eitaa logo
|أَشْکْ|
3.3هزار دنبال‌کننده
3.1هزار عکس
1.5هزار ویدیو
4 فایل
_پرسید: فلانی چطور به این مقام(شهادت)رسیدی؟ -گفت:اَشـڪ‌ِ اَشـڪ‌ با عکس حرفامو می‌گم با اشک می‌نویسم... میزبان خانواده‌ شهدا فروشگاه @foroshgah_ashk گروه‌جَهٰادِیمُون @jahadi_shahidmostafavi تبلیغات: @tablig_ashk خادم: @sheikh_aliasqar69
مشاهده در ایتا
دانلود
|أَشْکْ|
• قرن­‌هاست زمین انتظار مردانی این‌چنین را می‌­کشد تا بیایند و کربلای ایران را عاشقانه بسازند و زمینه­ ساز ظهور باشند؛ آن مردان آمدند و رفتند، فقط من و تو ماندیم و از جریان چیزی نفهمیدیم… |شهیدآسِدمُرتِضیٰ‌آوینی| @ashk128
• و ما "منتظریم"؛ منتظر آن لحظه ای که ندا سر می‌دهی: ألا یا أهل العالم أنا الصمصام‏ المنتقم‏، ای اهل عالم منم شمشیر انتقام گیرنده؛ و مظلومین عالم پشت سر شما و در رکاب شما و برای شما از هم سبقت می‌گیرند تا انتقام همهٔ مظلومین را از مستکبرین عالم بگیرید... 📍مسجدمقدس‌جمکران @ashk128
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
• همه تقویم‌ها را گشته‌ام،میلادی‌وهجری نمی‌داندکسی او چَندِچَندِچَند می‌آید، برای‌یک‌سلامِ‌ساده تمرین کرده‌ام عمری، ولی می‌دانم آخرهم زبانم بند می‌آید @ashk128
🍂
|أَشْکْ|
🍂
• از آدم‌ها به آدم‌ها پناه نبردید، چون بی‌پناه‌تر می‌شوید؛ یٰا رَفِیقَ مَنْ لٰا رَفِیقَ لَه رفیق کسی که رفیقی نداره... @ashk128
• غیر از خدا کسی رو نمی‌دید! وقتی هم که مجروح شد، گفته بود: هیچکی پشت آدم نیست الّا خدا؛ حتی خودش نوشته بود: تنها راه رسیدن به سعادت فقط بندگی خداست... |طلبه‌شهیدعلی‌خلیلی| @ashk128
• "حسین جان" ما مُرده‌ایم بی تو و بی‌کربلای تو فکری به حال مَردم اهل قبور کن... @ashk128
زمان: حجم: 997.3K
• اذان همونه مؤذن هم همونه؛ ولی چرا پیش ما صدای اذان حرمت هم با بقیه جاها فرق داره...؟! _اذان‌مغرب‌به‌افق "کَــــربَــلٰای‌ِمُعَلّیٰ" @ashk128
• هر باری که میرم، یکی از آرزوهام اینه که صاحب خونه رو ببینم، ولی خب خیلی گنده‌تر از دهنمه، فقط رؤیا و خیاله، آخه من کجا و... اما باز دلم خوشه بعضی وقتا مهمون ویژه‌هاش هستن، مهمونایی که نورچشم صاحب‌خونه‌اند؛ اما خب ایندفعه نبودن و خیلی حالم گرفت و آهی کشیدم، کم کم آماده برگشت و خروج از بهشت بودم که صدای خش‌خش لاستیکِ ماشین روی سنگ‌ریزه‌های محوطه به گوشم رسید و سریع از پنجرهٔ سنگر بیرون رو نگاه کردم و دیدم یه ماشین وارد شد و رفت سمتِ: "مِــــــــعرٰاج" روایتی از فَـــــکِّه قسمت اول... @ashk128
• رفیقمو صدا کردم و سریع از سنگر زدم بیرون و زود خودمو رسوندم به ماشین، چشمم خورد به پلاک و شَکَّم به ظَنّ و بعدش به یقین نزدیک شد؛ پلاک ماشین عراقی بود، حتما مهمون تو ماشین بود، پِچ‌پِچ راننده رو که شنیدم دیگه مطمئن شدم و از خوشحالی نمیدونستم چیکار کنم و چششم فقط به دربِ عقب ماشین دوخته شده بود. دربِ ماشین باز شد و... روایتی از فَـــــکِّه قسمت دوم... @ashk128
• دیدم سه تا جوون مشتی و با صفا اما خسته و با لباس خاکی و یه کمی نامناسب، گرفتن راحت خوابیدن. فرمانده یکیشو بغل کرد و منم با زرنگی ازش گرفتم و رفتم سمتِ دربِ ورودیِ اتاقی که حال و هوای زمینی نداشت و نشستن تو اون اتاق مثل نشستنِ توی بهشته، اصن انگار تو این دنیا نیستی و من مطمئنم محلِ رفت‌وآمدِ آسمونیاست؛ وارد اتاق ویژهٔ مهمونای‌ویژه شدم. آروم گذاشتمش روی زمین، کنار رفیقش و دورشون نشستیم و... روایتی از فَـــــکِّه قسمت سوم... @ashk128