هدایت شده از ⚝𝗢𝗿𝗮𝗰𝘂𝗹𝘂𝗺A𝘀𝘁𝗿𝗼
ایگیکروس، لازم نیست همیشه خودت رو بیتفاوت نشون بدی..بعضی وقتا معلوم بودن علاقهات هم بد نیست.
از جزئیانتت برام بگو
مثلا بگو امروز همون تیشرت زرد رو پوشیدی؟
همونی که فکر میکنم مال یکی از بازیکنای فوتبال برزیله
بگو امروز چی خوردی، بگو امروز چند بار 3AM سجاد شاهی رو گوش دادی، و بگو اون کش موی زرشکیِ گلگلیت هنوز هم دستته یا نه.
بگو امروز موهای لختت چطور ریخته بود جلوی صورتت، و چند بار با دستت بردیشون کنار
همونطور که همیشه این کارو میکنی،
انگار موهات هیچوقت حاضر نیستن سر جاشون بمونن.
بگو خودت متوجه شدی گاهی سرتو یهکم خم میکنی و موهاتو تکون میدی؟
بعید میدونم.
فکر کنم حتی خودت هم ندونی این یکی از عادتهای کوچیکیه که من یادم مونده.
اصلا بگو خبر داری وقتی میخندی یه خط کوچولو زیر چشمات پیدا میشه؟
همون خطی که منو یاد نقاشیهایی میندازه که اون روز توی پیکنیک با هم کشیدیم.
بگو میدونی اولین چیزی که وقتی میبینمت نگاهم میره سمتش چیه؟
لبخندت.
قبل از موهات، قبل از لباست، قبل از هر چیز دیگهای، چشمم میره سمت لبخندت.
بعد شاید بره سمت اون چال کوچیک سمت راست صورتت، و من دوباره نصف حرفات رو از دست بدم چون حواسم رفته پی چیزی که خودت احتمالاً خیلی معمولی میبینیش.
بگو هنوز همون آلاستار های همیشگیتو میپوشی؟
هنوز اون کیف مشکی رو با خودت میاری؟
همونی که بیشتر وقتها دفترچهی سبزی که بهت دادمو توش میذاری.
بگو یادت مونده یه بار جلوی همباشگاهیهامون لپمو کشیدی؟
شاید برای تو فقط یه لحظهی معمولی بود، ولی من هنوز یادمه.
بگو وقتی ناراحتی چرا قایم میشی؟
چرا به جای اینکه بذاری کسی بفهمه،
میری یه گوشه و خودتو از همه پنهون میکنی؟
کاش میدونستی حتی اون موقعها هم دلم میخواد پیدات کنم.
خودت نمیدونی وقتی توی باشگاه سهگام میری، گاهی حواسم میره سمت قدمهات و حرکت بدنت.
خودت نمیدونی.
همونطور که نمیدونی موهات بوی بهشت میدن.
و شاید هیچوقت نفهمی
چقدر دلم میخواد فقط یه بار،
خیلی آروم، دستم رو ببرم لای موهات
و چند لحظه همونجا نگهش دارم.
اینها چیزهای بزرگی نیستن.
تیشرت زردت، آلاستارهات، کیف مشکیت، کش موی گلگلیت،
اون خط زیر چشمت وقتی میخندی،
عادتت به کنار زدن موهات،
حتی همون «د» گفتنهات.
ولی نمیدونم چرا، من از بین تمام چیزهای دنیا این جزئیات کوچیک تو رو یادم میمونه.