ بالای سر من که دختر بچه بیسرپناهی بودم آورد و تو را برای همیشه از من گرفت.
تورا، وجودت را، جوک هایت را، بودنت را، تنت را.
من هرگز جنگ را نخواهم بخشید. من سلاحی نداشتم که از تو دفاع کنم. او چماق گران قیمتی داشت. من کوچک بودم. او غول پیکر بود. من تنها بودم. او لشکر داشت. او حتی از من بزرگترم را هم گرفته بود. اما خودش بزرگ لشکر بود.
بیخیال، راستی میخواهی امشب برایت کیک بپزم؟ شکلات تلخ هارا دیدی؟ استاد بابا فرستاده، آخر میدانی بابا قبول شده. باید برایت همهاش را تعریف کنم.
بنشین.