•
و ما "منتظریم"؛
منتظر آن لحظه ای که
ندا سر میدهی:
ألا یا أهل العالم
أنا الصمصام المنتقم،
ای اهل عالم
منم شمشیر انتقام گیرنده؛
و مظلومین عالم
پشت سر شما و
در رکاب شما و
برای شما از هم
سبقت میگیرند تا
انتقام همهٔ مظلومین را
از مستکبرین عالم بگیرید...
📍مسجدمقدسجمکران
@ashk128
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
•
همه تقویمها را گشتهام،میلادیوهجری
نمیداندکسی او چَندِچَندِچَند میآید،
براییکسلامِساده تمرین کردهام عمری،
ولی میدانم آخرهم زبانم بند میآید
#اَللّهُمَّعَجِّللِوَلیِّکَالفَرَج
@ashk128
|أَشْکْ|
🍂
•
از آدمها
به آدمها
پناه نبردید،
چون بیپناهتر
میشوید؛
یٰا رَفِیقَ مَنْ لٰا رَفِیقَ لَه
رفیق کسی که رفیقی نداره...
@ashk128
|أَشْکْ|
• اوضاع کشورشون بهم ریخته بود، خودشو میرسونه تهران و میره پیش رهبری و شروع میکنه توضیح دادن؛ حضرت آ
•
ولی ما که میدونیم
"مذاکرات" اصلی
اینجا بود؛
"حضوری" و "مستقیم"
@ashk128
زمان:
حجم:
997.3K
•
اذان همونه
مؤذن هم همونه؛
ولی چرا پیش ما
صدای اذان حرمت هم
با بقیه جاها فرق داره...؟!
_اذانمغرببهافق
"کَــــربَــلٰایِمُعَلّیٰ"
@ashk128
•
هر باری که میرم،
یکی از آرزوهام اینه که
صاحب خونه رو ببینم،
ولی خب خیلی گندهتر از دهنمه،
فقط رؤیا و خیاله،
آخه من کجا و...
اما باز دلم خوشه بعضی وقتا
مهمون ویژههاش هستن،
مهمونایی که نورچشم
صاحبخونهاند؛
اما خب ایندفعه نبودن و
خیلی حالم گرفت و آهی کشیدم،
کم کم آماده برگشت و
خروج از بهشت بودم که
صدای خشخش لاستیکِ
ماشین روی سنگریزههای
محوطه به گوشم رسید و
سریع از پنجرهٔ سنگر بیرون رو
نگاه کردم و دیدم یه ماشین
وارد شد و رفت سمتِ:
"مِــــــــعرٰاج"
روایتی از فَـــــکِّه
قسمت اول...
@ashk128
•
رفیقمو صدا کردم و
سریع از سنگر زدم بیرون و
زود خودمو رسوندم به ماشین،
چشمم خورد به پلاک و
شَکَّم به ظَنّ و
بعدش به یقین نزدیک شد؛
پلاک ماشین عراقی بود،
حتما مهمون تو ماشین بود،
پِچپِچ راننده رو که شنیدم دیگه
مطمئن شدم و از خوشحالی
نمیدونستم چیکار کنم و
چششم فقط به دربِ
عقب ماشین دوخته شده بود.
دربِ ماشین باز شد و...
روایتی از فَـــــکِّه
قسمت دوم...
@ashk128
•
دیدم سه تا جوون مشتی و با صفا
اما خسته و با لباس خاکی
و یه کمی نامناسب،
گرفتن راحت خوابیدن.
فرمانده یکیشو بغل کرد و
منم با زرنگی ازش گرفتم و
رفتم سمتِ دربِ ورودیِ اتاقی که
حال و هوای زمینی نداشت و
نشستن تو اون اتاق
مثل نشستنِ توی بهشته،
اصن انگار تو این دنیا نیستی و من
مطمئنم محلِ رفتوآمدِ آسمونیاست؛
وارد اتاق ویژهٔ مهمونایویژه شدم.
آروم گذاشتمش روی زمین،
کنار رفیقش و
دورشون نشستیم و...
روایتی از فَـــــکِّه
قسمت سوم...
@ashk128