من،همان دخترک درون قاب آینه.
من،همانی که بند کفش هایش را از پشت سر میبندد.
من،همانی که موهایش را صبح به صبح با پروانه های آبی آذین میکند.همانی که تا عمق احساساتت را شنا میکند و تو نمیفهمی.همانی که عاشق جزئیات کوچک هستی ست.
همانی که آستین های مانتوی پف پفی مدرسه برایش بلند است و دست هایش از آن بیرون نمی آید.
آری من ؛ همانی که جوجه و بچه و کوچولو خطابش میکنید.
چند روزیست اما که همان اشی مشی سابق نیستم...
خسته ام و میخواهم بمیرم.
شب بخیر!
@ashimashi18
جهان؟
چرا انقدر تلاش میکنی که خاطرش زنده بماند.
باشد باشد ،من تسلیم.
فهمیده ام،فهمیده ام که همان یک نفر به اندازه ی چند نفر روزهایم را پر کرد.
اما دیگر بس.
دستم را بگیر و من را ببر جایی که آهنگی پیدا نشود که با او نشنیده باشم،مرا ببر،ببر به جایی که نشانی از او نباشد.
لطفا تمامش کن.
@ashimashi18
او و دوستانش - he and his friends13 - احتمالا وقتی Likely when.mp3
زمان:
حجم:
5.6M
باید یاد این آهنگ با فرستنده ثبت میشد؛اما خبر نداشت قبلا با کس دیگری ثبتش کرده ام.
@ashimashi18
He and His Friendshe_and_his_friends_-_kooh_basho_del_naband.mp3
زمان:
حجم:
5.1M
اگر آهنگ زبان داشت از او میپرسیدم که چقدر دور جهان را زدی تا دوباره به من برگردی؟
برگشتی اما میدانی که دیر است برای به من برگشتنت...؟
@ashimashi18
1:15
آدم خسته ی غمگین ریخته.
پاشو پاشو جمع کن خودتو حوصله ی ناراحتی ندارم؛)
@ashimashi18
سلام بعد از ۴۸ ساعت مدرسه ی بدون گوشی
⭕️این زیر ی سری پیام نوشتم به عنوان یادگاری و ازتون میخوام خیلی بهشون اهمیت ندین چون چرت و پرتن،مث محتوای هر دفترچه خاطراتی 😂⭕️
اگه دستم بود همچیننن خاطره مینوشتما.
الان دیگه خیلی کمتر و بدون جزئیات تر میتونم بنویسم.
عکسی هم ندارم؛ و این خیلی رو مخه که از یکی از بهترین ۴۸ ساعت مدرسه موندات هیچ عکسی نداشته باشی.
عرضم به حضور خودم که،
دیروز ۶ اسفند ماه ۴۰۴ دوازدهمیا افطاری داشتن و چونکه ما جزو ی تعداد خاصی از اقشار مدرسه هستیم ما رو هم دعوت کرده بودن برای افطاری.
برنامه ابنجوری بود که:
جلسه+افطاری+جلسه+خواب+رفتن به مراسم دعای ابوحمزه+سحری+خواب
پس باید به همین ترتیب خاطراتو یادداشت کنم.
جلسه که هیچی اهمیتی نداشت فقط کلی تیکه بارمون کردن که شما عزیزان خیلی هیچ کاری نمیکنید.
بعدشم خسته شدیم از حرفاشون و با صلوات خودمونو فرستادیم زنگ تفریح تا بعد افطار.
توی این تایم گفتن که همه ی کسایی که تو مدرسه میمونن جمع شن بیان نماز خونه.
و خب تازه بعد اینکه دوازدهمیا جمع شدن فهمیدم چرا دوازدهما رو از دهم یازدهم افطاریشونو جدا کردن روزشو😂
جای توضیح نداره فقط باید بگم که عروسی بود.
@ashimashi18
جدا از بحث عروسی،
دوازدهمیا اکیپی نشسته بودن و به هر کدوم از اکیپا ی بازی فکر داده بودن/آورده بودن و داشتن بازی میکردن.
و خب منم علاقه ی زیادی داشتم که برم بشینم باهاشون بازی کنم(به عنوان اخرین لحظاتی که دوازهمیا رو تو خوشی و به مدت طولانی مثلا چند ساعت میبینم).
و خب دوستان عزیزم اصلا اعتقادی به ی بار زنده ایم و نباید حسرت به دل بمونیم ندارن پس همراهیم نکردن و منم تنهایی نمیتونستم برم یهو بشیم وسط جمع دوازدهما پس: حسرت✅
و در ادامه برنامه ای که مدرسه برای جشن فارغ التحصیلی در نظر گرفته بود شروع شد
@ashimashi18