|أَشْکْ|
•
بعد از جنگ،
دیگه آروم و قرار نداشت،
همش دلتنگ رفیقاش میشد،
همش گریه و بی تابی میکرد.
نمیتونست تو خونه بشینه.
خودشو رسوند به فکه و
کار تفحص رو شروع کرد.
تو گرمای طاقت فرسای فکه
به خاطر لب تشنه شهدا
آب نمیخورد و همیشه
قمقمهاش پُر از آب بود.
اونقدر استخونهای
رفیفاش رو پیدا کرد تا اینکه
خودش تو صحرای فکه
با لب تشنه شهید شد.
|شهیدعلیمحمودوند|
📍منطقهٔفَکِّـــه
_محلعروجشهیدمحمودوند
@ashk128
|أَشْکْ|
•
حاجاصغربختیاری میگفت:
بار آخری که با سیدمرتضی
اومدیم فکه،خیلی حال و هوای
عجیبی داشت،
ستون به خط شد و نُه نفری
راه افتادیم به سمت قتلگاه فکه،
وسط راه بود که رفتم از یه نارنجکی
که از خاک بیرون زده بود عکس بگیرم
که یهو صدای انفجار بلند شد و
دیدم خدا سید رو خیلی قشنگ
بغلش کرد و خرید،
اومدم بالا سرش
_گفتم:
نترس،چیزی نیست!
"سید" با یه حالت خاصی
_گفت:
برا چی و از چی بترسم؟!
من بترسم؟!
📍فَکِّـــه_محلعروجشهیدآوینی
@ashk128
|أَشْکْ|
• حاجاصغربختیاری میگفت: بار آخری که با سیدمرتضی اومدیم فکه،خیلی حال و هوای عجیبی داشت، ستون به خط
•
رفیق مثل:
سیدمرتضی و اصغر
@ashk128
|أَشْکْ|
• رفیق مثل: سیدمرتضی و اصغر @ashk128
•
_مگه مَرد گریه میکنه؟
_نَه!!!
_پس چرا اصغرآقا وقتی
از سیدمرتضی حرف میزد
بغض میکرد و اَشک میریخت؟!
_تا حالا دیدی همهٔ عشقِ یه مَرد
جلو چشمش پَرپَر بشه و گریه نکنه؟!
_نَه!!!
_مرتضی همهٔ عشقِ اصغر بود...
@ashk128