ذهن خالی
پ.ن:جوری که حامیِ برادرشِ:) ____________________ https://abzarek.ir/service-p/msg/4322741
سلامم خوبی؟ ممنونن بابت رمان قشنگتتت میشه سریع پارتای بعدیو بزاریی میخوایم بفهمیم قراره چی بشه بالاخره
سلام ممنون شما خوبی
حتماااااا
ذهن خالی
انچه خواهید خواند: -از اینکه داری طرف کسی رو میکنی که باعث شد رَحِمت رو از دست بدی این حرف هاش مانن
انچه خواهید خواند :
اما در همان لحظه. ای که میلگردِ سوزان. بالرزشی مرگبار به سمت سینه او. نزدیک میشد حادثه ایی رخ داد که منطق زمان را شکست
ذهن خالی
انچه خواهید خواند : اما در همان لحظه. ای که میلگردِ سوزان. بالرزشی مرگبار به سمت سینه او. نزدیک میشد
اخ یزیدی درد بی درمان یزیدیییی🔪
ذهن خالی
پ.ن:جوری که حامیِ برادرشِ:) ____________________ https://abzarek.ir/service-p/msg/4322741
https://eitaa.com/aroundfall/353 الحمدالله ممنونم ممنونن منتظریمااا
دلم نمیاد پارت 34 رو بذارم اخه خیلی حیفِ نظرات کمه 🤣👀
ذهن خالی
سهم من از تو پارت 33 # باران روی صندلی نشسته بودم نمیدونستم باز چه نقشه ایی دارن استرس گرفته بودم
سهم من از تو
پارت 34
#محمد
میخواستم. باهاش صحبت کنم ولی نمیدونستم چی بگم
میخواستم لب باز کنم که فردین باز اومد تو
باران تو این چند ساعت فقط سکوت کرده بود و به یه نقطه خیره شده بود
فردین:اصن دلم نمیومد که خواهرت رو اینجوری ببینم ساکت و اروم شلوغ میکرد بهتر بود نه
_فردین ساکت شو
+میدونی الان دیگه فایده نداره که باهامون همکاری کنی یا نه چون در هر صورت میخوام نباشی
میخوام وجودت رو از روی زمین پاک کنم شاید اینجوری باران امنیت داشته باشه
ته دلم یهو خالی شد
#سایت
#رسول
توی این چند روز همش داشتم به تمام دوربین های راهنمایی رانندگی و بیمارستان و داشتم مرورمیکردم که ببینم میتونم یه ردی پیدا کنم یانه ساعت 12شب هم گذشته بود و خبری نمیتوستم پیدا کنم
خسته شده بودم خستهههههه ولی اگر میدونستم که سالمن یانه خیالم راحت میشد حداقل باتمرکز بیشتر میتونستم دنبالشون میگشتم
#راوی
اتاق در در غلیظ ترین حالتِ خود،تنها بانورِ لرزان مشعلِ بازجو زنده بود. بازجو ،با آرامشی که گویی ازاعماقِ تاریکی بیرون کشیده شده بود،میلگرد را درمیانِ شعله ها نگه داشت.
فلزِسیاه،آرام آرام زیرِ نگاه سردِاو ،تغییر ماهیت می داد؛ابتدا به رنگ نارنجیِ تند وسپس در اوج حرارت،به سپیدیِ. درخشان و وحشتناکی بدل شد که گویی خودِ آتش بود
محمد ، درمیان زنجیر ها چشمانش را چنان محکم بست که گویی با بسته شدن پلک ها ، میتوانست از روبرو شدن با آن مرگِ آهنین جلوگیری کند.
امادر همان لحظه ای که میلگردِسوزان ، بالرزشی مرگبار،به سمت سینه او نزدیک میشد ،حادثه ایی رخ داد که منطق زمان را شکست
______________________
ذهن خالی
سهم من از تو پارت 34 #محمد میخواستم. باهاش صحبت کنم ولی نمیدونستم چی بگم میخواستم لب باز کنم که فرد
پ.ن :به نظرتون چه اتفاقی داره می افته؟
_____________________
https://abzarek.ir/service-p/msg/4322741
ذهن خالی
پ.ن :به نظرتون چه اتفاقی داره می افته؟ _____________________ https://abzarek.ir/service-p/msg/432274
https://eitaa.com/aroundfall/357 واییب بزار میخوای دقق بدییییی😂😭😭 بزارر ببینیم چه بلایی سر محمد و باران اومدههههه
🤣🤣🤣
فعلا که بلایی سر کسی نیومده 🤣🤣
ذهن خالی
https://eitaa.com/aroundfall/357 واییب بزار میخوای دقق بدییییی😂😭😭 بزارر ببینیم چه بلایی سر محمد و با
اگه زودتر میدیدم نمیذاشتم که پارت رو 🤣🤣
ذهن خالی
https://eitaa.com/aroundfall/357 واییب بزار میخوای دقق بدییییی😂😭😭 بزارر ببینیم چه بلایی سر محمد و با
به کلمه ی اولی که گفت دقت کنید، معلوم نیست تو ذهن این یزید چیا میگذره...🦦