eitaa logo
ذهن خالی
84 دنبال‌کننده
19 عکس
1 ویدیو
0 فایل
بسم اللـہ الرحمن الرحیم به کانال ذهن خالی خیلی خوش اومدین🌱 رمانی پراز متفاوت شاید خوشت اومد بمون پیشمون پشیمون نمیشی☘ کانال اصلی: @arondfall ناشناس: https://abzarek.ir/service-p/msg/3512313 کپی: خیر❌ من 👇: @Roghayeh13850
مشاهده در ایتا
دانلود
ذهن خالی
سهم من از تو پارت :16 رسول: خسته شدم از بس سکوت کردم و رفتم کنار محمد نشستم و گفتم : میشه بگی چه خبر
سهم من از تو پارت 17 روشنک : یه نفس عمیق کشیدم بالخره تونستیم وضعیت باران رو به حالت عادی برسونیم ولی ای کاش میتونستم براش کاری کنم سعی . کردم گریه نکنم ولی نشد بعد از یه چند دقیقه که حالم اومد سرجاش اشک هام و پاک کردم و بابی حالی از اتاق عمل زدم بیرون حالت رسول. واقا محمد و سعید واقعا دردناک بود ولی بهترِ که درمورد باران چیزی ندونن خداروشکر عطیه هم بود بادیدنم رسول واقا محمد.و آقا اومدن جلوم منم با حفظ لبخند گفتم خداروشکر تونستیم وضعیت باران رو به حالت عادی برسونیمش و فعلا میره ای سیو هر وقت بهوش اومد میبریمش  بخش بعد برگشتم رو به عطیه گفتم عطیه میشه بیای توی اتاقم کارت دارم اره حتما همین که. وارد اتاق شدیم زدم زیر گریه روشنک چیشده چرا گریه میکنی همون روی مبل جلوی میزم نشستیم دستاش رو گرفتم وگفتم عطیه یه بلایی سر بچه اومده اگه بفهمه دق میکنه چیشده داری نگرانم میکنی رحمِ باران پاره شده نمیتونه بچه دار بشه عطیه تو میدونی که باران چقدر دوست داشت بچه بیاره حالا باید این ارزو رو به گور ببره بغضم ترکید عطیه با بردن اسم یاصاحب زمان سرش رو میون دستاش قرار داد توی همون حالت گفت فعلا نه به رسول نه به محمد و نه سعید ونه به خود باران هیچی نمیگیم میونه محمد و باران خرابه الان هم این وبگی میشه قوز بالاقوز چجوری نگیم مگه میشه اره بزار وضعیت اروم شه بعد فاطمه: از عطیه خانم متوجه شدم که باران بیمارستانِ برای همین سریع رفتم بیمارستان از پرستار جستجو کردم که توی اتاق عملِ برای همین به سمت اتاق عمل راه افتادم رفتم نزدیک دیدم فقط اقا محمد و اقا رسول جلوی در هستن رفتم جلو بعد احوال پرسی بهم گفتن منم برای اینکه مزاحم حالشون نشم رفتم سمت اتاق روشنک خانم برای جویای حال باران قبل از اینکه در بزنم صدای گریه شنیدم گوش تیز کردم که حرف هاشون رو بشنوم خشکم زده بود دستم روی دستگیره مونده بود یعنی چی که باران نمیتونه بچه دار بشه یعنی چی؟! ترجیح دادم از اونجادور بمونم _____________________
هدایت شده از ذهن خالی
*ترامپ: قرار بود فردا به ایران حمله کنم ولی قراره تعمیرکار بیاد برای سرویس کولر ملانیا خونه تنهاس، باید باشم حتما😂*
ذهن خالی
https://abzarek.ir/service-p/msg/4322741 ناشناس جدید
نظرات زیاد بشه یه پارت دلی بدم ؟
ذهن خالی
https://abzarek.ir/service-p/msg/4322741 ناشناس جدید
از اینکه نظر نمیدید نمیدونم خوشتون اومده یانه. نمیدونم پارت بعدی رو بدم یانه ؟ پس خواهش میکنم نظر بدید
بی تفاوت نباشید لطفا
ذهن خالی
https://abzarek.ir/service-p/msg/4322741 ناشناس جدید
سلامم ممنون مثل اینکه واسه یه نفر فقط جذابِ
ذهن خالی
سهم من از تو پارت 17 روشنک : یه نفس عمیق کشیدم بالخره تونستیم وضعیت باران رو به حالت عادی برسونیم
سهم من از تو پارت :18 باران: کسی توی اتاق نبود باتمام دردی که داشتم بلند شدم نشستم بغض خفه ام میکرد اگه مامان بابا بودن میگفتن چرامواظب خودت نبودی دلم آغوش بابام و میخواست دست نوازش مادرم رو میخواست ملحفه رو کشیدم جلوی دهنم تا کسی گریه ام و نشنوه فلش بک به دوسال پیش باران : به مدت یک ماه داداشام میرن ماموریت نمیدونم چرا ناراحتم از وقتی که معنی زندگی رو فهمیدم نقش زیادی نداشتن توی زندگیم نه توی شادیام نه توی غم هام اینکه میگن داداش بزرگتر خوبه. فکر کنم. واسه بقیه خوبه نه من داداشام همش ماموریت بودن یا شب ها دیر میومدن. بودنا ولی انگار برای من نبودن بیخیال فکر وخیال شدم به مسیرم ادامه تا اینکه رسیدم به باشگاه وسط تمرین بود داشتم یه حرکت میزدم که تا همین که گذاشتم زمین پیچ خورد و افتادم روی پام. داد زدم جوری که دادم توی کل سالن پیچید. با کلی دردسر فعلا رسیدیم.بیمارستان مامان بابام قبل از اینکه بیاین پیشم کار های اداری رو انجام دادن بابا :باران خانم خوبی اره بابا خوبم خداروشکر باران مامان جان چرا مواظب نبودی اتفاقِ دیگه مامان پیش بیاد نگران نباشین خوبم مامانت راست میگه از خودت مواظبت میکردی دفعه دیگه رو تخت بیمارستان نبینمت ها بالبخند همیشگیم گفتم چشم دفعه دیگه بیشتر دقت میکنم افرین دختر بابا پایان فلش بک باران : باصدای در ریشه افکارم پاره شد اشک هام و سریع پاک کردم باران سرم رو بر گردوندم تا صاحب صدارو ببینم محمد بود به آغوشش احتیاج داشتم ولی .... ولی هنوز نمیخواستمش نه تنها اون و بلکه رسول رو سعید رو هم نمیخواستمشون اومد نزدیک تخت شد و دستم رو بین دستاش قرار داد خوبی ؟ سخت بود باهاش حرف زدن ولی به ناچار لب هام و از هم فاصله دادم و گفتم : اره خوبم یعنی عالیم از این بهتر نمیشد میدونی اول مامان بابام بعد خودم میشه کمتر. زخم زبون بزنی یه ابروم رو بردم بالا و گفتم معلوم که میشه چرا نشه. فقط یه سوال تو این مدت که بهش نگاه نمیکردم به چشاش نگاه کردم و گفتم : تاکی من باید تاوان کارهای شماروس بدم؟ بس نیست اول کشتن مامان بابام بعد به من حمله کنن که کارم به بیمارستان برسه چجوری اروم میشی ؟ با ندیدن شماها نمیخوام ببینمتون میبینمتون اعصابم خورد میشه حتی عین سایه بیافتین دنبالم یا ساعت به ساعت حواستون به من باشه نمیخوام روزگارم رو داری میبینی که وقتی حواستون به من باشه وضعیت من یابیمارستانِ یا سینه قبرستون نمیخوام اقا جان نمیخوام ،میخوام فکر کنم داداشام. پارسال شهید شدن و فقط ازشون یه سنگ قبر دارم محمد: از دستش عصبی شدم محکم زدم توگوشش هینننن صدای هینش رو شنیدم وانگشت اشاره ام رو اوردم.و به نشونه تهدید گفتم : باشه اینطوری میخوای انجام میشه فقط فقط حاضرم به خاطر هرچیزی. به من یابه رسول وسعید رو بزنی ببین چجوری روت رو میندازیم پایین بانیشخند گفت اون خواسته هارو که بهتون گفتم تاحالا کدومشون رو انجام دادین هان؟ تاحالا. کجا بودین ؟ برو بیرون دیگه حتی نمیخوام اسمتون رو هم بشنوم چه برسه به دیدنتون دوباره کفری شدم و دوباره زدم به همون طرفی که زدم قشنگ از چشمم افتادین. با بغض ادامه داد اره خوب بزن یه دختر که مامان بابا نداره و هنوز یه هفته از مراسم خاکسپاریشون گذشته حق زدن داره اگه مامان باباهم بودن جرئت نداشتی بزنی چه برسه به دوتا سیلی اره خوب چون این دختر بعد فوت مامان باباش بی پناه شده بی کس شده برو بیرون محمد نمیخوام ببینمت حرف اخرش من و خیلی شرمنده کرد هم شرمنده کرد هم دلم رو سوزوند با کلمه بی پناه شدنش هیچی نگفتم و از اتاق اومدم بیرون _________
هدایت شده از ذهن خالی
عالی بود عالی ممنون