•
هر باری که میرم،
یکی از آرزوهام اینه که
صاحب خونه رو ببینم،
ولی خب خیلی گندهتر از دهنمه،
فقط رؤیا و خیاله،
آخه من کجا و...
اما باز دلم خوشه بعضی وقتا
مهمون ویژههاش هستن،
مهمونایی که نورچشم
صاحبخونهاند؛
اما خب ایندفعه نبودن و
خیلی حالم گرفت و آهی کشیدم،
کم کم آماده برگشت و
خروج از بهشت بودم که
صدای خشخش لاستیکِ
ماشین روی سنگریزههای
محوطه به گوشم رسید و
سریع از پنجرهٔ سنگر بیرون رو
نگاه کردم و دیدم یه ماشین
وارد شد و رفت سمتِ:
"مِــــــــعرٰاج"
روایتی از فَـــــکِّه
قسمت اول...
@ashk128
•
رفیقمو صدا کردم و
سریع از سنگر زدم بیرون و
زود خودمو رسوندم به ماشین،
چشمم خورد به پلاک و
شَکَّم به ظَنّ و
بعدش به یقین نزدیک شد؛
پلاک ماشین عراقی بود،
حتما مهمون تو ماشین بود،
پِچپِچ راننده رو که شنیدم دیگه
مطمئن شدم و از خوشحالی
نمیدونستم چیکار کنم و
چششم فقط به دربِ
عقب ماشین دوخته شده بود.
دربِ ماشین باز شد و...
روایتی از فَـــــکِّه
قسمت دوم...
@ashk128
•
دیدم سه تا جوون مشتی و با صفا
اما خسته و با لباس خاکی
و یه کمی نامناسب،
گرفتن راحت خوابیدن.
فرمانده یکیشو بغل کرد و
منم با زرنگی ازش گرفتم و
رفتم سمتِ دربِ ورودیِ اتاقی که
حال و هوای زمینی نداشت و
نشستن تو اون اتاق
مثل نشستنِ توی بهشته،
اصن انگار تو این دنیا نیستی و من
مطمئنم محلِ رفتوآمدِ آسمونیاست؛
وارد اتاق ویژهٔ مهمونایویژه شدم.
آروم گذاشتمش روی زمین،
کنار رفیقش و
دورشون نشستیم و...
روایتی از فَـــــکِّه
قسمت سوم...
@ashk128
•
شروع کردیم حرفزدن باهاشون؛
از خستگیشون
از دلتنگیاشون
از پدر و مادرشون
از نبودنشون و
خیلی چیزای دیگه!
"اشک و گریه" حال و هوا رو
آسمونیتر کرده بود و
یکی زیارت عاشورا
یکی روضه
یکی نماز
یکی هم مقابلش
زانو زده بود؛
تا اینکه روضهٔ مجسم شروع شد،
دست و سر و استخونهایی
که سالها تو خاک پوسیده
شده بود رو مرتب کردند و
روضه ای به پاشد؛
روضه نمیخواهد تنی که سر ندارد...
روایتی از فَـــــکِّه
قسمت چهارم...
@ashk128
|أَشْکْ|
🍂
•
در زندگی به دنبال
کسانی حرکت کنید که
هرچه به جنبههای
خصوصیتر زندگیِ ایشان
نزدیک شوید،
تجلی ایمان را
بیشتر می بینید.
|شهیدسیدمحمدبهشتی|
@ashk128
|أَشْکْ|
• در زندگی به دنبال کسانی حرکت کنید که هرچه به جنبههای خصوصیتر زندگیِ ایشان نزدیک شوید، تجلی ایم
•
گفت:
خداروشکر کنید بعضی وقتا
اتفاقاتی میافته که باعث میشه
از بعضی آدما فاصله بگیرید،
تازه میفهمید که اونا اونقدر هم
ارزش نداشتند که براشون
وقت بزارید یا بهشون فکر کنید؛
اصن زیادی جدیشون گرفته بودید و
بهشون ارزش و اعتبار داده بودید.
@ashk128