اسرا.
که زندگی دو سه نخ کام است و عمر سرفه کوتاهی. . . ☁️
باد توی صورتم میزند و روسریام را خراب میکند. مهم نیست. آهنگ میخواند "تاریکم، فردا سراغ من بیا" ذهنم میپرسد "چرا فردا؟" و واقعا چرا فردا؟ همین امروز سراغ من بیا. تاریکی همیشه هست و همهٔ ما همیشه در حال جنگیم. اما امروز که آفتاب نرم میتابد، غروب آسمان را صورتی کرده است، امروز که دستم را همراه باد کردهام و بلند بلند خندیدهام، چرا نیایی؟ اتفاقا آن روزها که بلند خندیدهام، بیشتر جنگیدهام. تنی که خسته از جنگ با تاریکی برگردد، نیازت دارد. نه تنی که خستگی در کردهاست. امروز سراغ من بیا چون همیشه در میان تاریکی، یک روزنهی کوچک نور، پیدا میشود.
اسرا.
که زندگی دو سه نخ کام است و عمر سرفه کوتاهی. . . ☁️
دیروز بالاخره یکی رو پیدا کردم که سلیقهی آهنگامون یکی باشه.
دیروز وقتی خواستیم سوار واگنهای خانه واژگون بشیم یه چیپس دستم بود متصدی ازمون گرفت. تموم که شد کلی راه رو دوباره برگشتیم از در خروج که بهش بگیم چیپسمون رو پس بده.
تازه یادم رفت بگم تو بلندگوهای شهر رویاها میدان با تو و خیابان با ما و از این قبیل حماسیها میذاشتن، مثلا بچههای ما در حال تابیدن بودن میدیدی محسن محمدی پناه داره میگه باید برخاااااسستتتتت.