در جنگ حریفش نشدن.
به اِبنِ سعد گفتن احمق! او نوه یِ علی ست! نفر به نفر و تن به تن بریم حریفِ او نمیشیم! شیوه یِ رزم رو تغییر بده...
عمر بن سعد دستور داد او رو دوره کنین!
نوشته وَ اَحاطوا حَولُهُ...
او رو دوره کردن و همه او رو زدن.
اسبِ جنگ، اسبِ خاصیه.
یعنی تربیت شده ست که در صورتِ جراحتِ سوارکارش، خودش به لشکرِ خودی برمیگرده.
کسی نیزه ای از پشتِ سر وارد کرد، شمشیرزنی ضربه یِ شمشیر رو به فَرقِ سر وارد کرد و در این وقت بود که سنگینیِ پیکرِ آقا بر گردنِ اسب افتاد و خونِ سر، چشمِ اسب رو گرفت و اسب فهمید که آقا مجروح شده به همین خاطر به راه افتاد اما نمیدید که به طرفِ سپاهِ دشمن در حالِ حرکته...
مُنقَذ بن مَرّه قاتلِ حضرت علی اکبر بود. جنابِ مختار قصاصش کرد. زمانی که مختار او رو دستگیر کرد گفت من تنها نبودم!
هزار سوار با من همراه بودن
که علی بن الحسین رو به شهادت رسوندیم! و با بارشِ تیرباران، به همراهِ اون هزار سوار، به فرزندِ حسین تاختیم و به ضربِ نیزه و شمشیر او رو به قتل رسوندیم...
سیدالشهدا به پیکرِ علی اکبر رسید.
نقلی هست که میگه با آستینِ لباسش، خون و گرد و غبارِ رویِ اکبرش رو تمیز کرد و لبانش رو به لبانش گذاشت تا ببینه علی اکبر نفس میکشه یا نه اما وقتی سیدالشهدا رسیده بود علی اکبر شهید شده بود...
سیدالشهدا که دید نفس نمیکشه نوشتن بُکاءً عالیاء! بلند بلند میگریست...
خانم جان حضرت ام البنین، حضرت عباس رو باردار بود. دایی هایِ حضرت قمر هم در منزل بودن و سیدالشهدا هم حاضر بود. تازه پا بر سنینِ جوانی گذاشته بود سیدالشهدا.
خانم جان نشسته بود اما هرگاه سیدالشهدا که رد میشد، خانم جان به تمامِ قد به احترامِ سیدالشهدا می ایستاد و قیام میکرد!
چند مرتبه این اتفاق افتاد...
برادرانِ خانم جان بهش گفتن خواهرجان تو بارداری! چه کاریه که با این وضعیت هر بار به احترامِ حسین می ایستی؟ فرمود خیال میکنین که دستِ خودمه؟ تا حسین رو می بینم یه چیزی باعث میشه که به احترامش از جا قیام کنم!
حتا در رَحِمِ مادر هم به برادرش احترام میذاشت...
جنابِ سلمان محمدی نقل میکنه
بعد از اینکه مولاعلی به خلافت رسید، البته خلیفه که بود! بعد از پس گرفتنِ حقِ غصب شده درسته! طبقِ رسمِ اون روزها، حاکمانِ همسایه یا تحتِ امرِ مولاعلی، برایِ خلیفه هدایایی میفرستن جهتِ تبریکِ جایگاه.
سلطانِ یمن هم برایِ مولاعلی
هدایایی فرستاد که به وزیرِ اعظمِ یمن دستورِ اهدایِ هدایا رو داد.
وزیر اعظمِ یمن واردِ شهرِ کوفه شد و به خدمتِ مولاعلی رسید.
برایِ مولاعلی یک کلاه خودِ جنگیِ زَر نشان و طلا، زرهِ جنگی و یک سپرِ زینتی آورد و تقدیم کرد.
مولاعلی امر کرد که این ها رو به پسرم عباس تقدیم کنید...