در زیر نور خورشید برای خوش کردن دل من حنایی جلوه میکند اما مطمعنم اگر یک ساعت و چهل و پنج دقیقه هم کنار ناظم مدرسه بنشینم بویی از این ماجرا نمیبرد.
خاصیت دیگری دارد اما من برای خوش کردن دل آیینه ها میخواهمش:)
با بردن نام حنا،یاد آن نیم وجبی گیسو کمند می افتم.قد و بالایش نصف من بود اما در مدرسه آنقدر خاطر خواه داشت که نگو.
نصف سال را نمی آمد و همچنان با نمره ی قبولی ی بیست از معلم ها دل میبرد.
نام بزرگش-حنایی-بود و هر بار که جمع خاطره گویی بود از گذشتگان حنا فروشش برایمان میگفت که در بازار های نجف و کربلا بر روی گاری، حنا به دست زائران اهل بیت (ع)میداده اند.
دلم تنگ دوران پر هیجان خاطره گویی های اوست؛
بغل دستی کوچولوی سال نهم من،مریم...
.
#من
@ashimashi18
روح تویی نوح تویی فاتح و مفتوح تویی
سینه ی مشروح تویی بر در اسرار مرا...
یاد آن چشم ها می افتم؛
حدود ساعت ۵ بعد از ظهر به جمع دوستانم وارد میشود.بنظر دوازدهمی می آید اما هیجان زیادش شک به دلم می اندازد.میپرسم:دوازدهمی هستی؟!
خنده ی تلخی میکند و میگوید آری.
کمی دیگر که بلبل زبانی میکند ناگهان سکوت،حرف ناگفته اش را از گلویش خارج میکند.
-حرفی که این دختر خانومه زد
+کی؟
-همین دختره،چی میگن بهش.همین خانوم نگارگر!
خنده ام میگیرد:)
وسط کار تذهیب کادر گل و مرغ هستم و شاید خیلی استاد به نظر می آیم.برمیگردم و نگاهش میکنم و میگویم:
+کدام حرف جناب امین الدوله؟
-امین الدوله😄آره واقعا حس کردم نگارگر زیادی قدیمیه.همین حرفی که پرسیدی دوازدهمی هستی،حس کردم پیر شدم یاد قبلا ها افتادم...
خاطره میگفت و خنده های زیبا اما تلخی میکرد و همچنان نگاهش به زمین بود.
موقع خداحافظی اما دستش را که دراز کرد و نگاه عمیقش را که به چشمانم گره زد متوجه غم عجیبش شدم.
چشمانی درشت با برقی که پر از ذوق زندگانی بود اما،اما حس میکردم که این برق را از پشت زندان رنج هایش میبینم.
کمی خود را به جنون مایل تر کرده بود تا متوجه درد هایش نشوی اما همان جراحی به ظاهر ساده ای که روی جسمش انجام شده بود برای هفت پشت این ذوق به بند کشیده کافی بود.
دستم را محکم فشار داد و گفت:«خداحافظ خانوم نگارگر:)»
و بعد با گام هایی که هنوز میتوانستی امید را در درونش حس کنی از کنارمان دور شد.دور دور دور...
#او
@ashimashi18
دخترک اَشی مَشی:)
روح تویی نوح تویی فاتح و مفتوح تویی سینه ی مشروح تویی بر در اسرار مرا... یاد آن چشم ها می افتم؛ حدود
-چرا ناراحتی؟
+هرچقدر بزرگ تر میشی و آرزو هات هم بزرگ تر میشن بیشتر بهت سخت میگذره.
-میخوای تهران قبول شی؟
+اگه بشه و خدا بخواد آره.اما سخت تر از اونیه که فکرشو میکنی.
-خب،مهم اینه که تو شایسته شی...!
.
#او
@ashimashi18
باید یادگار ای از خودم هم بماند یا که نه...؟
بگذارید دو سه خطی هم در باره احساساتم در این دوران چند روزه ی نوجوانی بگویم تا که از این جا به بعد سو تفاهم نشود و یادگاری از این خل بازی هایم هم در خاطرات بماند.
من هنرمندم و در کنار احساسی که هنر ایجاد میکند خودم هم بشدت احساساتی و ذوق ذوقی هستم و نمیدادنم تا قبل از این چگونه بدون نوشتن احساساتم زندگی میکردم!
من هر دوشنبه عاشق میشوم و سه شنبه ی همان هفته دل به کس دیگری میسپارم.
عشق در وجود من مانند همان لعنت های خود ساخته ،ابداعی است.
دو هفته در موهای فرفریه آن یکی گم میشوم و دو هفته در چشمان درشت این یکی.
درواقع موضوع این است که من بی نهایت جزئیات را دوست میدارم و آنقدر در بیان زیبا نگری هایم پر چانه هستم و رک که بقیه فکر میکنند خدای من این دختر احتمالا دیوانه است.
درست مثل دیشب که دوباره به آن دختر قد بلند که بیشتر بدرد بازیگری میخورد تا دوخت و دوز ابراز کردم که در نظرم چقدر زیبا شده است.
تنها چیزی که وجود دارد این است که اگر میتوانم زیبایی و توان کسی را به خودش یاد آور شوم از این کار دریغ نمی کنم.
شاید بهتر است مختصر بگویم که بیت حک شده در قلبم این است:
ای که دستت میرسد کاری بکن!
#من
@ashmashi18
نمیدانم دل هوا که اینطور گرفته است به دنبال کدام بهانه است تا که تار و پود غم بشوید و باران بر سر ما بریزاند.
در تابستان ها از صبری که جگرش را میسوزاند کبابمان میکند و سه فصل دیگر به جبران آن همه تحمل فراغ ابر هایش عشق و زندگانی بر سرمان میچکاند.
در محفل خورشید و ابر و هوا که بساط خنده به پا میشود،ابر ها نمکی خنده های سفیدشان را به زمین میپاشند و برف میبارد.سه ماه آخر سال فصل خوش خنده های آسمان است...:)
#من
#خود_گیره
@ashimashi18
به قول همین یارویی که در کوچه میخواند تا شاید خدا روزی اش را در اینجا حواله کند:
غروب پاییزهههه
دلم غم انگیزههههه
اینها را که مینوسم از خنده غش میکنم.همین چهار پنج دقیقه ی پیش سرو ناز در تعریف از نوشته هایم کاری کرد بال در بیاورم.
اما انگار که من زود تر از اینها نهال شادی را در وجودش کاشته بودم.انگار که باز هم امید را به قلب کسی پاشیدم درست مثل نوری که از پنجره مثل چشمه از میان قلبم عبور می کرد.
این صفحه ی سیاه تنهایی با یک سانت ارتفاع که-گوشی-نام دارد نا امید کننده ترین وسیله ی جهان است که حالا کسی از درون آن به قلب من نور میتاباند.برایم عجیب است که نور امید و عشق میتواند از هر دیواری عبور کند و صاف بخورد وسط قلب.این معجزه ی کلام است!
#سروناز
#خود_گیره
@ashimash18
دخترک اَشی مَشی:)
به قول همین یارویی که در کوچه میخواند تا شاید خدا روزی اش را در اینجا حواله کند: غروب پاییزهههه دلم
+مینویسی از تمام چیز هایی که یک هنرمند میبیند و فکرمیکنم بقیه حتی در خیالشان هم بهش نمیرسد
+اون رنگ، اون حس، اون قشنگی یک آدم در عین سادگی ، اون حسی که گاهی وقتا با نور و رنگ میسازد جهان تو ، یک نسیم که میخوره تو صورتت که در عین کوتاهی ش برات مثل یک تئاتر اجرا میشه تو تو اون لحظه حس میکنی قشنگ ترین روز عمرت هست آره همین سادگی های اتفاقی خیلییی قشنگن خیلی
+و مهم تر از همه درک و احساسات بقیه اون چیزی که یک هنرمند خوب یادش گرفته چون میدونه چقدر مهمه این احترام به احساس و میدونه ستون زندگیه
اینکه میدونه آدم ها را چی صدا کنه چی بهشون بگه چجوری نگاهشان کنه چطوری بشنوتشون، حسی که یک هنرمند فقط میدونه و براش مهمه شاید 🌚🌙
+کافیه یک تصویر ببینی و همین خیال و با کمک اون سبز زمردین همون قلبت قلب یک هنرمند براش موسیقی میزاری به حرکت درش میاری ، گاهی اوقات براش دیالوگ مینویسی، روح میدی و عشق میدی بهش همینه فرق نگاه تو ( هنرمند ) با بقیه، کسایی که هنوز عشق و روح را تو وجودشان پیدا نکردن
+ فقط یک جمله اونم اینکه دنیا با احساس میچرخه حداقل من امیدوارم اینطوری باشه 🦋
+ در برابر زبانی که سخت ترجمه میشه-هنر- به زبان به واژه تو داری اینکار را میکنی ترجمه ی هنر ،عمق یک زندگی
+-نام من- شرلی واژگانی که از احساسات سُر میخورند خیلی زیبا هستند
«سرو ناز من»
#سروناز
@ashimashi18
سوال این است که رنگ قلموی آبی که در رنگ سبز گواش میبرم تا مقداری رنگ بردارم کجا میرود که هیچ وقت درونش نیست...؟
@ashimash18
فیزیک میگوید:هنگامی که دو ذره به ی یک دیگر میرسند حتی اگر از یک دیگر جدا شوند،باز هم هر اتفاقی برای یکی از ذرات بی افتد روی آن یکی ذره اثر میگذارد...
«دیالوگ/تئاتر برای هانا»
.
وقتی که این دو خط به یکدیگر برسند اثری که بر من میگذارند از اثر صائقه بر کوه بیشتر است.
چیزی که فکر نمیکردم به آن برسم پیش چشمم در حال رخ دادن است.
ذوق!
#جشنواره
@ashimashi18
یک هفته نشده دارم روی کارم زحمت میکشم و هر نیم ساعت دلم میخواد از هر جا دستم میا د پاره ش کنم، حالا چیزی که این وسط بیشتر اعصابم رو خورد میکنه این کار داوینچیه که سه سال پاش نشسته و اعصابش خورد نشده .
د اخه مرددددد چطور تونستی سه سال ریخت نقاشیتو تحمل کنی.
شاید بقیه بتونن بگن که به به و چه چه اما تو که مثل هر هنرمند دیگه ای نقص کارت رو میدونستی😭
واقعا فقط میتوانم برای همدردی بگم یا عیسی مسیح...
#جشنواره
@ashimashi18
از مدرسه مینویسم.
اینجا همه به آدم امید میدهند در حالی که ته مغزشان فعک نمیکنند.
دارم با ایرپاد آهنگ گوش میدهم اما فکر میکنم اگر بعدش بروم سر کلاس رسما حرف کسی را نمیفهمم!
امتحان زبان هم انگاری به خیر گذشت اما نه خیلی.خبر بیست ها می آید، وقتی مدرسه نیستم می آید.چند روز است که ظاهرا مدرسه ایم اما نیستیم:)
خواننده میخواند:
اگه بعد توعاشق نشم چی؟
و من هنوز در معنای حقیقی عشقی که میخوانند و عشقی که از دنیای حقیقی دریافت میکنم و تفاوت این دو مانده ام...
#جشنواره
#خود_سازه
@ashmashi18