♡
#رمان_دلارامِ_من ❤️
#قسمت_آخر
عمیق نگاهم میکند و با صدایی حزین میگوید:
اینجا کربلاست باباجان!
-کربلا؟
-آره! مگه همین الان آب فرات رو نخوردی؟
-فرات؟ خود فرات کجاست؟
حرم کجاست؟
اینجا فقط یه شهر جنگ زده ست!
لبخند میزند:
نشنیدی کل ارض کربلا؟
آرامش و مهربانی پدرانه اش از ترسم میکاهد و باعث میشود آرام پشت
سرش راه بروم؛
به خیابانی میرسیم و پیرمرد می ایستد و من هم به دنبالش متوقف
میشوم،
با دست به کمی جلوتر اشاره میکند:
از اینجا به بعد رو باید با اونا بری، برو
دخترم،
نترس بابا.
رد انگشت اشارهاش را میگیرم و میرسم به دو رزمنده که پشت به ما در خیابان راه میروند؛
برای اینکه صدایم در صدای تیراندازی و انفجار گم نشود، بلند فریاد
میزنم:
اونا کیان؟
من نمیشناسمشون!
-میشناسی باباجون، میشناسی؛ برو حوراء!
-من... من میترسم...
-نترس بابا... من همیشه هواتو دارم...
-شما کی هستید؟
-برو دخترم!
انگار کسی به سمت آن رزمنده ها هلم میدهد،
پیرمرد عقب میرود و میگوید:
برو دخترم... برو حوراء!
دست تکان میدهد و میخندد.
دیگر صدایی از گلویم خارج نمیشود و با صدای بی صدایی، سوالاتم را فریاد میزنم؛
با رفتنش همه جا دوباره تار میشود.
برمیگردم طرف آن دو رزمنده، دارند دور میشوند؛
انگار همه رمق و توانی که با دیدن
پیرمرد گرفته بودم،
با رفتنش جای خود را به ناتوانی میدهد؛
چند قدم میروم و دوباره پشت سرم را میپایم،
پدر با لبخند نگاهم میکند:
برو...
مگه دنبال دالارام نمیگردی؟ برو حوراء!
هوا پر از دود و غبار است، خوب اطرافم را نمیبینم،
به طرف رزمنده ها میروم؛ وقتی
پشت سرم، به سختی پدر را بین گرد و خاک میبینم،
از ترس گم شدن، باسرعت بیشتری میدوم تا به یکی دو قدمی اشان برسم. میگویم:
آ... آقا... میشه منو برسونید یه جای امن؟ من گم شدم!
-چطور ممکنه گم بشی حوراء؟
تو راهتو پیدا میکنی...
بیا ما میرسونیمت!
-شما اسم منو از کجا میدونید؟
-بیا... مگه نمیخوای دالارام رو ببینی؟
پشت رزمنده ها راه میافتم؛
چهره هاشان مشخص نیست اما وقتی پشت سرشان هستم، حس اعتماد در تمام رگهایم جاری میشود،
کم کم دود و غبار پراکنده تر میشوند و سر و صداها کمتر؛
از بین غبار، دو گنبد طالیی خودنمایی میکنند،
دلم با دیدن گنبد آرام میگیرد؛
یکی از رزمنده ها برمیگرد؛ حامد است. دست میگذارد بر سینه اش:
السلام علیک یا اباعبدالله...
و من هم دلم با دیدن دالارام آرام میگیرد:
السلام علیک یا اباعبدالله....
والسلام والعاقبه للمتقین
یا زهرا
پایان
✍ #نویسنده:فاطمه_شکیبا(فرات)
تمام
•┈┈••☆•♥️☆••┈┈•
@asganshadt
•┈┈••☆•♥️•☆••┈┈•
🌻 امام على عليه السلام:
🍀 شرُّ الناسِ مَن لا يَقبَلُ العُذرَ ولا يُقِيلُ الذَّنبَ.
🍀 بدترين مردم كسى است كه عذر نپذيرد، و از خطا نگذرد.
📚 غررالحكم، ج 4، ص 165، ح 5685.
@asganshadt
سلام علیکم خدمت عاشقان شهدایی های عزیز🌹
خیلی ممنون که با رمان دل آرام من همراه بودید
با حوراء توی این مدت زندگی کردیم
با شهادت حامد اشک ریختیم و با شادی حوراء خندیدیم 💛💚
نظراتتون رو راجب به رمان و پیشنهاد برای رمان های آینده به ما منتقل کنید
باتشکر🌱
https://harfeto.timefriend.net/15271224
آیــت الله مجتهدی :
از فواید #نماز_اول_وقت این است که
به برکت #امام_زمان نماز های ما هم قبول می شود، چون امام زمان اول وقت نماز می خوانند و #نماز ما با نماز حضرت بالا می رود.
#کلام_بزرگان
#نماز_را_اول_وقت_بخوانیم
@asganshadt
[💛🖇]
خـنده ڪن !☺️
رنـگ بگـیرد در و دیـوار دڷـم...✨
نـآگـہـاݩ بـاز دلـم یـاد •|طُ|• افـتاد و شڪسـت...💔🙃
.
#سردار_دلها_شهید_حاج_قاسم_سلیمانی
@asganshadt
#دم_اذانی ❤️
چند خواهش دارم :
یڪی اینڪه : نماز اول وقت
ڪه گشایش از مشڪلات است
دوم : صبر و تحمل
سوم : به یاد امام زمان باشیم
فرازی از وصیتنامه ...
#شهید_مهدی_ثامنی_راد
التماس دعا
🌹 @asgandhadt
💛جَهاد،اسمش...
جَهاد،رسمش...
جَهاد،اندیشهورویاش...🙃🌱
جَهادنا:)♥️
@asganshadt