eitaa logo
حوزه هنری فارس
876 دنبال‌کننده
2.7هزار عکس
544 ویدیو
3 فایل
اطلاع‌رسانی رویداد‌های فرهنگی هنری استان فارس شیراز، چهارراه خیرات، جنب سینما شیراز 📍 ☎️ ۰۷۱- ۳۲۳۴۹۱۷۳ ارتباط با ما: @chamran38 https://ble.ir/artfars https://eitaa.com/artfars https://fars.hozehonari.ir https://instagram.com/artfars1
مشاهده در ایتا
دانلود
17.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
|مرد و نامرد ◽️در دنیا وارونه امروز فردی که مصداق تام و تمام شرارت و بی عدالتی است، مدعی حقوق بشر و صلح می شود. رئیس جمهور آمریکا در حالیکه دستش به خون هزاران نفر از کودکان و زنان بیگناه فلسطین و غزه آغشته است ، فریاد صلح سرمی دهد و جهانیان خیره خیره او را می نگرند و بسیاری از سران کشورهای مختلف او را نامزد جایزه صلح نوبل می دانند. ▫️طراح موشن‌گرافیک : محمدحسین اکبرپور 🎦مشاهده و دریافت نسخه‌ی باکیفیت | | 🔹خانه‌ی طراحان انقلاب اسلامی @KHATTMEDIA
🌷 به یاد شهدای فاجعه‌ی تروریستی حرم مطهر حرم شاهچراغ(ع) ای داغ سپید، ای شتک سرخ به شیراز برخیز و بگو درد دلی سبز به آواز تا با تو بگرییم به زخم سر گیلاس تا با تو بگرییم به سجاده ی بی یاس ای کاش که می بست مرا هم به گلوله آن کس که گرفته ست خدا هم به گلوله این عطر که از شاهچراغ آمده داغ است ای وای به ما، صاحب عزا شاهچراغ است اما نتوان گفت که ما خسته ی داغیم ما تازه درختان تبر خورده ی باغیم ماییم که لبریز بهاریم و هَزاریم ما بلبل خوش نغمه ی دستان بهاریم بادا که از این مثنوی آواز بشورد حاشا که کسی خون شتک خورده بشوید تنها نه هر آن بال کمین خورده شهید است هر کس که در این صحن، زمین خورده شهید است تا روز قیامت دل ما داغ به داغ است شیراز مکدر ز غم شاهچراغ است شاعر: سجاد حیدری قیری 📲 با ما همراه باشید : سایت | بله | ایتا | آپارات
12.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📍آیین رونمایی از مستند سینمایی شهید ( داستان زندگی یکی از علمای مشروطه خواه فارس ، حضرت آیت الله محمد باقر اصطهباناتی ملقب به ، فقیه، ریاضی دان، شاعر و طبیب اهل خطه فارس) 🔸 با حضور عوامل فیلم: کارگردان: پژوهشگر: ⏰ زمان : شنبه دهم آبان ماه ساعت 15:30 🏛 مکان : شیراز ، میدان کوزه گری پردیس سینمایی استاد امین تارخ @artfars
ما بُردیم(۱) روایتی از مواجهه‌ای درست با حادثه‌ای تلخ آدمیزاد گاهی خودش را در کاری می‌بیند که شاید یک ماه قبل یا یک روز قبل یا حتی یک ساعت قبل هم فکرش را نمی‌کرد. مثلا ما کجا فکر می‌کردیم قرار است برویم در دل یکی از بزرگترین حوادث تروریستی بعد از انقلاب و روایت بنویسیم؟ تازه از رشت برگشته بودم و بعد از دوش، با سر و صورت خیس، نشستم روی مبل تا اخبار را چک کنم. گوشی‌ام زنگ خورد: «حاج عظیم! اتفاقی افتاده؟» «نه! من که چیزی نشنیدم.» سریع قطع کردم و کانال‌های خبری را چک کردم و تلویزیون را گذاشتم روی کانال فارس. رسول راست می‌گفت. توی شاهچراغ اتفاقاتی افتاده بود. زیرنویس شبکه فارس اولش از چند زخمی خبر می‌داد. کم‌کم شد یک، سه، پنج، ده، یازده، پانزده و نوزده شهید. عجب اوضاعی! حتی در اعلام خبر هم اصل ساده دروازه‌بانی خبر را رعایت نمی‌کردند. هرکه از راه می‌رسید چیزی می‌گفت و آماری می‌داد متناقض با قبلی. باید کاری می‌کردم، می‌کردیم. سریع لباس‌هایم را پوشیدم. «کجا؟» این را همسرم پرسید. سوالش یک کلمه بود ولی چند جمله حذف به قرینه معنوی، بعدش خوابیده بود. چند روز خانه نبودم و دوباره داشتم بدون دادن زمان مشخصی برای برگشت از خانه بیرون می‌زدم. راستش جواب قانع‌کننده‌ای نداشتم. نمی‌دانستم برای چه می‌روم بیرون؟ فقط می‌دانستم می‌خواهم در این آشفته‌بازار، کاری کنم. هنوز یک ساعت از خبر حادثه نگذشته بود که شایعه «کار خودشونه» نصف فضای شهر و مجازی را گرفته بود. «کار خودشونه» هم در ظاهر دو کلمه بیشتر نبود ولی در ادامه‌اش چند جمله دیگر خوابیده بود که یعنی: «این کار رو کردن تا مردم رو از ادامه اعتراضات زن، زندگی، آزادی منصرف کنن.» حرف خاصی بین‌مان نگذشت. این قدر فضا پُرغم بود که احساس جای استدلال را پُر می‌کرد. رفتم توی مسجد محله پدری‌مان نشستم. بچه‌ها را خبر کردیم که توی جمع شویم. نمی‌دانستم قرار است چه کار کنیم؟ کسی ایده‌ای نداشت. فقط می‌دانستیم که قرار است کاری کنیم. جمع شدیم. حرفهایمان به این رسید که به بیمارستان‌های محل حضور خانواده‌های مجروحین و شهدا سر بزنیم. سهم من مسلمین شد. *«داشتیم با هم حرف می‌زدیم و به سمت بیمارستان مسلمین می‌رفتیم که صدای جیغ و ناله زن‌ها، برق از سرمان پراند. هفت هشت ده نفر زن روی زمین نشسته بودند، مویه می‌کردند و بر سر و صورتشان می‌زدند. ناله‌هایشان سوزناک بود. ازشان فاصله گرفتم و کمی دورتر ایستادم. مرد جوان قدبلندی به در بیمارستان تکیه داده بود و گریه می‌کرد. چند متر آن‌طرف‌تر هم چند نفر دیگر ایستاده بودند. نگهبان، پشت میله‌های بیمارستان، چندبار اسم مجروحین را خواند. از پنج شش نفر، فقط یک نفر خانواده‌شان آنجا بود. نگهبان رو کرد به بقیه و‌ گفت: "بزرگواران! این چندنفر مجروحینی هستن که توی این‌ بیمارستان بسترین. بقیه توی بیمارستان‌های دیگه هستن. اگه هم شهید شده باشن، الان پزشک قانونین." هر چند ثانیه یک بار صدای مویه زنان بالا می‌رفت و فضا را به هم می‌ریخت. به خودم مسلط شدم و رفتم جلو. سلام کردم: -شما از خانواده مجروحین هستین؟ - نه. آشنای ما رو شهید کردن -‌ شهید شدن؟ - آره. دو نفرشون شهید شدن. پدر و بچه‌ش بودن. - همون‌که عکسشون منتشر شد؟ -آره. بدبختا از بهمئی اومده بودن این‌جا. فردا عمل داشت. اومده بود شاه‌چراغ برای زیارت. خشکم زد. همین‌طوری حرفم نمی‌آمد. وقتی فهمیدم غریب بودند حالم بدتر شد. زبانم قفل شده بود. اشک توی چشم مرد پِر خورد: -اسمش هوشنگ بود. هوشنگ خوب. اینم پسر خواهرشه. پسر قدبلند چهارشانه‌ای را در آن سمت خیابان نشانم داد که به ماشینی تکیه داده و شانه‌هایش می‌لرزید. سرم را به نشانه تاسف پایین انداختم. دوباره صدای زن‌ها بالا رفت. وسط ضجه‌ها یک نفرشان این جمله را مدام تکرار می‌کرد: -عامو درد زده به قلبُم. عامو دلُم درد گرفته.‌ نمی‌تونم خودُم رو کنترل کنم. درد به قلب من هم اصابت کرده بود.»* کارمان در بیمارستان مسلمین که تمام شد، رفتیم بیمارستان نمازی. رفیقی هماهنگ کرده بود تا اجازه بدهند وارد محل حضور خانواده شهدا شویم. دختری دیدم شوریده‌حال و ژولیده موی که داشت خودش را زمین میزد. چند ثانیه سر پا نگه‌ش می‌داشتند و دوباره با ضجه خودش را میزد زمین. می‌گفت: «برای کی گریه کنم؟ ننه‌م؟ بابام؟ برارم؟» نمی‌توانستم سر پا بایستم. روی بلوک سیمانی لب باغچه نشستم و سرم را پایین انداختم تا نبینمش. موبایل را باز کردم و فهمیدم خواهر سرایداران است. نه حال نوشتم داشتم و نه تاب بی‌خیال بودن. به سیدمحمد و بقیه گفتم برویم سمت پایگاه انتقال خون. (ادامه دارد) ✍🏻 به قلم: محمدحسین عظیمی
ما بُردیم(۲) روایتی از مواجهه‌ای درست با حادثه‌ای تلخ «ماشین را بعد از انتقال خون پارک کردیم. به بچه‌ها گفتم: "برید داخل و با مردم مصاحبه بگیرید. من می‌شینم توی ماشین و هماهنگی‌ها رو انجام میدم." سرم توی گوشی بود که تیبای سفیدرنگی کنارم پارک کرد. دو زن چادری ازش بیرون آمدند و رفتند سمت انتقال خون. چهره‌هایشان گرفته و ناراحت بود. دو سه دقیقه بعد، پراید زیتونی رنگی، سمت چپ ماشین پارک کرد. دو زن که روسری سرشان نبود، پیاده شدند. سریع روسری را روی سرشان انداختند. راننده‌شان هم پسری با موهای دم‌اسبی بود که پیاده شد و همراهشان به سمت انتقال خون رفت.»* آن شب تا صبح بیدار بودم و روایت‌ها را توی کانالی که مجموع اعضایش دویست سیصد نفر هم نمیشد منتشر کردم. بعد از نماز صبح خوابیدم و وقتی بیدار شدم هر مطلب را بیشتر از سی هزار نفر دیده بودند. آن روزها ما کمتر می‌خوابیدیم و بیشتر می‌نوشتیم. خودم که معمولا کمتر می‌نویسم توی چند روزِ تا تشییع، با احتساب نشریه‌ای که برای شهدا منتشر کردیم، ده دوازده متن نوشتم. آخرینش درباره آدم‌هایی بود که توی مراسم تشییع دیدم: «از اول مراسم تشییع، دو بار حافظه گوشی‌ام را خالی کردم تا بتوانم عکس بگیرم. تمرکزم را گذاشته‌ بودم روی عکس از خانم‌های مانتویی و آنهایی که عرفا به آن‌ها بدحجاب می‌گویند. عکس‌هایی مبتدی که قاب درست و حسابی‌ای هم ندارند. هرچه می‌گیرم تمام نمی‌شوند. وقتی اول مسیر، تعدادشان بیش از حد معمول به چشمم آمد، تصمیم گرفتم سوژه اصلی عکس‌هایم شوند. طوری شد که آخرهای مسیر از خودم بدم آمده بود: -چشم میدوزی به ناموس مردم و ازشون عکس می‌گیری؟ خجالت نمی‌کشی؟ -خجالت که می‌کشم ولی بعدا چه‌جوری ثابت کنم تعداد زنان غیرچادری توی تشییع زیاد بود؟ -حداقل روبروشون عکس نگیر. برو از یه زاویه دیگه. بعد از چند مکالمه پینگ‌پنگی با خودم، عکس‌های بعدی را از زاویه متفاوتی گرفتم. این‌طوری هم خودم کمتر معذب می‌شوم، هم آنها. تعدادشان زیاد است. یاد راهپیمایی ۲۲بهمن۹۷ در چهل سالگی انقلاب می‌افتم. آن روز هم حضور خانم‌های کم‌حجاب و بدحجاب به چشمم آمده بود. این‌بار هم از دهه هشتادی و نودی‌ها و دخترانی که با لباس سفید پرستاری آمده بودند گرفته تا مادرانی که دست در دست کودک یا دانش‌آموزشان داشتند؛ از آنهایی که با افتخار جلوی دوربین می‌آمدند و پلاکاردهای دست‌نویس آماده کرده بودند و محکم شعار می‌دادند تا آنهایی که وقتی می‌دیدند توی قاب دوربین‌اند سرشان را پایین می‌انداختند یا رو برمی‌گرداندند. دختران حاج قاسم همه آمده بودند. باز هم نیت می‌کنم حافظه‌ گوشی‌ام را خالی کنم و عکس بیاندازم ولی هرچه چشم می‌گردانم، زیادند. بی‌خیالش می‌شوم و تا آخر مسیر را مثل بقیه در مراسم شرکت می‌کنم.» کار به جایی رسید که همان رسانه‌هایی که روز اول می‌گفتند: «کار خودشونه» در نهایت اعلام کردند که هیچ دلیلی برای این موضوع پیدا نکرده‌اند. حضور در میدان، کم خوابیدن‌ها و تشنگی و گرسنگی کشیدن‌ها و سیدمحمدی که یک هفته روی پای شکسته‌اش راه می‌رفت تا از هیچ مراسمی جا نماند، باعث شده بود ما در ارائه از این ماجرا موفق شویم. چند تا آدم پاپتی توانستند با یک رکوردر و یک دفترچه و یک خودکار بیک، عرصه روایت را در برابر یک لشکر رسانه‌ای پیروز شوند. این باید برای ما درس عبرتی باشد که دوران «اگر نگوییم، نمی‌گویند» گذشته و دوران «اگر روایت درست را ما نگوییم، آنها با هزاران زبان و قلم و ابزار و رسانه روایت دروغ و غلطشان را خواهند گفت» مدتهاست فرارسیده. پایان ✍🏻 به قلم : محمدحسین عظیمی
| مثل آینده تصمیم بگیرید 🚨با تصمیم به جنگ ضعف‌ها بروید. امام علی (ع)؛ غرر الحكم ؛ ۵۹۲۷ ▫️طراح گرافیک: محمد ترک 🌱خانه‌ی طراحان انقلاب اسلامی @KHATTMEDIA 🌱حوزه هنری فارس @artfars 📲 با ما همراه باشید : سایت | بله | ایتا | آپارات
هدایت شده از حوزه هنری فارس
| ضیافت کلمه و تصویر 🎥 نمایش و خوانش فیلم «مجنون» ویژه شاعران و نویسندگان 🔻با حضور: • فرشته امیری ▫️شنبه ۱۰ آبان‌ماه ۱۴۰۴ - ساعت ۱۶ ▫️پردیس سینمایی استاد امین تارخ 🚨 آخرین مهلت ثبت نام: چهارشنبه ۷ آبان‌ماه 📞 هماهنگی ثبت‌نام : ۰۹۱۷۱۲۰۰۸۶۴ 🔻🔻ظرفیت محدود🔻🔻 📲 با ما همراه باشید : سایت | بله | ایتا | آپارات