eitaa logo
اَشک
19 دنبال‌کننده
11 عکس
0 ویدیو
0 فایل
هویّتم‌همه‌ازاوست بنده‌ راچه‌نشانی... غلاٰم‌خانه‌ی‌مولاشناسنامه‌ندارد... . کپی؟حلالت کانال اصلی؛ https://eitaa.com/Mah_Fan
مشاهده در ایتا
دانلود
امام حسن در وقت وفات تعویذی به بازوی حضرت قاسم بستن و فرمون که فرزندم هر گاه دیدی مصیبتی تورو فرا گرفت و غم و اندوهی به تو رسید این بازو بند رو باز کن و به نوشته ی در اون عمل کن. حضرت قاسم اینکارو کردن و در بازو بند نامه ای پیدا کردن که امام حسن با خط شریفشون در اون نوشته بودن: ای نورِ دیده ای قاسم! وصیت کنم تورا که چون برادرم حسین را ببینی که در صفحه ی کربلا بی کس و تنها ایستاده و او را شامیان و کوفیانِ بی وفا احاطه نموده اند مبادا که توقف نمایی بلکه باید سرِ خود را در قدمِ او اندازی و جانِ شیرینِ خود را در راهِ او ببازی.
حضرت قاسم با خوشحالی نامه رو بوسیدن و پیشِ عموشون بردن، سیدالشهدا با خوندنِ نامه بسیار گریست و رخصت داد. حالا وقتِ وداع بود وداعِ قاسم. هنگامی‌ که حسین به حضرت قاسم نگریست، او رو در آغوش گرفت و اون قدر باهم گریستن که هر دو از حال رفتن.
در کتاب سحاب الدموع نوشته شده زمانی که حضرت قاسم صلوات الله علیه وداع می کرد، برادرش عبدالله در خیمه خوابیده بود. حضرت قاسم آهسته صورت عبدالله رو بوسید و به مادرش فرمود: مادر! وقتی عبدالله بیدارشد، سلامِ من رو بهش برسون و بگو: قاسم روانه ی میدان شد. عبدالله بیدار شد و سراغِ حضرت قاسم رو گرفت، مادرش عرض کرد که قاسم به میدان رفت. عبدالله پا برهنه به دنبالِ حضرت قاسم رفت و به سیدالشهدا عرض کرد که: عمو جان! من رو به قاسم برسون.
حضرت پس از رجز خوانی واردِ میدان شد و به صفِ دشمن زد و با وجودِ سنِ کمشون در یک حمله ۳۵ نفر از اون کافر هارو به درک واصل کردن. که ناگاه نظر حضرت قاسم بر عمرسعدِ ملعون افتاد و فریاد زدن و مضمونا فرمودن ای بدنژاد! مگر از روزِ معاد نمی ترسی؟وقتش نشده که از جنگ با این بزرگوار دست برداری؟ پی عمرسعد گفت ای بزرگ زاده! آیا وقتش نشده که شما دست از طغیان بردارید و با یزید بیعت کنید؟ پس حضرت قاسم پرسیدن: ای عمر، آیا به اسبت آب دادی؟ عمر عرض کرد: بله. حضرت فرمودن که: وای بر تو! اسبت رو آب میدی جگرِ پاره ی تنِ رسول از تشنگی به آتش افتاده؟ راوی میگه از سخنان حضرت قاسم عمرسعد شروع کرد زار زار گریستن.
پس به یکباره بیش از هزار نفر به حضرت هجوم بردن و این شیرِ غران به اونها حمله کرد و ۷۰ نفر رو به درک واصل کرد. عمر سعد خواست ازرقِ شامی که بسیار جنگجو و وانمدار بود رو به میدان بفرسته ازرق گفت میخوای آبروی منو ببری؟منو به جنگ با یه پسر بچه میفرستی؟ پس جای ازرق پسرش رو فرستادن و حضرت قاسم اورو کشتن و به ترتیب هر چهار فرزندِ ازرق رو به درک واصل کرد ازرق عصبانی شد و گفت تو چهار فرزندِ رشیدِ منو کشتی.
حضرت فرمودن نگران نباش که الان تو هم به اونا می‌پیوندی. حضرت با ازرق بسیار بسیار سخت پیکار کردن که یهو ازرق شروع کرد به سیدالشهدا دشنام دادن. در اینجا بود که حضرت قاسم بسیار غضب کردن و نعره ای زدن و با تیغِ شمشیر ازرق رو به دو نیمه تبدیل کردن.
در اینجا حضرت بعد از اینکه به خیمه ها رفتن دوباره به میدان بازگشتن. عمر فریاد زد که اون رو رها نکنید و همه با هم بهش حمله کنید. پس از چهار جهت حضرت رو محاصره کردن و تا تونستن به ایشون زخم زدن، حضرت که جسمشون ناتوان شده بود و به سختی خودشون رو بر صدرِ زین نگه داشته بودن و خون از جسمشون روان و جاری بود خواستن که خودشون رو از میدان در بیارن که شبث بن رعبی از عقب نیزه ای به کتفِ اون نوجوانِ بی پناه وارد کرد و حضرت از مرکب بر زمین افتاد. حضرت غرق در خون بود و رو زمین دست و پاشون رو می کشیدن که عمر سعد گفت بخدا که خودم میرم و کار این جوان رو تمام میکنم بهش گفتن این گروهِ انبوه برات کافی نیست و باز میل به بی رحمی داری؟
حضرت قاسم سیدالشهدا رو صدا زدن و امام تا صدای حضرت رو شنید دل به میدان زدن و صف دشمن رو مراکنده کردن و وقتی به حضرتِ قاسم رسید اون رو در حالتی دید که عمر می خواد سرش رو از تن جدا کنه. سیدالشهدا شمشیری حواله ی عمر کردن و شروع به جنگیدن با اون زنازاده کردن. عمر نعره ای زد و سپاه رو جمع کرد تا او رو از دستِ سیدالشهدا نجات بدن.
بچه ها تو کربلا تنِ دو نفر زیرِ سمِ اسب ها رفت..
اون جایی که حضرت قاسم بر زمین افتاده بود، مکان وسیعی نبود. سیدالشهدا مشغولِ دفع اون ظالمها بود. حضرتِ قاسم بخاطر زخم ها توانِ حرکت نداشت و اسبهای مخالفان حرکت که می کردن حضرتِ قاسم رو لگدمال و پامال می کردن... هر وقت پایِ اسبها به عضوی از اعضای حضرت می رسید، صدا می کرد: یا عماه! یا اماه! اره تو کربلا سید الشهدا رو هم پامالِ سم اسبها کردن، ولی بعد از شهید شدنش؛ اما حضرتِ قاسم هنوز حیات داشت و زنده بود که پامالِ سم اسبها شد..
وقتی که امام نعشِ حضرت قاسم رو به خیمه اورد، مادرش نعش حضرت قاسم رو به سینه چسبوند و نوحه می خوند و گریه می کرد، هنوز حضرت قاسم رمقی داشت ولی بیهوش شده بود که عبدالله اومد و عرض کرد: مادر! من با قاسم حرف دارم. پس نعش برادرش رو بغل کرد و با گریه فرمود: منم، برادرت عبدالله، چشم هات رو باز کن.