ذهن خالی
پ.ن:چقدر دردناکِ رفتن کسانی را برای آخرین بار تماشا میکنی که برگشتی وجود ندارد:) پ.ن:وبالخره بعد یه
چقدر قشنگ
چشم سعی خودم و میکنم
هدایت شده از سیدِ خیرالامور | سیدنا
کربلا در پیش داریم…
بنفسي انت يا ابا عبدالله…
🔻 @seyyedoona
ذهن خالی
سهم من از تو پارت 40 یک هفته بعد #محمد امروز اول مهرِ و هنوز باران چشماش رو باز نکرده تصمیم گرفتم.
سهم من از تو
پارت 41
#باران
پهلوم میسوخت دستم و گذاشته بودم روش یه جای سالم دارم ؟ از بعد مرگ مامان یه بلایی سرم اومده
ولی امیدوارم که تموم بشه تموم بشه این کابوس
خیره شده بودم. به سقف حالم دیگه از بوی بیمارستان بهم میخوره
باصدای در به خودم اومدم
_بفرمایید
فاطمه بود سرش رو کرده بود داخل و گفت:
+سلاااااامممم باران خانم بالخره از خواب هفت پادشاه بیدار شدی
منم باحرفش که خنده ام گرفته بود گفتم:
_سلام خوبی
+الحمدالله منم خوبم توچی خوبی درد نداری؟
+نچ منم خوبم ولی پهلوم میسوزه
_خوب طبیعیه عزیزم گلوله خوردی ساچمه که نخوردی
میخندم بهش
+مسخره بازی درنیار خواهشا
_چشم ولی عجب زندگی هیجانی داشتی باران
خنده ام میگیره
+اره امیدوارم همچین هیجانی رو تجربه نکنی
_اره ولی حیف که باهم این هیجان رو تجربه نکردیم
_فاطمه اصن هیجان خوبی هم نبود همش مرگ رو باچشم خودت میدیدی.
+عه پس یه سلام هم به حضرت عزرایئل میرسونی
با این حرفش دوتایی زدیم زیر خنده
_چجوری مارو. پیداکردن
+عرض کنم به خدمتتون که داداشات یادشون رفته بود آقا محمد یه ردیاب دارن بعد جالبیش میدونی چی بود این بود که عین خنگا نشسته بودن پشت مانیتور و داشتن ور میرفتن و هیچی پیدانکردن دست اخر فلشی که تو دادی که من بدم بهشون و داداشت رسول تازه فهمید که آقا محمد ردیاب داره وحالابعد کلی دردسر پیداتون کردن
_هوی درست صحبت کن درمورد داداشای من خنگ داداش توعه عه حالا من هی هیچی نمیگم توهم پاتو از گلیمت دراز کردی بعدشم خوب شاید از نگرانی های زیاد نتوستن فکر کنن وگرنه سه تاشون توی کارشون خبره ان
فاطمه اومد جلو توچشام زل زده بود و گفت:
+باران
_بله
+تو که انقدر که برادراتو دوست داری چرا باهاشون بد رفتار میکنی
ته دلم خالی شد با این حرفش
صورتم رو کردم سمت پنجره :
_فاطمه من هرکاری هم کنم اونا برادرامن من دیگه توی این دنیا به جز اونا کسی رو ندارم
من هیچ وقت نمیتونم سر این موضوع همش باهاشون جنگ داشته باشم شاید همیشه حواسشون به کار و زندگی باشه و سرشون شلوغ باشه من دیگه نمیتونم که کار داشته باشم ولی همین که هستن بودنشون برام کافیه
فاطمه اشک هاش و پاک کرد و گفت
_خیلی خوبه که به این نتیجه رسیدی واقعا برات خوشحالم سرعقل اومدی
بعد میزنه زیرخنده
منم که حرصم گرفته بود گفتم
+فاطمه یعنی نمیشه باتو دودقیقه جدی صحبت کرد نه؟
باخنده گفت
_متاسفانه نه نمیشه
بعد هردو زدیم زیر خنده
________________________
ذهن خالی
سهم من از تو پارت 41 #باران پهلوم میسوخت دستم و گذاشته بودم روش یه جای سالم دارم ؟ از بعد مرگ مامان
پ.ن: یه کم رفاقت :)
پ.ن:وبارانی که پشت برادرهاش درامد:)
_______________________
https://abzarek.ir/service-p/msg/4322741
ذهن خالی
پ.ن: یه کم رفاقت :) پ.ن:وبارانی که پشت برادرهاش درامد:) _______________________ https://abzarek.ir/s
وایی خدا چه قشنگ پشت داداشاش دراومددد وایی خیلی خوشحالل شدم 🥲 #شیرکاکائو
بله
ولی امیدوارم که داداشاش گند نزنن
ذهن خالی
پ.ن: یه کم رفاقت :) پ.ن:وبارانی که پشت برادرهاش درامد:) _______________________ https://abzarek.ir/s
https://eitaa.com/aroundfall/475 واییی نههه توروخدا یکاری کنن باهمم مهربون باشنننن #شیرکاکائو
قولی نمیدم👀
من اگه ازدواج کنم هیچکدوم از رفقام رو دعوت نمیکنم چون تو روزهایی که خواستم باشین نبودید