eitaa logo
ذهن خالی
84 دنبال‌کننده
19 عکس
1 ویدیو
0 فایل
بسم اللـہ الرحمن الرحیم به کانال ذهن خالی خیلی خوش اومدین🌱 رمانی پراز متفاوت شاید خوشت اومد بمون پیشمون پشیمون نمیشی☘ کانال اصلی: @arondfall ناشناس: https://abzarek.ir/service-p/msg/3512313 کپی: خیر❌ من 👇: @Roghayeh13850
مشاهده در ایتا
دانلود
ذهن خالی
https://abzarek.ir/service-p/msg/4322741 ناشناس جدید
نظرات زیاد بشه یه پارت دلی بدم ؟
ذهن خالی
https://abzarek.ir/service-p/msg/4322741 ناشناس جدید
از اینکه نظر نمیدید نمیدونم خوشتون اومده یانه. نمیدونم پارت بعدی رو بدم یانه ؟ پس خواهش میکنم نظر بدید
بی تفاوت نباشید لطفا
ذهن خالی
https://abzarek.ir/service-p/msg/4322741 ناشناس جدید
سلامم ممنون مثل اینکه واسه یه نفر فقط جذابِ
ذهن خالی
سهم من از تو پارت 17 روشنک : یه نفس عمیق کشیدم بالخره تونستیم وضعیت باران رو به حالت عادی برسونیم
سهم من از تو پارت :18 باران: کسی توی اتاق نبود باتمام دردی که داشتم بلند شدم نشستم بغض خفه ام میکرد اگه مامان بابا بودن میگفتن چرامواظب خودت نبودی دلم آغوش بابام و میخواست دست نوازش مادرم رو میخواست ملحفه رو کشیدم جلوی دهنم تا کسی گریه ام و نشنوه فلش بک به دوسال پیش باران : به مدت یک ماه داداشام میرن ماموریت نمیدونم چرا ناراحتم از وقتی که معنی زندگی رو فهمیدم نقش زیادی نداشتن توی زندگیم نه توی شادیام نه توی غم هام اینکه میگن داداش بزرگتر خوبه. فکر کنم. واسه بقیه خوبه نه من داداشام همش ماموریت بودن یا شب ها دیر میومدن. بودنا ولی انگار برای من نبودن بیخیال فکر وخیال شدم به مسیرم ادامه تا اینکه رسیدم به باشگاه وسط تمرین بود داشتم یه حرکت میزدم که تا همین که گذاشتم زمین پیچ خورد و افتادم روی پام. داد زدم جوری که دادم توی کل سالن پیچید. با کلی دردسر فعلا رسیدیم.بیمارستان مامان بابام قبل از اینکه بیاین پیشم کار های اداری رو انجام دادن بابا :باران خانم خوبی اره بابا خوبم خداروشکر باران مامان جان چرا مواظب نبودی اتفاقِ دیگه مامان پیش بیاد نگران نباشین خوبم مامانت راست میگه از خودت مواظبت میکردی دفعه دیگه رو تخت بیمارستان نبینمت ها بالبخند همیشگیم گفتم چشم دفعه دیگه بیشتر دقت میکنم افرین دختر بابا پایان فلش بک باران : باصدای در ریشه افکارم پاره شد اشک هام و سریع پاک کردم باران سرم رو بر گردوندم تا صاحب صدارو ببینم محمد بود به آغوشش احتیاج داشتم ولی .... ولی هنوز نمیخواستمش نه تنها اون و بلکه رسول رو سعید رو هم نمیخواستمشون اومد نزدیک تخت شد و دستم رو بین دستاش قرار داد خوبی ؟ سخت بود باهاش حرف زدن ولی به ناچار لب هام و از هم فاصله دادم و گفتم : اره خوبم یعنی عالیم از این بهتر نمیشد میدونی اول مامان بابام بعد خودم میشه کمتر. زخم زبون بزنی یه ابروم رو بردم بالا و گفتم معلوم که میشه چرا نشه. فقط یه سوال تو این مدت که بهش نگاه نمیکردم به چشاش نگاه کردم و گفتم : تاکی من باید تاوان کارهای شماروس بدم؟ بس نیست اول کشتن مامان بابام بعد به من حمله کنن که کارم به بیمارستان برسه چجوری اروم میشی ؟ با ندیدن شماها نمیخوام ببینمتون میبینمتون اعصابم خورد میشه حتی عین سایه بیافتین دنبالم یا ساعت به ساعت حواستون به من باشه نمیخوام روزگارم رو داری میبینی که وقتی حواستون به من باشه وضعیت من یابیمارستانِ یا سینه قبرستون نمیخوام اقا جان نمیخوام ،میخوام فکر کنم داداشام. پارسال شهید شدن و فقط ازشون یه سنگ قبر دارم محمد: از دستش عصبی شدم محکم زدم توگوشش هینننن صدای هینش رو شنیدم وانگشت اشاره ام رو اوردم.و به نشونه تهدید گفتم : باشه اینطوری میخوای انجام میشه فقط فقط حاضرم به خاطر هرچیزی. به من یابه رسول وسعید رو بزنی ببین چجوری روت رو میندازیم پایین بانیشخند گفت اون خواسته هارو که بهتون گفتم تاحالا کدومشون رو انجام دادین هان؟ تاحالا. کجا بودین ؟ برو بیرون دیگه حتی نمیخوام اسمتون رو هم بشنوم چه برسه به دیدنتون دوباره کفری شدم و دوباره زدم به همون طرفی که زدم قشنگ از چشمم افتادین. با بغض ادامه داد اره خوب بزن یه دختر که مامان بابا نداره و هنوز یه هفته از مراسم خاکسپاریشون گذشته حق زدن داره اگه مامان باباهم بودن جرئت نداشتی بزنی چه برسه به دوتا سیلی اره خوب چون این دختر بعد فوت مامان باباش بی پناه شده بی کس شده برو بیرون محمد نمیخوام ببینمت حرف اخرش من و خیلی شرمنده کرد هم شرمنده کرد هم دلم رو سوزوند با کلمه بی پناه شدنش هیچی نگفتم و از اتاق اومدم بیرون _________
هدایت شده از ذهن خالی
عالی بود عالی ممنون
تو اکثر رمان ها رابطه خواهر و برادر ها همش خوبه و این یکم غیر طبیعی هست ولی تو نشون دادی رمانت مثل همه نیست خیلی قشنگ بود نویسنده عزیز ممنون خوشحالم که خوشتون اومده دقیقا
چقدر بدِ تو کتاب میخوای ولی پولی در بساط نداری :)))
ذهن خالی
سهم من از تو پارت :18 باران: کسی توی اتاق نبود باتمام دردی که داشتم بلند شدم نشستم بغض خفه ام میکرد
سهم من از تو پارت :19 محمد: تکیه داده بودم به در دستام چرا میلرزید؟ چرا اینجوری شد؟ (-اره خوب یه بی پناه گیر اوردی برو میخوام فکر کنم برادرام شهید شدن دیگه نمیخوامتون) حرف هاش توی سرم میبیچه فرود اومدم روی زمین چشام و بسته بودم و نمیخواستم به چیزی فکر کنم ولی ..... ولی صدای گریه اش رو میشنیدم ای کاش میشد میرفتم تو بغلش میکردم از کارم پشیمون بودم. خیلی ولی فایده داشت سعید بادیدن وضعیت محمد خودم و سریع بهش رسوندم روی زانوهام نشسته ام دستم و روی شونه اش گذاشتم +محمد پریشونی و غم توی چشاش موج میزد +چیشده ؟ این چه قیافه ایه بلند شو بلندشو بریم روی صندلی بشینیم بدون هیچ حرفی بلند شد روی صندلی که روبه روی اتاق باران. بود نشسته ایم +نمیخوای بگی چیشده همونطور که سرش رو به دیوار تکیه داده بود لب زد ِ_زدم .... زدم توگوش باران ای کاش یه بار زده بودم ولی دوبار دوبار زدمش خشکم زده بود نمیدونستم چی بگم چی ...چی کار کردی؟واسه چی ماجرا رو که گفت یه نفس عمیق کشیدم سرم رو مابین دستام قراردادم به سرامیک های بیمارستان زل زدم + زنداداش هنوز از اتاق دکترش بیرون نیومده؟ _نه + میخوای موضوع رو بگی ؟ _نه اگه خودش تعریف نکنه +اگر کرد چی ؟ هرچند باران ادم درونگراس _نمیدونم سرش رو به دیوار تکیه داد همون طوری که زل. زده بودم به سرامیک های بیمارستان محمد ادامه داد عطیه و روشنک خانم اومدن هیچی بهشون نگو باشه ؟ سرم رو اوردم بالا و یه نگاه کردم بهش گفتم باشه خیالت راحت به احترامشون بلند شدم همین که رسیدن گوشیم زنگ خورد بایه معذرت خواهی جمعشون رو ترک و ازشون کمی دور شدم _______________________