He and His Friendshe_and_his_friends_-_kooh_basho_del_naband.mp3
زمان:
حجم:
5.1M
اگر آهنگ زبان داشت از او میپرسیدم که چقدر دور جهان را زدی تا دوباره به من برگردی؟
برگشتی اما میدانی که دیر است برای به من برگشتنت...؟
@ashimashi18
1:15
آدم خسته ی غمگین ریخته.
پاشو پاشو جمع کن خودتو حوصله ی ناراحتی ندارم؛)
@ashimashi18
سلام بعد از ۴۸ ساعت مدرسه ی بدون گوشی
⭕️این زیر ی سری پیام نوشتم به عنوان یادگاری و ازتون میخوام خیلی بهشون اهمیت ندین چون چرت و پرتن،مث محتوای هر دفترچه خاطراتی 😂⭕️
اگه دستم بود همچیننن خاطره مینوشتما.
الان دیگه خیلی کمتر و بدون جزئیات تر میتونم بنویسم.
عکسی هم ندارم؛ و این خیلی رو مخه که از یکی از بهترین ۴۸ ساعت مدرسه موندات هیچ عکسی نداشته باشی.
عرضم به حضور خودم که،
دیروز ۶ اسفند ماه ۴۰۴ دوازدهمیا افطاری داشتن و چونکه ما جزو ی تعداد خاصی از اقشار مدرسه هستیم ما رو هم دعوت کرده بودن برای افطاری.
برنامه ابنجوری بود که:
جلسه+افطاری+جلسه+خواب+رفتن به مراسم دعای ابوحمزه+سحری+خواب
پس باید به همین ترتیب خاطراتو یادداشت کنم.
جلسه که هیچی اهمیتی نداشت فقط کلی تیکه بارمون کردن که شما عزیزان خیلی هیچ کاری نمیکنید.
بعدشم خسته شدیم از حرفاشون و با صلوات خودمونو فرستادیم زنگ تفریح تا بعد افطار.
توی این تایم گفتن که همه ی کسایی که تو مدرسه میمونن جمع شن بیان نماز خونه.
و خب تازه بعد اینکه دوازدهمیا جمع شدن فهمیدم چرا دوازدهما رو از دهم یازدهم افطاریشونو جدا کردن روزشو😂
جای توضیح نداره فقط باید بگم که عروسی بود.
@ashimashi18
جدا از بحث عروسی،
دوازدهمیا اکیپی نشسته بودن و به هر کدوم از اکیپا ی بازی فکر داده بودن/آورده بودن و داشتن بازی میکردن.
و خب منم علاقه ی زیادی داشتم که برم بشینم باهاشون بازی کنم(به عنوان اخرین لحظاتی که دوازهمیا رو تو خوشی و به مدت طولانی مثلا چند ساعت میبینم).
و خب دوستان عزیزم اصلا اعتقادی به ی بار زنده ایم و نباید حسرت به دل بمونیم ندارن پس همراهیم نکردن و منم تنهایی نمیتونستم برم یهو بشیم وسط جمع دوازدهما پس: حسرت✅
و در ادامه برنامه ای که مدرسه برای جشن فارغ التحصیلی در نظر گرفته بود شروع شد
@ashimashi18
و خب خیلی برنامه ی ناز و غم انگیزی بود.
ی کلیپ برامون گذاشتن که تمام کارهای آزمون ورودیای دهم بچه های دوازدهمی رو نشون میدادن بعد پشت سرش نتیجه کارش بعد سه سال تحصیلی رو میذاشتن.
مثلا نمره ی برگه ی ورودیشو صفر شده بود چون ی لباس کج و معوج کشیده بود،بعد الان مثلا بعد سه سال کلی رتبه توی طراحی لباس و دوخت بدست آورده بود.
خیلی ناز بودددد این کارشون😭✨
و کلی ذوق کردیم و خندیدیم بعدشم سه تا از دوازدهمیای هر رشته ای اومدن حرف زدن و دیگه خلاصه که نماز و افطار.
البته که خب این وسطا ی «سلام چطوری» هم اتفاق افتاد
@ashimashi18
افطار که تموم شددد.
حوصلمون سر رفته بود برا همین با افلاک و پرنیان رفتیم نشستیم رو فرشایی که تو حیاط پهن کرده بودن.
و ناگهان فهمیدیم که آسمون وای.
آسمون واقعا وای،یعنی نمیدونید که، ماه دقیق وسط آسمون با کلیییی ستاره.
یعنی خب تو حالت طبیعی اینا رو نمیبینی تو تهران ولی خب دیشب خیلی هوا خوب بود همشون دیده میشدن.
بعد دیگه هیچی دیگه منم خوابم گرفته بود دراز کشیدم رو فرشا و داشتم آسمونو نگا میکردم.
خیلی خوشگل بود و حالمو خوب میکرد برای همین با دستم براش قاب میگرفتم و نگاش میکردم.
ولی خب یچیزی تو مغزم داشت اذیتم میکرد🤌🏻
@ashimashi18
پرنیان ی کتاب آورده بود بعد قرار شد ی بازی کنیم.ما سوال میپرسیم بعد پرنیون کتابو باز میکنه جواب اون سواله میشه همون متن از کتابه.
کتاب:«به امید دلبستم»
و خب اینطوری بودم که چه اسم درستی،شاید متنشم به کارم بیاد!
برا همین ی سوال پرسیدم و کتابه اینجوری بود که:
+همانطور که او را در آغوش گرفته بود...
و من اینطوری بود که خب یعنی الان برم بغلش کنم؟
خیلی رندومممم؟؟؟
برا همین چون جواب درست در نمیومد از حرصم ی دور کل دوستام که تو حیاط بودن بغل کردم😂
@ashimashi18