eitaa logo
ذهن خالی
94 دنبال‌کننده
30 عکس
1 ویدیو
0 فایل
بسم اللـہ الرحمن الرحیم به کانال ذهن خالی خیلی خوش اومدین🌱 رمانی پراز متفاوت شاید خوشت اومد بمون پیشمون پشیمون نمیشی☘ کانال اصلی: @arondfall ناشناس: https://abzarek.ir/service-p/msg/3512313 کپی: خیر❌ من 👇: @Roghayeh13850
مشاهده در ایتا
دانلود
یه چند نفر میدین اینور امارمون 90 بشه ؟) _مرامی
ذهن خالی
سهم من از تو پارت :19 محمد: تکیه داده بودم به در دستام چرا میلرزید؟ چرا اینجوری شد؟ (-اره خوب یه ب
سهم من از تو پارت :20 روای: صدای جیر جیرک ها سکوت شب را میشِکَند دخترک پتو را دور خود میپیچد با دستان یخ زده اش کتاب را محکم میگیرد باد لا به لای ورقه های کتاب میرقصد حواسش به کتاب نبود. به نقطه ایی از کتاب زل زده و اتفاقات امروز را مرور میکرد صفحات تند ورق میخوردند، درست مثل زندگی اش دست تقدیر زندگی پر از زیبایی و صمیمیتش را یکباره به زندگی بی روح تبدیل کرده بود تا چشم بر هم گذاشت عزیزانش زیر خاک رفتند و بی پناهی سایه بر زندگی اش انداخت مگر چند سال داشت که باید این همه درد را تحمل میکرد؟ زندگی اش مانندِ قهوه ی تلخی شده بود که با هیچ نوع شکری شیرین نمیشود هرچند کسی را هم نداشت که در این فنجانِ تلخِ زندگی، کمی شکر بریزد دلگیر بود از برادرانش... برادرانی که همیشه برایشان کار، اهمیت بیشتری داشت تا دخترک برادرانی که وانمود میکردند مراقب او هستند ولی بدتر از دیگری به او ضربه میزدند خود به آنها گفته بود دیگر نمیخواهد ببینَتِشان ولی دست خودش نبود که توقع میکرد بیایند و نازش را بخرند نازش؟ یک خریدار بیشتر نداشت، آن هم پدرش بود و دنیا با بی رحمیِ تمام آن خریدار را هم از او گرفته بود دلش پر میزد برای آغوش پدر برای کسی که همیشه پشت و پناهش بود برای کسی که نازِ نازدارش را خوب میخرید برای کسی که هم پدر بود و هم رفیق آدم ها، تا عزیزی را از دست ندهند قدرش را نمیدانند:) میگویند خاک سرد است..! دروغ است! انسان ها بی وفایی و مشغله ی خود را پای سرد بودن خاک میگذارند اگر خاک سرد بود حال دخترک اینگونه نبود، این گونه احساس بی پناهی نمیکرد! انعکاس ماه،بر روی آب حوض نقش بسته بود وماهی های سرخ با سرعت حرکت میکردند چقدرشبیه ماهی های سرخ درونِ حوض شده بود در سرش غوغایی به پا بود در بین قلب و منطقش دعوایی بزرگ ایجاد شده بود بود قلبش ندای سرزنش میداد وعقلش ندای تحسین حرف های خواهرکش در ذهن میپیچد چقدر از اون غافل شده بودند که باوجود برادرانش خود را بی پناه میدید؟ "اما اوهم زیاده روی کرده بود! نباید به برادرانش توهین میکرد" عقل اینگونه ماجرارا تفسیر میکرد و قلب سرزنش وار او را متهم میکرد وجدانش نیز ندای قلبش را همراهی میکرد ومیگفت"هر چقدرهم که توهین کرده باشد،شرایط روحی ک جسمی اش هیچ خوب نبود" کلافه دستی بر صورتش کشید _____________________________
پ.ن: ما گریه کنان بر سر خاک پدران زین غم که شدند ازین جهان گذران در زیر زمین هم پدران می‌گریند بر تلخی این زندگی ما پسران -اهلی‌شیرازی پ.ن: ای خاک! دهانت را آهسته‌تر باز کن؛ ستاره‌ای را بلعیده‌ای که هنوز در قلبِ یک نفر نور می‌ریزد. -آیداسیدی ____________________ نظرات : https://abzarek.ir/service-p/msg/4322741
از اینکه پارت نمیدم دوتا دلیل داره: 1_اینکه شماهیچ ذوقی یا ری اکشنی نشون نمیدید نسبت به پارت ها و واقعا بنده دلسرد شدم 🙂 2_اینکه تمام این مدت تمام تفکرات و حال من بهم ریخته و تمرکز کافی ندارم ولی پارت بیست ویکم نصفه هستش درسته دلسرد شدم ولی خوب دارم سعی میکنم که پارت 21ام رو کامل کنم از صبوری شما متشکرم
https://abzarek.ir/service-p/msg/4322741 این حجم از سکوت جای تعجب داره
چه اشی بپزم من🤣🤣
هدایت شده از حوالی پاییز
اگه میخواستین امشب رو توی یه کلمه توصیف کنید اون کلمه چی بود
اگه میشه تا دوشنبه صبر کنید امتحان هام تموم شه قول میدم از دوشنبه شب پارت بدم منظم بابت صبوریتون ممنونم❤️
هدایت شده از حوالی پاییز
ناشناس رو شلوغ نمیکنید که حداقل واسه اروم شدن قلبم وبهتر شدن حالم یه سه تاالهی به رقیه میگین؟
اگه تونستم تایه ساعت دیگه پارت میدم :)
ذهن خالی
سهم من از تو پارت :20 روای: صدای جیر جیرک ها سکوت شب را میشِکَند دخترک پتو را دور خود میپیچد با دست
سهم من از تو پارت :21 محمد: باصدای عطیه از فکر اومدم بیرون جانم عطیه گریه کردی چرا اینجوری؟ بادستای لرزون گوشی رو اورد جلو و لب زد +محمد باران ترسیدم با اسم باران ناخواسته تن صدام رفت بالاوگفتم _باران چی چه اتفاقی افتاده؟ +اروم باش بهت میگم سعید بود زنگ زد گفت ناپدید شده بیمارستان نیست با حرفش خشکم زد نمیدونستم چی بگم قلبم داشت خودش و به سینه ام محکم میزد سریع حاضر شدم و خودم و به بیمارستان رسوندم : با کمک فاطمه روی تختم نشسته ام و پاهام وتوی خودم جمع کردم وسرم رو چرخونده بودم به سمت پنجره ، پنجره برخلاف تمامی پنجره های خونه پرده نداشت +باران به چی فکر میکنی ؟ _به این بخت وقبالم فکر میکردم داداش بیشتر داشته باشم میتونم باخیال راحت پشت کنم بهشون ولی فکرش رو نمیکردم که همچین اتفاقی بیافته همچین. بلایی سرم بیاد +به نظرم اینا بخت واقبال نیست قسمت باران ، زندگی سرازیری نیست بالا وپستیش خیلی زیاده وادم رو یه. دفعه غافلگیر میکنه و تو تااینجای زندگیت بدون. داداشات زندگی کردی از اینجا به بعدشم میتونی _اونموقع مامان بابام بودن پشت و پناه ،همدم ورفیق داشتم الان ، الان هیچی ندارم +چرا داری تو خدارو داری به نظرم زیاد نمیتونی به ادم ها تکیه کنی یه دفعه ولت میکنن و میرن ولی تنها کسی که همیشه هوای بنده هاش رو داره اون خداس باحرف هاش لبخند روی لب هام نشست ته قلبم اروم گرفت +من برم بیرون یه زنگ به مامانم و یه خورده خوراکی بخرم فیلم دانلود کردم که باهم ببینیم _باشه عزیزم بارفتن فاطمه کمی دراز کشیدم بعد پنج دقیقه صدای باز شدن در اومد همونطور که روم سمت پنجره بود گفتم _چقدر زود اومدی صدایی ازش نشنیدم _وا فاطمه چرا حرف نمیزنی بازم چیزی نگفت برگشتم سمتش با دیدن پرستاری که ماسک مشکی داشت یه لحظه ترسیدم ناخداگاه حس بدی نسبت بهش پیدا کردم نزدیک تخت اومد سریع از جام بلند شدم و رفتم اون طرف تخت دلم درد گرفته بود ولی اونقدری ترسیده بودم که دردش اهمیت ندم با هر قدمی که اون نزدیک میشد من یک قدم عقب میرفتم _چ.چی میخوای +اروم باش نترس من یکم سرماخوردم وگرنه کاریت ندارم اومدم معاینه ات کنم همین بخواب روی تخت و اروم باش یه نفس عمیق کشیدم و دراز کشیدم روم و کردم به سمت پنجره تاریکی بیرون مثل یک دیواره.ی سیاه جلوی چشمم بود؛هیچ نوری ،حتی از چراغ های خیابان به داخل نمیرسید. انگار دریک جعبه سیاه گیر افتاده بودم ،پرستار درحالی که معاینه رو تموم کرده بود ،ابزارش را کنار گذاشت.سکوت اتاق سنگین تر از قبل شده بود. ناگهان ،حس کردم دستش رو بازویم نشست.سرد بود .قبل از اینکه بتوانم واکنشی نشون بدم یاحتی نفسم را بیرون بدهم. سوزش تیزی را در رگم حس کردم. انگار یک تیغه ی بسیار نازک در پوستم لغزید. آن لحظه چیزی در جریان خونم حرکت کرد. یک مایع سنگین وغلیظ که برخلاف دمایِ اتاق،حس گرما و درعین حال یک لرزش عجیب داشت. مثل اینکه داشتم یک لیوان اب یخ رو باسرعت در رگ هایم می ریختم حس کردم لبه تخت دارد از زیرمن سر میخورد بدنم دیگر مال من نبود ؛انگار وزنی که روی شانه هایم. بود داشت مرابه سمت پایین ، سمت تاریکی ان پنجره میکشیدمی خواستم بگویم(ایست!)یا (چه کار میکنی؟) اما زبانم به سقف دهانم چسبیده بود تنها چیزی که میفهمیدم این بود که جهان در حال محو شدن است؛تاریکی بیرونِ پنجره داشت با تاریکی داخل چشم هایم یکی میشد. آخرین چیزی که شنیدم ،صدای ارام وبی روحِ پرستار بود که زیر لب گفت: _دیگه نگران نباش.......فقط بخواب وبعد همه چیز سیاه شد _________________________