ذهن خالی
https://abzarek.ir/service-p/msg/4322741 ناشناس جدید
سلامم
ممنون
مثل اینکه واسه یه نفر فقط جذابِ
ذهن خالی
سهم من از تو پارت 17 روشنک : یه نفس عمیق کشیدم بالخره تونستیم وضعیت باران رو به حالت عادی برسونیم
سهم من از تو
پارت :18
باران:
کسی توی اتاق نبود باتمام دردی که داشتم بلند شدم نشستم بغض خفه ام میکرد اگه مامان بابا بودن میگفتن چرامواظب خودت نبودی
دلم آغوش بابام و میخواست
دست نوازش مادرم رو میخواست
ملحفه رو کشیدم جلوی دهنم تا کسی گریه ام و نشنوه
فلش بک به دوسال پیش
باران :
به مدت یک ماه داداشام میرن ماموریت نمیدونم چرا ناراحتم
از وقتی که معنی زندگی رو فهمیدم نقش زیادی نداشتن توی زندگیم
نه توی شادیام نه توی غم هام
اینکه میگن داداش بزرگتر خوبه.
فکر کنم. واسه بقیه خوبه نه من
داداشام همش ماموریت بودن یا شب ها دیر میومدن. بودنا ولی انگار برای من نبودن
بیخیال فکر وخیال شدم به مسیرم ادامه تا اینکه رسیدم به باشگاه وسط تمرین بود داشتم یه حرکت میزدم که تا همین که گذاشتم زمین پیچ خورد و افتادم روی پام. داد زدم جوری که دادم توی کل سالن پیچید.
با کلی دردسر فعلا رسیدیم.بیمارستان
مامان بابام قبل از اینکه بیاین پیشم کار های اداری رو انجام دادن
بابا :باران خانم خوبی
اره بابا خوبم
خداروشکر
باران مامان جان چرا مواظب نبودی
اتفاقِ دیگه مامان پیش بیاد نگران نباشین خوبم
مامانت راست میگه از خودت مواظبت میکردی دفعه دیگه رو تخت بیمارستان نبینمت ها
بالبخند همیشگیم گفتم
چشم دفعه دیگه بیشتر دقت میکنم
افرین دختر بابا
پایان فلش بک
باران :
باصدای در ریشه افکارم پاره شد اشک هام و سریع پاک کردم
باران
سرم رو بر گردوندم تا صاحب صدارو ببینم محمد بود
به آغوشش احتیاج داشتم ولی .... ولی هنوز نمیخواستمش نه تنها اون و بلکه رسول رو سعید رو هم نمیخواستمشون
اومد نزدیک تخت شد و دستم رو بین دستاش قرار داد
خوبی ؟
سخت بود باهاش حرف زدن ولی به ناچار لب هام و از هم فاصله دادم و گفتم :
اره خوبم یعنی عالیم از این بهتر نمیشد میدونی اول مامان بابام بعد خودم
میشه کمتر. زخم زبون بزنی
یه ابروم رو بردم بالا و گفتم
معلوم که میشه چرا نشه. فقط یه سوال
تو این مدت که بهش نگاه نمیکردم به چشاش نگاه کردم و گفتم :
تاکی من باید تاوان کارهای شماروس بدم؟ بس نیست اول کشتن مامان بابام بعد به من حمله کنن که کارم به بیمارستان برسه
چجوری اروم میشی ؟
با ندیدن شماها نمیخوام ببینمتون میبینمتون اعصابم خورد میشه حتی عین سایه بیافتین دنبالم
یا ساعت به ساعت حواستون به من باشه نمیخوام
روزگارم رو داری میبینی که وقتی حواستون به من باشه وضعیت من یابیمارستانِ یا سینه قبرستون
نمیخوام اقا جان نمیخوام ،میخوام فکر کنم داداشام. پارسال شهید شدن و فقط ازشون یه سنگ قبر دارم
محمد:
از دستش عصبی شدم محکم زدم توگوشش
هینننن
صدای هینش رو شنیدم وانگشت اشاره ام رو اوردم.و به نشونه تهدید گفتم :
باشه اینطوری میخوای انجام میشه
فقط فقط حاضرم به خاطر هرچیزی. به من یابه رسول وسعید رو بزنی ببین چجوری روت رو میندازیم پایین
بانیشخند گفت
اون خواسته هارو که بهتون گفتم تاحالا کدومشون رو انجام دادین هان؟ تاحالا. کجا بودین ؟
برو بیرون دیگه حتی نمیخوام اسمتون رو هم بشنوم چه برسه به دیدنتون
دوباره کفری شدم و دوباره زدم به همون طرفی که زدم
قشنگ از چشمم افتادین.
با بغض ادامه داد
اره خوب بزن یه دختر که مامان بابا نداره و هنوز یه هفته از مراسم خاکسپاریشون گذشته حق زدن داره
اگه مامان باباهم بودن جرئت نداشتی بزنی چه برسه به دوتا سیلی
اره خوب چون این دختر بعد فوت مامان باباش بی پناه شده بی کس شده برو بیرون محمد نمیخوام ببینمت
حرف اخرش من و خیلی شرمنده کرد
هم شرمنده کرد هم دلم رو سوزوند با کلمه بی پناه شدنش
هیچی نگفتم و از اتاق اومدم بیرون
_________
تو اکثر رمان ها رابطه خواهر و برادر ها همش خوبه و این یکم غیر طبیعی هست ولی تو نشون دادی رمانت مثل همه نیست خیلی قشنگ بود نویسنده عزیز
ممنون خوشحالم که خوشتون اومده
دقیقا
ذهن خالی
سهم من از تو پارت :18 باران: کسی توی اتاق نبود باتمام دردی که داشتم بلند شدم نشستم بغض خفه ام میکرد
سهم من از تو
پارت :19
محمد:
تکیه داده بودم به در دستام چرا میلرزید؟
چرا اینجوری شد؟
(-اره خوب یه بی پناه گیر اوردی
برو میخوام فکر کنم برادرام شهید شدن
دیگه نمیخوامتون)
حرف هاش توی سرم میبیچه
فرود اومدم روی زمین چشام و بسته بودم و نمیخواستم به چیزی فکر کنم ولی ..... ولی صدای گریه اش رو میشنیدم
ای کاش میشد میرفتم تو بغلش میکردم از کارم پشیمون بودم. خیلی ولی فایده داشت
سعید
بادیدن وضعیت محمد خودم و سریع بهش رسوندم روی زانوهام نشسته ام دستم و روی شونه اش گذاشتم
+محمد
پریشونی و غم توی چشاش موج میزد
+چیشده ؟ این چه قیافه ایه بلند شو بلندشو بریم روی صندلی بشینیم
بدون هیچ حرفی بلند شد روی صندلی که روبه روی اتاق باران. بود نشسته ایم
+نمیخوای بگی چیشده
همونطور که سرش رو به دیوار تکیه داده بود لب زد ِ_زدم .... زدم توگوش باران ای کاش یه بار زده بودم ولی دوبار دوبار زدمش
خشکم زده بود نمیدونستم چی بگم
چی ...چی کار کردی؟واسه چی
ماجرا رو که گفت یه نفس عمیق کشیدم سرم رو مابین دستام قراردادم به سرامیک های بیمارستان زل زدم
+ زنداداش هنوز از اتاق دکترش بیرون نیومده؟
_نه
+ میخوای موضوع رو بگی ؟
_نه اگه خودش تعریف نکنه
+اگر کرد چی ؟ هرچند باران ادم درونگراس
_نمیدونم
سرش رو به دیوار تکیه داد
همون طوری که زل. زده بودم به سرامیک های بیمارستان
محمد ادامه داد
عطیه و روشنک خانم اومدن هیچی بهشون نگو باشه ؟
سرم رو اوردم بالا و یه نگاه کردم بهش گفتم
باشه خیالت راحت
به احترامشون بلند شدم همین که رسیدن گوشیم زنگ خورد
بایه معذرت خواهی جمعشون رو ترک و ازشون کمی دور شدم
_______________________
اومدم بگم که پارت اماده نیست اگه تا اخرای شب اماده شد برات مینویسم
اگه نشد به جاش پارت دلی میدم
🖤پارت دلی شهادت فرشید🖤
#فلش بک به گذشته
(شب قبل از ماموریت :خونه)
#فرشید
داشتم کارهام و انجام میدادم. این ماموریت ،ماموریت خیلی سختی بود .برای همین رسول از دستم دلخور بود و میگفت نباید قبول میکردم، ولی دیگه نمیشدکنسل کرد. من خیلی وقته واسه این عملیات نقشه کشیدم. نگاهی به در بسته اتاق انداختم. طبق معمول وقای ناراحت میشه توی اتاقش میره و عین بچه ها قهر میکنه.داشتم ساکم وجمع میکردم. زیپ ساکم و که بستم از اتاق زدم بیرون .اول رفتم سمت اتاق رسول در زدم وگفتم:
آقا رسول نمیای خداحافظی ؟دارم میرم ها.
صدایی به گوشمنخورد.
بهش گفتم :
باشه داداش خداحافظ.
از خونه زدم بیرون و سوار ماشین شدم و به سمتسایت حرکت کردم .با رسیدن به سایت، از بچه ها خداحافظی کردم و بچه ها بااصرار من وراهی فرودگاه کردند .چشم چرخوندم تا شاید رسول رو ببینم ولی رسول نیومد.از کارش دلگیر شدم، ولی دیگه چه میشه کرد. بالاخره رسیدیم فرودگاه.از همدیگه خداحافظی کردیم.
#راوی
وراهی کشور ترکیه میشود. باورش نمیشود که یک مشت بی غیرت ، باعث بشوند که زنان و کودکان مورد ازار و اذیت قرار بگیرند واین باعث میشد که خشمش بیشتر شود واز شدت عصبانیت دستانش را مشت کرده وصورتش قرمز شود. وارد فردوگاه که میشود، حسین( یکی از همکارانش) را میبیند. سوئیچ وانت رامیگیرد و به سمت شهر کیلیس حرکت میکند.
مقصدش شهر کیلیس هست . (نزدیک مرز سوریه.ودر جنوب مرکزی قرار دارد) قصد دارد تا تهرانی را پیدا کند(سوژه اصلی)
فرشید در حال رانندگی وسط دشت های هموار منطقه بود. جی پی اس نشان میدهد که یک ساعت مانده تا به مقصدش برسد.
طبق جی پی اس ماشین را حرکت میدهد و بالاخره بعد از یک ساعت به یک ساختمان میرسد که تهرانی درونش کارهایش را انجام میداد، رسید
ماشین را گوشه ایی از دشت رها میکند. وقتی پیاده میشود کش وقوسی به بدن خود میدهد و وسایل مورد نیاز خود را برمیدارد .اولین کاری که میکند، بیسیمش را وصل میکند تاباسایت ارتباط برقرار کند.
از فاتح 3 به فاتح 1 صدام و دارین؟
صدای علی را از پشت بیسیم میشنود
اره فرشید جان
از اینکه صدای برادرش رو نشنیده دلگیر میشود، ولی بی خیال درحالی که دوربینش را به پیرهنش وصل میکند ادامه میدهد:
+بچه ها اگه زنده برنگشتم حلالم کنید. آقا محمد ازتون یه درخواست دارم
-چه درخواستی فرشیدجان؟
+اگه زنده برنگشتم مراقب رسول باشین.
-اولا اینکه میری سالم برمیگردی غصه نخور خودت از رسول مراقبت میکنی
با این حرف آقا محمد لبخندی روی لبش نقش میبندد.
بعداز اینکه دوربینش را تنظیم کرد ،ادامه داد:
+علی تصویر رو داری؟
_آره فرشید جان
+خوبه پس من رفتم
_به سلامت
#رسول
باهاش قهر کرده بودم. اره میدونم بچه بازی کردم ولی خیلی بی انصافی بود که تنهام بذاره و بره .ولی مطمئن بودم که برمیگرده. وقتی که رفت دیگه طاقت نیاوردم برای همین لباس پوشیدم و حرکت کردم به سمت سایت. وقتی رسیدم صدای فرشید تو سایت میپیچید. وقتی توماموریت فکرش پیش من بود خوشحال میشدم. به طرف بچه هارفتم . همین که رسیدم دوربین رو که تنظیم کرد راه افتاد.
میخواستم باهاش حرف بزنم ولی برگرده کلی باهاش حرف دارم که بزنم .
#فرشید
راه افتادم سمت ساختمون رفتم. وقتی یه دور کامل زدم ، همه جا رو خوب نگاه کردم. دوتا در داشت یکی جلو و یکی از پشت . سمت در رفتم ،که پشت بود.باز بود .وارد شدم. چشمم به یه پله خورد. از پله ها رفتم پایین. وقتی پله ها تموم شدبه یه اتاق رسیدم که درش قفل بود، قفل رو شکوندم و داخل شدم. کلی زن و بچه هایی بودند که گم شده بودند. ازپشت بیسیم به علی خبر دادم که حامد وخبرکنه. کمک کردم و همشون بیرون رفتن. منم رفتم بیرون. از پله ها که اومدم بالا آقا محمد گفت:
_فرشید کارت خوب بود حالابیا بیرون.
چشمم به یه اتاق شیشه ایی افتاد
گفتم: نه آقا هنوز یه کارمونده
بیسیم و قطع کردم. در اتاق وبازکردم ولی انگار قفل بود .باتفنگم زدم شیشه رو شکوندمش. قشنگ خردشد. وارد که شدم جز یه میز و صندلی چیز دیگه ای نبود.میخواستم برگردم که محکم خوردم زمین .توحالت خواب و بیداری بودم، یکی دستام وگرفته بود و روی شیشه هاکشیده میشدم.چند ثانیه بعد دیگه هیچی نفهمیدم و سیاهی مطلق.
#زمان حال
#فرشید
هیچی نمیفهمیدم .بالاخره بعد از چندبار پلک زدن چشام و باز کردم . میخواستم یه تکون بخورم که پاهام دردگرفت. یه نگاه بهش انداختم. پام به طرز بدی میسوخت. تازه به یاد اوردم که چرا اینجوری شدم.سری به اطراف تکون دادم و نگاهی به خودم امداختم.روی یه صندلی چرمی بسته شده بودم .دستام هم به میز بسته شده . از مچ دست با تسمه چرمی پهن ،پیچیده و ازشکاف هایی که به زیر میز وصل شده بودانگشت ها هم باتسمه نازک اینکار رو کرده بود .چقدر قشنگ کارش وانجام داده. برای همین
نویسندگان:مهدیس/رقیه
کپی ممنوع 🚫