🍂
🔻 مردی که خواب نمیدید/ ۱۶۴
خاطرات مهندس اسداله خالدی
نوشته داود بختیاری
┄┅┅┅┅❀💠❀┅┅┅┅┄
فرو رفتم تو خودم. از میان بچه های آسایشگاه من انتخاب شده بودم. همه کاسه کوزه ها رو سر من پیرمرد شکسته شد. زیاد بیراه هم نرفتند. شاید سر دستهشان من نبودم ولی بچه ها به چشم بزرگتر به من نگاه میکردند. وقتی گفتم لباس تیره باید بپوشیم، نه تو حرفم نیاوردند. تو آن هوای داغ بلوز تیره زمستانی تن کردیم. فرمانده اردوگاه داشت دیوانه میشد. جلوش را نگرفته بودند کارمان ساخته بود. کسی با لگد کوبید به در آهنی. همه چشم دوختیم به دریچه بالای در. چشمانی گرد و ترسیده زل زده بود تو سلول
- سطلتان پر است؟
نگاه کردم به سطل پلاستیکی. گوشه سلول از کثافت به زردی میزد.
از جا کنده شدم بوی گند پر شد تو سینه ام.
- نه ... چه خورده ایم که پر شده باشد؟ ...
مرد در یک چشم بهم زدن غیب شد. صورتم را چسباندم به دریچه. فریاد نگهبان بلند شد و فحش بست به نافم. عقب عقب برگشتم سرجایم. باید به آغلام عادت میکردم. هوا تاریک شده بود که دوباره در آهنی را گرفتند زیر لگد. نگاهمان چسبید به دریچه. نور ضعیفی از آن طرف در، تو جان تاریکی سلول نفوذ کرده بود. سایه نگهبان کشیده میشد جلو دریچه؛ ولی صدای قفل و کلید به گوش نمیرسید.
- پس کی غذا میدهند؟ ..
- هیچ وقت ... امشب از غذا خبری نیست.
همه نگاه ها چرخید به طرف من. شانه بالا انداختم و زانوهایم را کشیدم تو بغلام. معده ام داشت سوراخ میشد. - چندمین بارت است آمده ای قلعه؟
- اولین بار ...
سایه نگهبان پر شد تو دریچه و تاریکی سلول را غلیظ تر کرد.
- آمدند
- أسكت ... أسكت تا خود صبح لبهایمان را دوختیم به هم. حتی صدای نفسهایمان هم سکوت سنگین سلول را نشکست. صبح دوباره پی سطل تا نیمه پر شده بود. بوی گندش با بوی کهنگی و نم دیوارهای سیمانی قاتی شده بود. احساس میکردم بو و خیسی ادرار چسبیده است به هیکل از رمق افتاده ام. با خودم کلنجار رفتم تا از فکرش بروم بیرون. نمیشد. تا مغز استخوانم فرو رفته بود. آن روز را هم تو سلول حبس مان کردند. فقط از دریچه چند بار بیرون را نگاه کردم. چند اسیر رو آبشخور نشسته بودند. آفتاب مستقیم رو کله های از ته تراشیدهشان میزد. نگهبانی قدمرو از جلوشان میگذشت و بر میگشت. کابلها تو دست نگهبانها به مارهای آفتاب خورده میماند. شل و بی رمق دردشان را رو پشتم احساس کردم. وقتی آفتاب میخوردند می چسبیدند رو پوست و گوشت نداشته اسیرها.
•┈••✾○✾••┈•
ادامه دارد
#مردی_که_خواب_نمیدید
🍂
🔻 مردی که خواب نمیدید/ ۱۶۵
خاطرات مهندس اسداله خالدی
نوشته داود بختیاری
┄┅┅┅┅❀💠❀┅┅┅┅┄
شب بود که یک کاسه خورشت گوجه و چند تکه نان ماشینی از دریچه دادند دستمان. خورشت از ماندگی بو گرفته بود. با آن حال نان بیات را فرو کردیم تو خورشت گوجه و کشیدیم به داندن. خمیر تو معده مان گلوله شد؛ ترش کرد و تا گلویمان بالا آمد. پا شدم به قدم زدن. آن قدر که درد معده ام کم تر شد.
- چه ات شده .... بنشین دیگر .... الان است که هوار نگهبان بلند شود.
- چه کارش داری پیرمرد است دیگر ... فکر کن پدرت است. حالت صورت بچه ها دلام را میسوزاند. چه قدر رنج میکشیدند. آن هم تو جوانیشان. حق داشتند که هست و نیستشان بریزد به هم.
- اسدالله خالدی...
- نعم ... بیرون ...
قفل با سر و صدا باز شد. گیج و منگ راه افتادم طرف در. چند دقیقه بعد همراه دو نگهبان مسلح از قلعه زدیم بیرون. بهت زده بیابان اطراف اردوگاه را نگاه میکردم. آسایشگاهها به چهار دیواریهای متروکی می ماندند که سالها از یاد رفته باشند. فاصله قلعه تا آسایشگاه هفتصد متری میشد. نزدیک بند سه پا سست کردم. کابل یکی از نگهبانها کوبیده شد به پاهایم. راه افتادم. میان راه دهان باز کردم چیزی بگویم که نگهبان هلم داد به طرف بند چهار. برای لحظه ای خشکم زد. نگاه کردم به نگهبان. نیشش باز شد و دندانهای زرد شده اش بیرون زد. دل و روده خشکم در هم پیچید. جلو در بند چهار آسایشگاه چهارده تحویل ام دادند به نگهبان. راضی به داخل شدن نبودم.
- من مال بند سه آسایشگاه هستم نه....
- بودی.... حالا باید اینجا باشی.
- اینها از قماش من نیستند...
نگهبان بی توجه به حرف من هلم داد داخل بند. چند تا از اسیرها دوره ام کردند. با چشمهایشان داشتند میخوردندم. شانه بالا انداختم و دنبال نگهبان راه افتادم طرف آسایشگاه چهارده. یکی از اسیرها که کوتاه بود و خپل مثل سایه پشت سرم بود. چند بار برگشتم و نگاهش کردم. صورت سفید مرد به خمیر وارفتهای میمان.د داخل آسایشگاه خیلی از اسیرها پشت کردند به من. ایستادم وسط و نگاهشان کردم. مانده بودم چه طور با آن همه منافق سر کنم.
- دلام نمیخواست بیایم ... به زور آوردندم .....
مرد خپل کشیدم به گوشه ای.
- من مأمور تو هستم ... حواست را جمع کن، کاری نکنی که برخورد ناجوری با تو بشود. زیر لب گفتم ... ان شاء الله خیر است. مرد غرغر کرد و نشست رو زمین. کنارش نشستم. یکی از اسیرها کاسه پر از آش اسیر را گذاشت جلوش. مرد هلش داد وسط آسایشگاه. چند تا از اسیرها هجوم بردند طرف کاسه.
- چه راحت دست رد به سینه غذایت میزنی؟
- فضولیاش به تو نیامده.
از فردای آن روز راه افتادم تو آسایشگاه. سعی کردم خودم را به پناهندهها و حتی منافقین نزدیک کنم. پسام میزدند. ترس داشتند. انگار فکر میکردند جاسوس عراقی ها هستم.
- بی خیال ما شو حاجی ... ما نیستیم .... من فقط یک اسیر هستم ... عین خودتان...
- جاسوسی در کار نیست .....
- هر چه میخواهی باش .... دست از سر ما بردار ... ما راه خودمان را انتخاب کرده ایم ... دیگر تمام شده ....
- کدام راه. میتوانی برگردی .... کسی با تو کاری ندارد ... باور کن راست میگویم ... ایران وطن تو هم است.
- این ها همه اش حرف است ..
- اشتباه میکنی. بخشش را برای چه روزهایی گذاشته اند...خیلی ها بخشش خورده ...
- برو .... از اینجا برو .... تو که کارهای نیستی.
- بنشینیم به بحث؟
- حوصله بحث ندارم ... بحث دردی را دوا نمیکند....
می دانستند توان بحث ندارند. سن و سالی از من گذشته بود. خبره بودم تو بحث و جدل ... منافقین که جای خودشان را داشتند. همه زیر و بمشان را میدانستم.
•┈••✾○✾••┈•
ادامه دارد
#مردی_که_خواب_نمیدید
🍂
🔻 مردی که خواب نمیدید/ ۱۶۶
خاطرات مهندس اسداله خالدی
نوشته داود بختیاری
┄┅┅┅┅❀💠❀┅┅┅┅┄
بالاخره دسته ای از [پناهندهها] را دور خودم جمع کردم. لب از لب باز نمیکردند. فقط نگاه میکردند. بهت زده و گیج انگار تو هزار راهی مانده بودند. غرور داشتند. از جوانیشان بود. نمیخواستند بشکنند. چند بار مأمور خپل هم تذکر داد بیخیال بچه هاشان بشوم. گوشم بدهکار نبود. دلم میسوخت به حالشان. افتاده بودند تو سیاهی دست و پا میزدند. نگاهشان را میدزدیدند از من. چند روزی بیخیال شان شدم. خطرناک بود. احتمال این که شبانه کارم را بسازند زیاد بود. دورم خالی شد. کاری با من نداشتند. کسی پشت به من نمیکرد. احترامم را نگه میداشتند. تو صف غذا و دستشویی نمی ایستادم. انگار حس فرزندی درونشان جان گرفته بود. من را پدرشان میدیدند. رنج میکشیدم از گمراهیشان. آتش افتاد تو جانم. شب تا صبح بیدار مینشستم نگاهشان میکردم. کافی بود غرورشان را زیر لگد بگیرند. مأمور خپل چشم از من برنمی داشت. چند بار تهدیدم کرد.
- از من گذشته ... روزهای آخر را میگذرانم .... از مرگ نمیترسم. حالی ات شد ... نگاهم کن .... چه قدر سن داشته باشم خوب است....جای پدر تو هستم.
بالاخره چهار نفر از آنها را سر عقل آوردم. از بچه های کرد و لر بودند. جدا شدند از بند چهار و آسایشگا.ه چهارده روز آزادی با آزاده ها بودند. الان هم گاه گاهی خبر از هم میگیریم.
- دیدی چه کار کردی داش اسدالله؟ ... خوشحال نیستی؟ ... چهار نفر هم چهار نفر است ... چهار نفر آدم .... به آدمی میماندم که با هزار جان کندن قله ای را فتح کرده باشد. امید داشتم بقیه را هم بکشم طرف خودم. دستم را خواندند. یک روز صبح نگهبانها آمدند دنبالم بردندم تو آسایشگاه دوازده. بایکوت شده بودم. فانوسی را که روشن کرده بودم خاموشش کردند. از روشنایی میترسیدند. روزهای زیادی را تو آسایشگاه دوازده نماندم. دوباره بار و بندیلم را بستم و راهی قلعه شدم. برگشتن به آغل برایم سخت بود. سیاهی سلولهایش تو دلم را خالی میکرد. زمان در آنجا جان میکند. هزار تکه میشد. طناب میشد دور گردنم. از سقف
آویزانم میکرد. جانم را نمیگرفت. زجرم میداد. تمام نمیشد. تعدادمان تو قلعه زیاد شده بود. آغلها را پر کرده بودند از اسیر. چهار چشمی مواظبمان بودند. هر حرکت مشکوکی کتکی به همراه داشت. کابل میکشیدند به تن و پوست و استخوانیمان. کار خودمان را می کردیم. نگهبان ها جنی میشدند. ترس هم داشتند. خیلی ترسو بودند.
- تا کی تو این جا زندانی هستیم؟
- تا وقتی که بمیرید ... دستور است.
مفقود یعنی همین ... شمارش
ندارید که شما .... نه هلال احمر و نه صلیب دیده اید ... دلتان را به
آزادی خوش نکنید.
•┈••✾○✾••┈•
ادامه دارد
#مردی_که_خواب_نمیدید
🍂
🔻 مردی که خواب نمیدید/ ۱۶۷
خاطرات مهندس اسداله خالدی
نوشته داود بختیاری
┄┅┅┅┅❀💠❀┅┅┅┅┄
داغ میکردم. زنده به گور شده بودیم. آن هم کجا تو بیابانهای تکریت. هزار سال هم میماندیم کسی بو نمیبرد.
- یعنی در همین جا کارم تمام خواهد شد. در همین آغل؟ اگر این طور است خدا کند خیلی زود تمام شود. دیگر زمانش رسیده برای هوا عوض کردن میبردنمان تو حیاط می چرخاندنمان و برمان میگرداندند. تو جامان، بیست دقیقه گردش، به یک چشم هم زدن میگذشت. باید دوباره چهار شبانه روز در انتظار آن بیست دقیقه می نشستیم. دل و روده ام خشک شده بود. غذا را خورده نخورده برمیگرداندم تو سطل. سطل سر ریز میشد تو آغل. همه خاموش نگاهش میکردیم. کسی سراغ سطل نمیآمد. به بویش عادت کرده بودیم. به نفسمان چسبیده بود.
روز به روز ساکت تر میشدیم. چشمهای مکار نگهبانها جزء به جزء ما را وارسی میکردند. با آن حال ما پیروز بودیم. حتی اگر میمردیم. اسیری که غذا آورده بود خبر جابه جا شدنمان را داد. آن قدر تند و خفه حرف زد که فقط فهمیدیم از آنجا میبرندمان. دوباره به جنب و جوش افتادیم. سرمان پر شد از فکرهای عجیب و غریب. جابه جایی در عین ترس. میتوانست امیدوارمان کند.
- این اصلا با عقل جور در نمی آید ... حتما شایعه است. با این حرفم حسابی زدم تو ذوق بچه ها. دوباره سکوت شد. آن قدر که نگهبانها به صدا درآمدند.
- آدم شده ایدها!
حرف نگهبان پر بود از نیش.های زهرآلود. نگاه کردم به دیوار سمت راست. در آهنی تقویممان را آنجا زده بودیم. خط ها را شمردم. دو ماه از ورودم به قلعه گذشته بود. با سر و صدا آمدند دنبالمان. در آهنی را زیر لگد گرفته بودند. خنده های تهوع آور نگهبان ها دیوانه مان کرده بود. بدم نمی آمد با آنها گلاویز شوم و کتک بزنم و کتک بخورم. ولی با کدام جان؟
جمع شدیم تو حیاط. آفتاب بیابان کورمان کرده بود. به موش کور می ماندیم. نگهبانها دوره مان کرده بودند. با خنده کابل را میکوبیدند رو سر و تنمان. جمع شدیم. تو هم هلمان دادند طرف آبشخورها. نشستم رو دیوار سیمانیاش. یکی از نگهبانها چپ چپ نگاهم کرد. بی توجه به نگاههایش نفس عمیقی کشیدم. پشت کرد و رفت. دسته دیگر از اسیرها را از آغلشان کشیدند بیرون. چشمانشان چنان گود افتاده بود که دیده نمیشد. صورتشان به زردچوبه میماند. لرزان قدم بر میداشتند. خیلی هاشان را میشناختم. نگذاشتند نزدیک ما شوند. ترس از ما همچنان تو وجود عراقیها بود
•┈••✾○✾••┈•
ادامه دارد
#مردی_که_خواب_نمیدید
🍂
🔻 مردی که خواب نمیدید/ ۱۶۸
خاطرات مهندس اسداله خالدی
نوشته داود بختیاری
┄┅┅┅┅❀💠❀┅┅┅┅┄
از بازگشت به اردوگاه تکریت حرف میزدند. نگهبانی به ضربه لگد در آغلی را که در انتهای حیاط بود باز کرد. کسی از آن بیرون نیامد. فکرم رفت به اردوگاه و آسایشگاه. بوی گند غیر قابل تحملی پر شد تو حیاط. نگهبانها دیگر از اردوگاه حرف نمیزدند. قوز کردم. نه قدرت تکان خوردن داشتم و نه میل داشتم که تکان بخورم. انگار زندگی موشوارمان باید ادامه پیدا میکرد. در یکی از آغل ها باز شد. چند نفر اسیر خمیده زدند بیرون.
- برمی گردیم اردوگاه ... همه با هم ... نشنیدی از تکریت حرف میزدند؟
این را یکی از آن اسیرهای تازه وارد گفت. صدایش به پیرمردها می ماند. سنی نداشت. شاید بیست و سه چهار سال. نگهبانی که پشت سرشان بود فریاد کشید نفهمیدم چه گفت. اسیرها جمع شدند تو هم. چشمهایشان از ترس گشاده شده بود. یکی از بچه ها زیر لب گفت
- تکریت بی تکریت .... گورمان همین جا است. گله وار راندنمان طرف آغلی که نگهبان به ضربه لگد بازش کرده بود. همه را تو همان آغل جا دادند. با آن که غصه ام گرفته بود؛ ته دلم خوشحال بودم. هفتاد و چهار نفرمان مثل هم بودیم. دل و دهانمان یک چیز میگفت. جاسوس و منافق بینمان نبود. بدون آنها اسارت سختی ای نداشت. سه ماه بعد صبح زود شایعهای پچ پچکنان بین اسیرها پیچید
- قرار است ببرندمان ... خودم شنیدم ... نگهبان گفت .. کجا .....نگفت.
در آن چند ماه شایعه رفتن زیاد شنیده بودم. با آن حال به انتظار نشستم. گوش به زنگ و چشم به دریچه، ساعت ده صبح کلید انداختند به قفل. صدای خشک قفل گوشت تنام را ریز ریز کرد. از جا کنده شدیم و سیخ ایستادیم. در محکم کوبیده شد به دیوار. نگهبان ها ریختند داخل آغل. یک دستشان به دماغ و دهانشان بود. ابروهاشان گره خورده بود به هم. کابل و باتوم را به ساق پای بچه هایی که جلو ایستاده بودند کوبیدند. بعد خنده کنان هی کردنمان بیرون. دو روز بود که بیرون نرفته بودیم. با فریاد نگهبانها ساکهایمان را گرفتیم رو شانههایمان. جلو در ورودی قلعه به صف شدیم. همه بهت زده به هم نگاه میکردیم. شایعه رفتن به اردوگاه تکریت بود. با فرمان نگهبانها راه افتادیم. چشمم به بندها و آسایشگاه ها بود. به مرده شورخانه های پر از مرده میماندند. با آن حال بدم نمیآمد به بند سه، آسایشگاه نه، سری بزنم. نزدیک سیم خاردار دستور توقف دادند. ساک به دوش پشت به اردوگاه سر پا ماندیم. چند دستگاه اتوبوس آن طرف سیم خاردار پارک شده بود. بچه ها افتادند به زمزمه. هر کس چیزی میگفت.
حتما صلیب سرخ جایمان را فهمیده... میخواهند مخفی مان کنند.
- صلیب سرخ کجا بود؟ .... دلت خوش استها!
- پس کجا میبرندمان؟
- خدا میداند ... آن طرف را نگاه کن .....
به طرفی که مرد میگفت نگاه کردم. دو دسته اسیر از طرف بندها به طرف ما سرازیر شده بودند. ساک به دوش و آماده.
•┈••✾○✾••┈•
ادامه دارد
#مردی_که_خواب_نمیدید
🍂
🔻 مردی که خواب نمیدید/ ۱۶۹
خاطرات مهندس اسداله خالدی
نوشته داود بختیاری
┄┅┅┅┅❀💠❀┅┅┅┅┄
صدای موتور اتوبوسها بلند شد. ما را هل دادند طرف در ورودی. به یک صف شدیم. اسیرهایی که از بندها آمده بودند پشت سر ما ایستادند. صد و سی نفری میشدند. با یک ضربه کابل که به پشتمان کوبیده میشد می دویدیم طرف اتوبوسها. با حرکت اتوبوس آخرین نگاه را از پشت پرده های کلفت به اردوگاه انداختم. بیست و نه ماه در آنجا زندانی بودم. رو صندلی نرم اتوبوس لم دادم. احساس آرامش تو وجودم ریخته شد. دیگر برایم فرقی نمیکرد کجا ببرندمان. با اسم استان دیاله سر چرخاندم. نگهبان دهانش را بست سر تکان داد و نگاه کرد به دوستش. مرد آهسته گفت "زندان". همه سر چرخاندند به طرف مرد. نیشش را تا بناگوش باز کرد و شانه بالا انداخت. غم تو صورت بچه ها پر شد. آهی از ته دل کشیدند. خودم را برای یک زندگی پر از رنج و مشقت دیگر آماده کردم.
- چه میخواهند بر سرمان بیاورند؟ ...
نگاه کردم به دستهایم. طناب پیچ نشده بودند. چشم هایم را مالش دادم.
یعنی خواب نیستم ... دستها و چشمهایم باز هستند.
نگاه کردم به راننده. دمغ بود. آهسته پرده را کنار زدم. نگهبان نگاهم کرد و چیزی نگفت. پیشانی چسباندم به شیشه. پاییز چنگ انداخته بود تو بیابانها و خرابههای اطراف جاده. از خدا خواستم روز پانزدهم مهرماه سال شصت هشت برایمان خوش یوم باشد. اتوبوس سرعت گرفت. زل زدم به تابلویی که تو جاده کج شده بود.
کلمه بغداد چشمهایم را پر کرد. سر چرخاندم به طرف بغل دستی ام. با صورت رنگ پریده در خواب عمیقی فرو رفته بود. یکهو به یاد زندان الرشيد بغداد افتادم. پشتم لرزید. تو گوشم پر شد از فریاد. عرق سردی رو پیشانی ام نشست. زل زدم به بیرون. روستاهایی که به خرابه میماندند. تندتند از جلو چشمهایم گذشتند.
- پس آن آبادیهایی که تو تلویزیون نشانمان میدادند کجا هستند؟ بعد از خرابهها اطراف جاده پر شد از درخت. یک دل سیر تماشایشان کردم. به یاد روزهای دانشجویی ام افتادم. روزهایی که درس عملی داشتیم. کشاورزی خوانده بودم. از خاک گرفته تا برگ درختها را زیر میکروسکوپ برده بودم. احساس کردم صدایم میزنند. بیا ما را هرس کن. دست کشیدم رو شیشه . از آنجا نوازششان کردم. باد صدایشان را با خود آورد. نامفهوم و گنگ از بغداد گذشتیم. چنان با سرعت که حتی ندیدمش. هفت ساعت رو صندلی نشستن خسته ام کرده بود. رسیدیم به اردوگاه هجده یا همان بقعوبه از استان دیاله. اتوبوس جلو چهار دیواری ای ترمز زد. پیاده مان کردند. زیاد بودیم. از اردوگاههای دوازده و شانزده هم بودند.
•┈••✾○✾••┈•
ادامه دارد
#مردی_که_خواب_نمیدید
🍂
🔻 مردی که خواب نمیدید/ ۱۷۰
خاطرات مهندس اسداله خالدی
نوشته داود بختیاری
┄┅┅┅┅❀💠❀┅┅┅┅┄
به صف داخل چهاردیواری خاکی شدیم. به زمین فوتبال میماند. اسیرهای بقعوبه یک طرف چهاردیواری به صف شده بودند. به سیاه پوستها میماندند. چنان نگاهمان میکردند که انگار آدم ندیده بودند.
- آدم دیده اند ... ولی این جوری اش را نه ... مگر چه جوری هستیم ... به مرده
می مانیم ... کاش آیینه بود خودت را می دیدی. راست میگویی.
خورشید بیجان عمود شده بود رو سرمان. پهن شدیم رو زمین. باد گرم تو چهار دیواری دور میچرخید. چهار دیواری پر شد از اسیر. شروع کردند به آمار گرفتن. فریاد اسیرها مثل پتک کوبیده میشد تو سرم. از گرسنگی چشمهایم سیاهی میرفت. بعد از آمار فرمانده اردوگاه بقعوبه سخنرانی کرد. چیزی از سر و ته حرف هایش نفهمیدم. همه اش خط و نشان و شاخ و شانه بود. از حفظ بودم شان. از چهار دیواری زدیم بیرون. پا گذاشتیم تو اردوگاه. دور تا دورش پر بود از درخت اکالیپتوس و گز بلند قد. پای درختها سیم خاردار کشیده بودند. چندلا و قطور. اردوگاه به پادگان میماند. یک طرف اش ساختمانهای دو طبقه و طرف دیگرش ساختمانهای یک طبقه. ما را مثل همیشه تو ساختمانهای یک طبقه جا دادند. آسایشگاهها مرتب و رنگ آمیزی شده بود. حمام و دستشویی دل باز؛ ولی کم آب. آب از منبع بزرگی که رو سقف قرار داشت تو لوله ها جاری میشد. بعقوبه منطقه گرمسیر عراق بود.
- داش اسدالله بالاخره به بهشت پا گذاشتیها...
- بهشت؟ ...
- آره ...
- آره ... برای ما ندیدهها ... این جا بهشت است.
آسایشگاه ما در ضلع شرقی اردوگاه بود. در همان نزدیکیها هم پنج دستگاه سوله بزرگ کنار هم ردیف شده بود. به انبار تجهیزات می ماند وسایل و تجهیزات جنگی در آن نگهداری میشد. دو در بزرگ شمالی جنوبی داشتند. چند تا از سوله ها پر بود از تختهای دو طبقه. اسیرهای سرباز آنجا اتراق کرده بودند. همه آنها بعد از پذیرش قطعنامه اسیر شده بودند. با یک حیله بچه گانه به استقبال عراقیهایی که شیرینی بدست داشتند رفته بودند. غافل از اینکه
جعبه های شیرینی طعمه ای بیش نبوده
روزهای خوشی را میگذراندیم. از آسایشگاهی به آسایشگاه دیگر و از سوله ای به سوله دیگر میرفتم. نگهبانها چیزی نمیگفتند. من هم با رویی که پیدا کرده بودم تو هر سوراخی سرک می کشیدم. تو سوله ها از اسیر جای سوزن انداختن نبود. جدید بودند. پر از اطلاعات. دلم به حال سربازهای کم سن و سال میسوخت. برای این که به بیراهه نروند با حرفهایم سرشان را گرم میکردم. خطر دورشان چرخ میزد. کم کم نماز را به جماعت خواندیم، ایام فاطمیه علنی عزاداری کردیم. کارهایمان به گوش فرمانده اردوگاه رسیده بود. برق گرفته بودش. نگهبانها را گوشمالی داده بود. دستور داد سردسته ها را روانه زندانهای قلعه کنند.
•┈••✾○✾••┈•
ادامه دارد
#مردی_که_خواب_نمیدید
🍂
🔻 مردی که خواب نمیدید/ ۱۷۱
خاطرات مهندس اسداله خالدی
نوشته داود بختیاری
┄┅┅┅┅❀💠❀┅┅┅┅┄
چهل و پنج روز خوشی از دماغمان درآمد. ترس تو جانم چنگ انداخته بود. مانده بودم قلعه بقعوبه چه جور جایی میتواند باشد.
- به تو خوشی نیامده. چه طور با این همه سن دوباره تو تله افتادی داش اسدالله.
قلعه تو همان اردوگاه هجده بود. از آسایشگاه ما تا آنجا راه زیادی نبود. شاید سیصد متر. شباهت زیادی به قلعه تکریت داشت. با این تفاوت که سه سلول اولیاش نود نفر را در خودش جا میداد. به آسایشگاه میماند. سلولهای بعدی شش نفره، هشت نفره و دوازده نفره بودند. پنجره و در سلولها به راهروی باریکی باز میشد. خبر گرفتن برایمان سخت بود. مگر این کهکسی اتفاقی از جلوی سلولمان می گذشت. البته اگر جرأت داشت حرف بزند. یوسف مسیحی زهره چشمی از اسیرها گرفته بود که حد نداشت. از نگاه او و فرمانده اردوگاه، من و بقیه خلافکار بودیم. پرونده مان زیر دستشان بود ... ریز کارهایمان را از تکریت فرستاده بودند آنجا. حرف اضافی میزدیم کوبیده میشد تو دهانمان
- می فهمید یا نه؟ در هیچ جا آمار شما ثبت نشده ... از هر صد نفر شما پنج نفرتان مرده اید. .... مفقود یعنی مرده... به زندانبانها اجازه این کار را داده ام. خیلی زود یوسف را هم می شناسید. فرمانده آن قدر حرف زد تا دهانش کف کرد. چشم ما به کابل تو دستش بود. کلفت بود و بلند. با آمدن یوسف مسیحی در جا خشکمان زد. صورت سیاهش به جانیها میماند اما به عدنان و علی آمریکایی تکریت نمیرسید. ترسیدم جز آن پنج نفر باشم. کی به کی بود. از همان دقیقه اول ورودمان شکنجه شروع شد. انداختنمان تو یکی از سلولها. بی آب و غذا. سه روز باید همانجا می ماندیم. فکرش هم دیوانه مان میکرد. بچههای قدیمی به دادمان رسیدند. نان و آب سهمیه شان را به ما میدادند. آن هم با هزار ترس و وحشت. یک روز بی خبر کشیدندمان بیرون. تو محوطه به صف شدیم. دقیقا سیصد و چهل و چهار نفر وحشت برمان داشته بود. فکر کردم مرده هایی هستیم که فرمانده گفته بود. سعی کردم اطلاعاتی به دست بیاورم. کسی نمیدانست چرا جمع مان کرده اند. زل زده بودیم به صورت یوسف مسیحی. به سنگ میماند. عینهو دلش. از تصور این که چه طور دست و پای ما تو پوست گردو مانده قند تو دلش آب میشد. یکهو صدای نخراشیده اش بلند شد.
- شما لیاقت آسایشگاه را ندارید. ... قلعه هم پر است ... میفرستم تان تو سوله.
فرستادنمان به سوله. چندان طولی نکشید. همه اش یک نصفه روز. مانده بودم این کارشان برای چه است؟ . خیلی زود فهمیدم. می خواستند ما بسیجیها را با سربازان ارتش قاتی کنند. دو فرهنگ متفاوت میتوانست درگیری به بار بیاورد. تفریح بدی نبود برای عراقی ها. به جان هم افتادن ما برایشان دیدن داشت.
- هی پیری چه مرگت است ... به چه فکر میکنی؟
- به هیچی... گوشم به حرفهای شما بود.
هزار و دویست نفر سرباز را تو هر سوله جا داده بودند. سه تا از سوله ها پر بود. همه جوان بودند. ما را بین آنها پخش کردند. سوله ها وضع خوبی نداشتند.
•┈••✾○✾••┈•
ادامه دارد
#مردی_که_خواب_نمیدید
🍂
🔻 مردی که خواب نمیدید/ ۱۷۳
خاطرات مهندس اسداله خالدی
نوشته داود بختیاری
┄┅┅┅┅❀💠❀┅┅┅┅┄
جلو آسایشگاههای یک طبقه با فریاد نگهبان ایستادیم. در آسایشگاه چهار تاق باز شد. بی هیچ حرفی راه افتادیم تو آسایشگاه. بچه ها دوره مان کردند. - کویتیها را آوردند؟ ...
- کویتی ها؟!
- آره دیگر ... اسیرهای کویتی ... مگر نشنیده اید؟ ...
- نه ... ما کسی را ندیدیم ... شایعه است ...
- شایعه چرا؟ از کویت اسیر گرفته اند. ... حالا معلوم میشود
- بشود ... چه فرقی میکند ... .... ما که هنوز اینجا هستیم.
- راست میگویی ... گور پدر کویتی ها هم کرده. پتویم را پهن کردم کنار پتوی حسین پیر آینده. جوان آرام و سر به زیر آسایشگاه. آهسته سلام کردم. دستش را از رو صورتش برداشت و زیر لبی جوابم را داد. دراز شدم رو پتو. بچه ها صدای تلویزیون را زیاد کردند. کسی فریاد کشید
- خفه اش کنید
صدای تلویزیون خفه شد. نگاهی به بچه ها انداختم. تو خودشان بودند. سعی کردم چرتی بزنم. نگاهم افتاد تو صورت حسین. به یاد محمود افتادم. سرجایم نیم خیز شدم. کنار امیر عسگری نشسته بود. پای تلویزیون گوینده تند و تند چیز بغلور می.کرد. صدایش نزدم. سر گذاشتم رو ساکم. فرو رفت و بادش خالی شد. یک لحظه رضا رحیمی را دیدم که از پایین پایم گذشت. سر بلند کردم. رفته بود. به یاد روزی که اسیر شده بودیم افتادم. هشت نفر بودیم.
- ما وظیفه خودمان را انجام دادیم. هم تو جنگ ... هم تو اسارت ...
خواب به چشمهایم نمیآمد. از این دنده به آن دنده میشدم. اسیرهای کویتی صف کشیدند جلو چشم هایم.
- اینها دیگر چه میخواهند؟
بوی غذا پیچید تو آسایشگاه. بچه ها دیگ را دوره کردند. زیر چشمی نگاه کردم. آب زیپو تو کاسهها چرخ میخورد. دلم هم آمد. با آن حال از جا کنده شدم.
اسیرهای ضلع شرقی بند یک از پیر و جوان جلو آسایشگاه جمع شده تکیه داده بودند به پلهها و دیوارها. صدایشان به زور بالا می آمد. صورت پوست و استخوانیشان زرد شده بود. چشمها گود افتاده و کبود بود. لبهای خشکشان پر شده بود از ترک. شکمشان چسبیده بود به پشتشان. گرسنگی چنان فشاری آورده بود که بعضی هاشان سر فرو میکردند تو سطل آشغالها. بعد آن قدر زیر و رویش میکردند تا چیزی برای خوردن پیدا کنند. یک تکه سمون مشتی برنج کپک زده تکه ای گوشت سوخته. سر بعضی از سطلها هم دعوا راه می افتاد. این چیزها آزارم میداد. از حرص چنگ میانداختم به دیوار سیمانی، ناخنهایم ساییده میشد و میرسیدند به استخوان. سرم به اندازه اردوگاه ورم میکرد.
•┈••✾○✾••┈•
ادامه دارد
#مردی_که_خواب_نمیدید
🍂
🔻 مردی که خواب نمیدید/ ۱۷۴
خاطرات مهندس اسداله خالدی
نوشته داود بختیاری
┄┅┅┅┅❀💠❀┅┅┅┅┄
صدایی از تو آسایشگاه بلند شد. چند نفر دویدند داخل. صدای تلویزیون ریخت تو محوطه. گوینده داشت اطلاعیه ای را میخواند. اطلاعیه پیامی از صدام بود. جمع شدیم دور تلویزیون. صدام در روز چهارشنبه بیست و چهار، پنج شصت و نه ضمن قبول قطعنامه ۱۹۷۵ الجزایر، موافقت خود را برای تبادل اسیرها اعلام کرده بود. این تبادل از روز بیست و ششم شروع میشد با شنیدن خبر فریاد بچه ها بلند شد.
خنده و گریه شان قاتی هم شده بود. به صف شدیم برای نماز شکر. رو دل زمان انگار میخ زده بودند. دقیقهها به ساعت تبدیل شده بود. روز پایانی نداشت. خورشید زل زل نگاهمان میکرد. ماه را انگار زوری بیرون میکشیدند. شب همه را میکشت تا صبح میشد! با این حال بچهها دنبال تسویه حساب بودند.
انتقام چه قدر لذت دارد. این جمله دیوانه ام کرده بود. سعی میکردم با هزار زبان فکر انتقام را از سر بچهها بیرون کنم. نمیشد. هم قسم شده بودند که جاسوسها و منافقین را بکشند. کسی جلودارشان نبود. مدتها بود که منتظر چنین روزی بودند. خط و نشان می کشیدند. برایشان روزهای اول با گوشمالی شروع کرده بودند. دوره شان میکردند و تا جا داشتند میزدندشان. بعد یکهو پراکنده میشدند. پستها را عوض میکردند و میافتادند به جان یک نفر دیگر. دنبال فرصت بودند تا یکی یکی کارشان را بسازند. روزی نبود که چند نفرشان را زخمی نکنند .افتادم به سخنرانی. کسی گوشش بدهکار نبود. ریش سفید گرو گذاشتم. جوان ترها اهمیت ندادند. ترسم از کشت و کشتار بود. این کار جرم داشت. باید جوابگو میشدیم به همه دنیا. آنها دیگر ما نبودیم. کوچکترین حرکت ما را تو بوق و کرنا میکردند. تبلیغاتشان حد و حدودی نداشت. همه دنیا با آنها بودند. درست مثل زمان جنگ. با سه نفر از اسیرها گروه ضربت تشکیل دادیم. شدیم همدست بچه ها. کارهایشان را برنامه ریزی میکردیم. با این شرط که قتلی اتفاق نیفتد. فرد شناسایی شده؛ چه جاسوس و چه منافق با هماهنگی و دستورات گروه ضربت مشت و مال داده میشد. روزهای اول نگهبانها زیر سیبلی رد میکردند. صبر کردند تا آتشمان بخوابد. رومان زیاد شد. جلومان را می گرفتند. راه دیگری پیدا میکردیم. خبر را رساندند به گوش فرمانده اردوگاه. دستور توقیف و بازداشت بچه ها را داد. در یکی از زد و خوردها درگیری بالا گرفت. نگهبانها افتادند وسط. بچه ها مثل زنجیر قفل شدند به هم. تیر هوایی شلیک کردند. پراکنده شدند و چند لحظه بعد دوباره
سرجایشان ایستادند. تعداد نگهبانها دو برابر شد. دست برنداشتند. دوباره تیر هوایی شلیک شد. میان شلوغی کسی فریاد کشید. فریادش به فریاد آدم تیر خورده ای میماند. نگهبانها دستپاچه عقب کشیدند. حسین پیرآینده غرق خون شده بود. به لحظه نکشید که شهید شد.
•┈••✾○✾••┈•
ادامه دارد
#مردی_که_خواب_نمیدید
🍂
🔻 مردی که خواب نمیدید/ ۱۷۵
خاطرات مهندس اسداله خالدی
نوشته داود بختیاری
┄┅┅┅┅❀💠❀┅┅┅┅┄
اعتصاب غذا و تحصن از بند یک یعنی آسایشگاه ما شروع شد. عراقیها افتاده بودند به دست و پا. در آسایشگاه ها را به رویمان بستند. ترسشان از سوله ها بود. دو هزار و پانصد اسیر ارتشی در آنجا بود. با ما میشدند پنج هزار و پانصد نفر، شروع کردیم به تکبیر گفتن، کوبیدن قاشق و کاسه به در و دیوار و شیشه ها. اعتصاب و تحصن کشید به آسایشگاههای دیگر. همان سربازها با هم همنوا شدند. وحشت سر تا پای عراقیها را برداشت. تا آن روز عراقیها را چنان وحشت زده ندیده بودم. هر جا را نگاه میکردی نگهبان عراقی مسلح ایستاده بود. غذای بچه ها را میریختند دور. نباید اسیرهای سوله متوجه اعتصاب میشدند با صدای تکبیر ما ماشینهای داخل اردوگاه شروع میکردند به بوق زدن. به بچه های سوله گفته بودند اسیرها به خاطر آزادی جشن گرفته اند. بالاخره خبر به گوش اسیرهای ارتشی سوله هم رسید. نماینده هاشان آمدند پیش ما. با رفتنشان اردوگاه یکپارچه در تحصن و اعتصاب فرو رفت. شورش اسیرها در آن موقعیت برای عراقیها گران تمام میشد. به دنبال خفه کردنش بودند. بی سر و صدا. نباید هلال احمر و صلیب سرخ بو میبرد. دوازده شب بود که سرتیپ حمید نظر معاون صدام به بند یک آمد. از قبل میشناختمش. تو اردوگاه تکریت دو ساعتی با هم به زبان آلمانی خوش و بش کرده بودیم. از من خوشش آمده بود. حمید نظر مسئوولیت کل اسیران را به عهده داشت. تا من را دید شروع کرد به آلمانی بلغور کردن. جوابش را دادم. سر و صورت تکان داد و شانه بالا انداخت. وضعیت را برایش تعریف کردم. اخم هایش در هم رفت. چند دقیقه ای در سکوت ماندیم. نفس بچه ها بریده بود. خواست اعتصاب را بشکنیم. جواب سربالا دادم. آدم عاقلی بود. درکمان می کرد. گفتم بچه ها میخواهند پیکر حسین پیرآینده را تشیع کنند. جنازه را هم باید موقع رفتن تحویل بدهید. مات ماند و ترس برش داشت. قول دادم اتفاقی نیفتد. با خودش کلنجار رفت تا جواب داد.
- باشد، بی سر و صدا .
تقاضاهای دیگرمان را هم قبول کرد. گذاشت تا روز برگشتن اصلاح نکنیم و عزادار بمانیم. روز بازگشت بدون حسین پیرآینده برگشتیم. پافشاریهایمان هم سودی نکرد. قول دروغ دادند و سوار ماشینمان کردند. یازده سال بعد جنازه حسین که همان طور تازه مانده بود به خاک ایران رسید. از فردای آن شب هفت شبانه روز مراسم عزاداری در بند یک و تمام آسایشگاه بعقوبه برگزار شد. عزاداریها به عزاداریهای روز عاشورا میماند.
•┈••✾○✾••┈•
ادامه دارد
#مردی_که_خواب_نمیدید
🍂
🔻 مردی که خواب نمیدید/ ۱۷۶
آخرین قسمت
خاطرات مهندس اسداله خالدی
نوشته داود بختیاری
┄┅┅┅┅❀💠❀┅┅┅┅┄
هر روز از تعدادمان کم میشد. پانصد نفر مانده بودیم. همان پانصد نفری که قرار بود جلو رفتنشان را بگیرند. یک روز قبل از آزادیمان پانزده اتوبوس جلو اردوگاه به صف شدند. شایعه حرکت پر شد. تو اردوگاه تند و تند جمع و جور شدیم. اما یک حس عجیب و غریب در من پیدا شده بود که دست از سرم برنمی داشت.
- دوباره شروع کردی داش اسدالله؟ چه کار کنم .... نمیشود به اینها اعتماد کرد. هنوز دشمن ما هستند ... باشند، احمر و صلیب سرخ که دشمن ما نیست .... نمیدانم چه بگویم؟ پا شو آماده حرکت بشو ... جمع شدیم تو محوطه ساکها را گذاشتیم جلو پاهایمان نگهبانها روبه رویمان ایستادند. انگار که تازه به اسیری گرفته بودندمان. چهره شان مثل روزهای اول خشن و حیوانی بود. جنب میخوردیم پاچه مان را می گرفتند.
- نگفتم داش اسدالله؟ ... مشکوک هستند. دندان رو جگر بگذار. شاید به خاطر رفتن شماها ناراحتند. ... به خاطر ما؟ .... بله آدمیزاد این طوری است دیگر ... اینها به آدمیزاد نمی مانند ... خود دانی .... فکرت را خراب کن .....
یکهو همهمه ای تو محوطه پیچید. بچه ها منافقها و پناهنده ها را تو اتوبوس دیده بودند. خون هجوم برد به سرم. قلبم را انگار آتش زدند. نگاه کردم به بچه ها. عینهو من صورتشان آتش گرفته بود. برای لحظه ای ناتوان و بی قوت شده بودم. راه افتادیم به طرف آسایشگاه. نگهبانها وحشت زده به دنبالمان دویدند. فریاد میکشیدند بایستیم. گوشمان بدهکار نبود. تو آسایشگاه دور هم نشستیم.
- باید کاری بکنیم .... خیلی زود ... اگر آنها را به جای ما بفرستند خدا می.داند چه به سرمان بیاید. فکرهایمان را یک کاسه کردیم. چند نفر دویدند تو محوطه و تا میتوانستند سنگ جمع کردند. بعد خودشان را کشیدند رو پشت بام ها. داد زدیم و تهدید کردیم. نگهبانها دور تا دور آسایشگاه را محاصره کردند. ترس را میشد تو چشمهایشان دید. تا غروب همان طور ایستادیم. فرمانده اردوگاه دیوانه شده بود. یکجا نمی توانست بایستد. یا تو اتاقش قدم میزد یا تو محوطه. معلوم بود منتظر دستور است. نگاه کردم به اسیرهایی که رو پشت بام بودند. به یاد بچهگیهایم افتادم و درخت سر به آسمان ساییده کوی بابل کوچه عروضی و بن بست ایرج. به یاد خانم خانما و محله ارمنیها. دلم برای خانم خانما و پدرم تنگ شد. میدانستم حتی اگر به ایران برگردم آنها را نخواهم دید. فکر دخترها ذهنم را به خود مشغول کرد. یکی از بچه ها صدایم زد.
- حاج آقا ابوترابی تو آسایشگاه بغلی است ... کاش او را ببینید. رفتم تو آسایشگاه. تا آن روز حتی اسم حاج آقا ابوترابی را هم نشنیده بودم. خودش نزدیک آمد. دست دادیم و روبوسی کردیم. موضوع را پرسید. تعریف کردم. خواهش کرد کوتاه بیاییم. چون کار ما شورش حساب میشد. وقتی از پیش او برگشتم بچه ها گفتند؛ فرمانده اردوگاه قول داده فردا ما را مبادله کند. پشت سر بچه ها تو صف ایستادم. هفت نفر از نمایندههای صلیب سرخ پشت میز نشسته بودند. پنج مرد و دو زن سوئدی. اولین بار بود که چشمم به صلیب سرخیها میافتاد. اسمم را تو دفتری ثبت کردند. بعد دو برگ پرسشنامه به دستم دادند. یکی از برگه ها مربوط به بازگشت به ایران بود و دیگری مربوط به پناهنده شدن. یک لحظه احساس کردم همه دست از کار کشیده اند و نگاهم میکنند. برگهایی را که مربوط به پناهندهها بود گذاشتم زیر برگه بازگشت به ایران. باید از هفت خوان میگذشتم. امضاء هر هفت نماینده لازم بود. برگه بازگشت را پر کردم و رو میز یکی یکیشان گذاشتم. هر کدام توضیح کوتاهی درباره برگه ها دادند و امضاء کردند. جای سوالی را که به کدام شهر میروید خالی گذاشته بودم. باید پرش میکردم. دو دل نگاهش کردم. چند بار خواندمش. تو تهران جز دخترها کسی را نداشتم. نوشتم مشهد. داداش قاسم آنجا زندگی میکرد. دخترها می توانستند بیایند آنجا. رابطه ام با مادرشان قطع شده بود. ده دستگاه اتوبوس جلو اردوگاه پارک شده بود. به صف و یکی یکی داخل آنها شدیم. به هر اسیر یک قرآن هدیه داده می.شد. قرآنها را نگرفتیم. از برنامه هایمان بود. آن را قرآن معاویه میدانستیم. رو صندلی نشستم. در چند دقیقه روزهای اسارتم را تو ذهنم مرور کردم. هیچ فکر نمیکردم روز بیست و شش، شش، شصت و نه روز آزادی ام باشد.
راننده پشت فرمان نشست؛ سوییچ را چرخاند و پا گذاشت رو پدال ها. زل زدم به جاده. تا خود مرز خسروی چشم از جاده برنداشتم.
حالا در این آپارتمان و روی همین قالیچه گذشته ها را مرور میکنم. شهرک در سیاهی شب فرو رفته است. منتظرم خبری از دخترها برسد و ...
•┈••✾○✾••┈•
پایان
#مردی_که_خواب_نمیدید
گروه اندیشکده اسما
کانال اندیشکده اسمادرایتا👇
@asmaandishkade
گروه اندیشکده اسما دربله