eitaa logo
ذهن خالی
93 دنبال‌کننده
41 عکس
1 ویدیو
0 فایل
بسم اللـہ الرحمن الرحیم به کانال ذهن خالی خیلی خوش اومدین🌱 رمانی پراز متفاوت شاید خوشت اومد بمون پیشمون پشیمون نمیشی☘ کانال اصلی: @arondfall ناشناس: https://abzarek.ir/service-p/msg/3512313 کپی: خیر❌ من 👇: @Roghayeh13850
مشاهده در ایتا
دانلود
ذهن خالی
سهم من از تو پارت 43 #باران کنار سنگ قبر نشسته بودم خیره به اسم مامان بابا نگاه های سنگین محمد رسول
سهم من ازتو پارت 44 بالخره مهمون ها دل کندن از رستوران بعد چند دقیقه که مهمون ها رفتن بالخره اقایون هم تشریف اوردن. صندلی روصاف کردم روشنک و رسول سمت ماشین اومدن همین که رسول در رو باز کردم منم از ماشین پیاده شدم و بدون هیچ حرفی رفتم سمت صندلی عقب ماشین نشستم همین که همه سوار شدن روشنک گفت +باران جان ای کاش میومدی یه چیزی میخوردی _اشتها ندارم که بتونم چیزی بخورم و سکوت و به حرف زدن ترجیح دادم به بیرون زل زدم همین که رسیدیم خونه یه راست رفتم خونه خودمون سمت اتاقم حرکت کردم همین که لباسام و عوض کردم ویه لباس راحتی پوشیدم خودم و ولو کردم روی تخت هوا داشت تاریک میشد حتما باران تاالان خواب بود منم رفتم سمت آشپزخونه خدا به مال رستوران برکت بده که غذاهای اضافی رو ریخت توی یه ظرف مخصوص خودشون داد برای همین کباب و برنج رو گذاشتم تا گرم بشه تا وقتی که غذا گرم میشد بشقاب و اینا رو اماده کردم یه ظرف سالاد و نوشابه هم گذاشتم توی سینی سوپ شیر و غذاهم گرم شد ریختم توی ظرف و گذاشتم توی سینی سینی رو برداشتم و حرکت کردم به سمت پایین در رو باز کردم خونه تاریک بود چراغ هارو روشن کردم سینی رو گذاشتم روی اپن نزدیک اتاق باران شدم در رو ارام باز کردم خواب بود اروم لبه تخت نشستم اروم تکون دادمش باران ..باران جان چشاش رو اروم بازکرد بله نمیخوای بیدارشی غروب شده یه کم دیگه بخوابم باش قشنگم پاشو زیاد خوب نیست. بخوابی چشاش رو که باز کرد منم رفتم بیرون نشسته ام توی حال نشسته ام بعد اینکه دست و صورتش رو شست میخواست بره توی اتاقش همین که نزدیک شدگفتم باران بله غذا واست اوردم نه صبحونه به اندازه کافی خوردی لب به ناهار هم نزد بیابخور بدون مقاومت رفت سراغ غذا شروع کرد. به غذا خوردنش این حجم از سکوت و برنمیومدم برای اینکه حال وهوای خونه عوض بشه گفتم _نظرت چیه فرداشب بریم پارک ارم +چیه پول هات اضافه اومده نمیدونی چجوری خرجشون کنی _مابرای شما خرج نکنیم براکی خرج کنیم باران +چیشده یه دفعه یادت افتاده که برام خرج کنیم. داداش این داداشش رو جوری با کنایه گفت که اعصابم خورد شد ولی آرامش خودم و حفظ کردم و یه نفس عمیق کشیدم و ادامه دادم _باران +بله _نظرت چیه چهارتایی بریم بیرون فرداشب بازم بینمون سکوت بر قرار شد نفسش رو بافشار بیرون داد و گفت +باشه قبول پس فرداشب باهم چهارتایی بریم بیرون یه لبخند زدم و گفتم حله _______________________
امشب نویسنده اتون حالش خوب نیست نمیتونه اخرای پارت رو بنویسه از اون طرف هم سه نفر از رفیقام نیستن و دارم از نگرانی میمیرم