eitaa logo
دخترک اَشی مَشی:)
328 دنبال‌کننده
529 عکس
32 ویدیو
9 فایل
دمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرت من آزادی نمی‌خواهم که با یوسف به زندانم:) -آغاز:یک رو بعد تولد شونزده سالگیم متخلص به:«امینه» کپی؟انصاف داشته باش،حاضری از محتوایی که کامل خودت تولید میکنی کپی بشه!
مشاهده در ایتا
دانلود
مانند طبیبان حاذقی که از بیمارشان قطع امید کرده اند و جز توسل به تو راهی نشان نمیدهند به تصویر نگاه میکند.شاید برای او که یک معلم است و ماه هاست دارد تلاش میکند من را بجایی برساند واقعا یک شکست بزرگ باشد؛اما من و سرو ناز اعتقادی به این جور نا امیدی ها نداریم. هر دو سر یک میز نشسته ایم و کار من را انجام میدهیم،اثر هنری اش جا مانده و حالا که پکر است مثل هر هنرمند دیگری به قلم زدن روی آورده. این خلوت نشستن در کنار پنجره ی کلاس حسابی برای خودش در خوش احوالی ما غوغا کرد.از ساعت ده صبح ی کله رنگ زدیم تا دوازده و نیم ظهر و خستگی بارمان نشد:) نسیم که از پنجره به صورتمان میزد و نور خورشید که از لای نرده ها چشمک میزد، میگفتم:چقدر حس زندگی دارم! و مثل دو دفعه ی قبل که از همین جملات قصار گفتم سرو ناز تکرار میکند:منم میخواستم همین را بگویم... . @shimashi18
خلوت نشینی هایم با آدم ها پر از احساس من است و نهایت نهایتش کمی لبخند گوشه ی لب های گلبهی افراد بی آورد،اما سرو ناز سراسر به حرف هایم گوش میدهد و با احساسم همراه میشود. در خلوت نشینی هایمان بیشتر از انسان های مورد علاقه ام برایش میگویم و اوهم کمی در خندیدن به سلیقه ام با من همراه است و وقتی که میگویم نه مثلا از فلانی خوشم نمی آید میخندد و میگوید «آره بابا معلومه،من بودم از خوشحالی نمیدونستم چیکار کنم». بنظر کاملا جفت و جور می آییم،بدون بی ادبی با هم شوخی میکنیم و آنقدر درک داریم که مرز های یکدیگر را لقد مال نکنیم؛ اما به قولی در مقایسه ی با افراد دیگر هنرستان کلا در یک فاز دیگر هستیم:) از اسم سرو ناز خوشش می آید اما در دهانم نمیچرخد که در مدرسه اینگونه صدایش کنم پس سرو ناز مینویسمش تا اگر در آینده کتاب شاید به چاپ رسیده ام را خواند ذوق کند... . @ashimashi18
کمی بلند تر،بلند تر از سقف آرزویم بود و حالا که روی وجودم نقش بسته بود حس میکردم میتوانم سقف تمام آرزوهایم را بشکنم و به فرا تر بروم و خداوند باز هم زیبا تر از دل بخواهم را جلوی پایم بگذارد. سفیدی اش مانند دانه برف های شب تولد زیباترین دختریست که هر روز در آیینه میبینم-خودم- و آبی اش وای وای آبی آبی من میتوانم فقط برای وجود این رنگ پر از احساس -در عین سردی- هزاران بار خدای یگانه ام را ستایش کنم و به خالق چنین رنگی شبانه روز سجده کنم... خودم را که در آیینه میبینم، هی! ماهی خانوم کوچولو چقدر توی حوض نقاشی این عبا قشنگی:) در این هنگام اساتید موزیکدان مغزم که در هنگام شادی مضاعف یار دل هستند، مینوازند و خود نیز میخوانند: گنجشگک اشی مشی لب حوض ما نشین خیس میشی، گوله میشی میافتی تو حوض نقاشی... . @ashimashi18
نفرین کردن دیگر چیست! تا وقتی که میتوانم بگویم انشالله خداوند پرتقالش کند و به دست آبمیوه گیری تبدیل به نوشیدنی مورد علاقه ی مردم شود و بعد هم از پوستش قیمه نثار بپزند دیگر چه نیاز است که بگویم خداوند از وسط نصفش کند یا مثلا انشالله برود زیر کامیون؟! اصلا علاقه ای بین من و حرف های کلیشه ای نیست حتی اگر به زبان بی آورم. همه چیز باید ابداعی باشد،مخصوص و به اختراع من،هرچند گاهی بی معنی باشد... این را گفتم که بگویم انسان میتواند حتی در خالی کردن دق و دلی اش با ادب و به فکر باشد دیگر ابراز محبت که جای خود دارد! وقتی آهنگی با مضمون علاقه داشتن از سوی عاشق به معشوق-که دیگر قاعده اش رسما متلاشی شده- خوانده میشود چه نیاز است که پر از فحاشی باشد؟ برای بار صد ویکم در زندگی ام دلم میخواهد فریاد بزنم و بگویم که آی مردم،شنیدن این چنین ساز و نوا هایی عقل را از عقل خارج میکند و دچارتان میکند به طغیان احساساتی که احتمالا در نود درصد شرایط موجودتان بدردتان نخورند... هعی! . @ashimashi18
نور،بدون وجود نور و رقصش روی اجسام و ایجاد حس زندگی هرگز از هنر لذت نمیبردم.هنر بدون نور رنگ میباخت و دیگر برایم یک چیز به فنا رفته بود... بند گوشی را دور مچم انداختم،گردنم را کمی کج گرفتم و میکروفون گوشی را کنار گوشم گرفتم. اولین جلسه ی مبانی رنگ درست وسط شلم شوربای بازار! معلم را در دست گرفته بودم و به حرف هایش که برای من اثر بخشی ای چون اشعار مولانا دارند گوش میکردم.چیزی نمیفهمیدم فقط برایم جذابیت داشت و هم زمان با آن تمام مغازه ها را زیر نظر گرفته بودم تا شاید چیزی که میخواهم به چشمم بخورد. گاری ها یکی پس از دیگری رفت و آمد میکردند و مجال بازیدید از مغازه ها را نمیدادند.مردان و پسرکان با سر و صدا خطابمان میکردند:خانوم برو کنار!خانوم نخوره به پات! خلاصه که آشفته بازاری بود برای خودش... تنها مکانهایی که در میان همین آشفته بازار پر از سکوت و آرامش بودند نقلی مساجد تاریخی ای بودند که بازاری ها برای اقامه ی صلات ظهر در آن به آغوش حق لبیک میگفتند. تعدادشان زیاد بود و هر کدام شخصیت خودشان و حال و هوای خودشان را داشتند.زیبا ترینشان مسجدی بود با حیاطی دلباز و حوض کاشی.سقفش پوشیده بود اما نوار های نور از میان درز هایش به حیاط سرک کشیده بودند و گلهای گلدان های کنار حوض را نوازش میکردند.شلوغ بود و پر از نقش و نگار های تذهیب بر در و دیوارش. به قدر دو دیدار از کنارش گذشتم اما هوایم را پر از اکسیژن کرد و همان چند ثانیه در ذهنم ماند... . @ashimashi18
دخترک اَشی مَشی:)
کمی بلند تر،بلند تر از سقف آرزویم بود و حالا که روی وجودم نقش بسته بود حس میکردم میتوانم سقف تمام آر
Ali Montazeri ~ Music-Fa.ComAli Montazeri - Mahi (320).mp3
زمان: حجم: 8M
همیشه ی خدا آهنگ شنیدم و خواندم برای خودم،که جز خودم کسی را انقدر نزدیک به این اشعار در نگاه خودم پیدا نکردم.بست ایستادم و نشستم جلوی آیینه ها و بلند بلند برای خودم آهنگ های پر احساسی را که مرغان عاشق برای هم میفرستند و گاهی ذوق میکنند و گاهی گریه،تنها با مسخره بازی و گریه های مثلا گریه ام خواندم و یک دنیا خندیدم ... ماشین، یکی از بهترین مکان های کشف استعداد دوبلوری و خوانندگی برای من شد.اوایل آرام و زیر لب میخواندم ولی از آن موقعی که فهمیدم هر چقد هم جیغ جیغ کنم کسی صدایم را نمیشنود، دارم به هنجره ام آسیب میرسانم! . @ashimashi18
در شبِ هر روز زیبایی بساط مرگ به راه است... شاید بگویید واهایی چقدر ترسناک ولی باید بگویم هیچ وقت ترسی که نسبت به مرگ داریم را دوست ندارم.مرگ پرواز است و هر شب با آن تا وقت صبح از کالبد جسم رها میشویم. هنوز هم هر روز از خود میپرسم که چه کسی ترس از مرگ را در دل ما انداخت؟ کاش به جای ترس از آن، هنگامی که شکر قهوه را هم میزنیم عاشقانه به آن فکر کنیم و در آزادیه آن جهانی اش غوطه ور شویم:) +مؤمنِ خدا اون دنیا برات عروسیه ول کن طناب پوسیده ی دنیا رو... . @ashimashi18
در زیر نور خورشید برای خوش کردن دل من حنایی جلوه میکند اما مطمعنم اگر یک ساعت و چهل و پنج دقیقه هم کنار ناظم مدرسه بنشینم بویی از این ماجرا نمیبرد. خاصیت دیگری دارد اما من برای خوش کردن دل آیینه ها میخواهمش:) با بردن نام حنا،یاد آن نیم وجبی گیسو کمند می افتم.قد و بالایش نصف من بود اما در مدرسه آنقدر خاطر خواه داشت که نگو. نصف سال را نمی آمد و همچنان با نمره ی قبولی ی بیست از معلم ها دل میبرد. نام بزرگش-حنایی-بود و هر بار که جمع خاطره گویی بود از گذشتگان حنا فروشش برایمان میگفت که در بازار های نجف و کربلا بر روی گاری، حنا به دست زائران اهل بیت (ع)میداده اند. دلم تنگ دوران پر هیجان خاطره گویی های اوست؛ بغل دستی کوچولوی سال نهم من،مریم... . @ashimashi18
روح تویی نوح تویی فاتح و مفتوح تویی سینه ی مشروح تویی بر در اسرار مرا... یاد آن چشم ها می افتم؛ حدود ساعت ۵ بعد از ظهر به جمع دوستانم وارد میشود.بنظر دوازدهمی می آید اما هیجان زیادش شک به دلم می اندازد.میپرسم:دوازدهمی هستی؟! خنده ی تلخی میکند و میگوید آری. کمی دیگر که بلبل زبانی میکند ناگهان سکوت،حرف ناگفته اش را از گلویش خارج میکند. -حرفی که این دختر خانومه زد +کی؟ -همین دختره،چی میگن بهش.همین خانوم نگارگر! خنده ام میگیرد:) وسط کار تذهیب کادر گل و مرغ هستم و شاید خیلی استاد به نظر می آیم.برمیگردم و نگاهش میکنم و میگویم: +کدام حرف جناب امین الدوله؟ -امین الدوله😄آره واقعا حس کردم نگارگر زیادی قدیمیه.همین حرفی که پرسیدی دوازدهمی هستی،حس کردم پیر شدم یاد قبلا ها افتادم... خاطره میگفت و خنده های زیبا اما تلخی میکرد و همچنان نگاهش به زمین بود. موقع خداحافظی اما دستش را که دراز کرد و نگاه عمیقش را که به چشمانم گره زد متوجه غم عجیبش شدم. چشمانی درشت با برقی که پر از ذوق زندگانی بود اما،اما حس میکردم که این برق را از پشت زندان رنج هایش میبینم. کمی خود را به جنون مایل تر کرده بود تا متوجه درد هایش نشوی اما همان جراحی به ظاهر ساده ای که روی جسمش انجام شده بود برای هفت پشت این ذوق به بند کشیده کافی بود. دستم را محکم فشار داد و گفت:«خداحافظ خانوم نگارگر:)» و بعد با گام هایی که هنوز میتوانستی امید را در درونش حس کنی از کنارمان دور شد.دور دور دور... @ashimashi18