|أَشْکْ|
• امروز موقع برگشت از کرمان، نزدیک شهر انار بودم که یهو یاد سعید افتادم، سعید بیاضیزاده؛ سریع تو
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
•
شهید منطقش فرق میکنه؛
شهید میگه:
من میسوزم که،
دیگران استفاده کنند!!!
|روایتگریشهیدسعیدبیاضیزاده|
@ashk128
|أَشْکْ|
• شهید منطقش فرق میکنه؛ شهید میگه: من میسوزم که، دیگران استفاده کنند!!! |روایتگریشهیدسعیدبیا
•
اونقدر خندیدی
به این دنیا و اهل دنیا،
به مادیات و پوچیها،
اصن با خندههات
همه چیو مسخره کردیا
گفتی:
منو خدا
شما همه...!
@ashk128
5.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
•
میگن:
کیفشو بازکردن و
دیدن کتابهای مربــوط
به دین و حوزهاست و
یه عبا داخلشه،
یهو دادزدن:
طلبهست!
بیشتر بزنیدش!!!
_میگم
اونوقت زشت نیست،
ما برا دینمون یا
انقلابمون و اعتقاداتمون
حتی یه سیلی هم نخوردیم؟!
اصن حتی یه حرف زشت
که حالمونو بگیره نشنیدیم...
|شهیدآرمانعلیوردی|
@ashk128
8.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
•
من با اینکه با خودم کوه گناه آوردم
پیش کوه لطف تو فقط یه کاه آوردم
گفت:
عُمقِ "عِشْق"
هیچوقت
فهمیده نمیشود
مگر در زمان فراق...
@ashk128
|أَشْکْ|
• من با اینکه با خودم کوه گناه آوردم پیش کوه لطف تو فقط یه کاه آوردم گفت: عُمقِ "عِشْق" هیچوقت ف
•
روز شهادتامامرضا(علیهالسلام)
که قسمت شد و رفتم پابوسیِ آقا،
روزیم شد دیدار با خانوادهٔشهیدان
مصطفی،مجتبی،مرتضی بختی؛
از بچهمحلههای امامرضا(علیهالسلام)،
مادر شهید،شیرزنِ تربیت شدهٔ
مکتبِحضرتزینب(سلاماللهعلیها)
که از پسراش برام روایت کرد؛
روایت منزل شهید رو بخونید👇
📍مشهدمقدس_بیتالشهدا
@ashk128
•
پیش امامرضا بودم که
دوتا از "بِچِهمَحَلّیهایآقا"
دعوتمون کرد و مهمون شدیم.
از اون بچههای کار درست و مشتی!
آقامصطفی و آقامجتبی بختی؛
دو تا داداشی که
تو یه روز و
یه ساعت و
یه مکان رفتن
پیشِ امامرضا(علیهالسلام)
آسمونی شدند و
جونشون رو فدایِ
حضرتزینب(سلاماللهعلیها)کردند.
حرکت کردیم به سمت خونشون،
کوچه پس کوچهها رو گذشتیم
تا رسیدیم جلوی در خونهای که
عکس دوتا شهیدِخوشگل خورده بود.
عکسایی که نَ فقط در خونه
بلکه کوچه رو هم قشنگ و
نورانی و معنوی کرده بود،
اصن به محله و کوچه
آبرو و اعتبار داده بود...
"ادامهدارد...(۱)"
📍مشهدمقدس_بیتالشهدا
@ashk128
•
وارد که شدیم
گوشهٔ دنجِ خونه،
جایی بود که عکسِ خوشگلِ
مصطفی و مجتبی نقاشی شده بود و
یه دکور خیلی قشنگی که قرار بود
مادر بشینه و برامون روایت کنه!
خونهای که برکتِ زیادی داشت؛
برکتِ زیادی که ما فکرش رو میکنیم ن!
از ما بهترون و نوربالاییها
برکت رو به فدا شدن و
شهادت میدونن!!!
برکت یعنی دوتا جوون مشتی و باحال
تو راه اسلام و اهلبیت(علیهمالسلام)
شهید بشن و برای این شهادتشون
افتخار کنی و لذت ببری...
"ادامهدارد...(۲)"
📍مشهدمقدس_بیتالشهدا
@ashk128
•
مادر بچهها اومد و
شروع کرد به روایت؛
روایت از جگرگوشههاش،
روایت از تمام هستی و زندگیش،
روایت از برکتهای زندگیش،
کاش بودید و میشنیدید که
این مادر چطور با عشق روایت میکرد؛
با عشق و افتخار از بچههاش میگفت!
از اخلاق و رفتارشون،
از ادب و تربیتشون،
اما به نظرم روایت اصلی باید از
زنذگی و مرام و سلوک این مادر باشه،
مادری که نمادِ صبرِ!
مادری که نمادِ استقامتِ!
مادری که نمادِ تربیتِ،
باید روایت بشه!
آخه مگه شوخیه؟!
مگه میشه؟!
دوتا از بچههات
تو یه روز شهید بشن و
اینقدر محکم باشی،
طرف یکی از بچههاش
تو یه حادثهای میمیره،بعدش
خورد میشه،داغون میشه،پیر میشه،
اما وقتی اهلبیت(علیهمالسلام)رو
بیشتر از خودت و بچههات بخوای
میشی مادر شهیدان بختی!
آخه شنیدم بهش گفتن:
پشمون نیستی دوتا از پسرات شهید شدن؟!
کاش یکیش رفته بود و شهید میشد؟!
مادر گفته بود:
چرا پشیمونم!!!
پشیمون!!!
کاش ده تا پسر داشتم و
همشون رو فدایِ حضرتزینب(سلاماللهعلیها)میکردم!!!
و حتی گفته بود:
شهادتُ خودم برای بچههام،
انتخاب کردم...
"ادامهدارد...(۳)"
@ashk128
•
مادر از شهدایش گفت؛
اما ن فقط از مصطفی و مجتبی که
در راه دفاع از حرم شهید شدند؛
از یک شهید دیگر که گمنام و
به قول مادرشهید غریبتر مونده!!!
از مصطفی و مجتبی و مرتضی؛
مرتضی؟؟!!!
روایتی از شهید سوم؛
اوایل انقلاب
توی بیمارستانی که
دکتر یا مدیر بیمارستان که
از ضدانقلاب و منافقین بوده،
وقتی متوجه میشه که
خانوادهٔ بختی از انقلابیها هستند،
با ۷ تا تیغ جراحی قلب بچه رو
در میاره و مرتضی شهید میشه.
البته مادر خاطراتش رو توی
کتاب سه نیمهٔ سیب جمع کرد...
"ادامهدارد...(۴)"
@ashk128