#اسرار_درون
(از خودشناسی به خدا شناسی برسیم)
راز و رمزهای آفرینش انسان
یک دوره خود شناسی✅
حتما با دقت بخوانید👌
#قسمت_دوم
هدایت شده از طبیبِ جان
3.08M
توضیح درباره #سحر و #جادو و #دعانویسی
#قسمت_دوم
🔺چرا گاهی دعای دعانویسان اثر میکند؟!
🔺انواع ارتباط و کمک شیاطین به انسانها
🔺سحر چیست و ساحر کیست؟!
🔺به کدام کتاب و کدام دعاها اعتماد کنیم؟!
🔸اگر جایی به یک شخص دعانویس و یا دعایی شک کردیم که الهی یا شیطانی است باید چکار کنیم؟!
🎙 سید روح الله حسینی
https://eitaa.com/joinchat/3658612752C778c1803ba
࿐🔹❒○ 📖○❒🔸࿐
مشاور خانواده| خانم فرجامپور
📗🖌📗 🖌📗 📗 #رمان_چمران_از_زبان_غاده🕊🥀 #قسمت_اول↩️ سالها از آرام گرفتن چمران می گذرد و روزهای جنگ ه
📗🖌📗
🖌📗
📗
#رمان_چمران_از_زبان_غاده🕊🥀
#قسمت_دوم↩️
تعجب کردم ، گفتم: من از این جنگ ناراحتم ، از این خون و هیاهو ، و هرکس را هم در این جنگ شریک باشد نمی توانم ببینم . امام موسی اطمینان داد که چمران اینطور نیست . ایشان دنبال شما می گشت . ما موسسه ای داریم برای نگهداری بچه های یتیم . فکر می کنم کار در آن جا با روحیه شما سازگار باشد . من می خواهم شما بیایید آنجا و با چمران آشنا شوید . ایشان خیلی اصرار کرد و تا قول رفتن به موسسه را از من نگرفت ، نگذاشت برگردم .
شش هفت ماه از این قول و قرار گذشته بود و من هنوز نرفته بودم موسسه . در این مدت سید غروی هر جا من را می دید می گفت: چرا نرفته اید ؟آقای صدر مدام از من سراغ می گیرند. ولی من آماده نبودم ، هنوز اسم چمران برایم با جنگ همراه بود.فکر میکردم نمی توانم بروم او را ببینم.
از طرف دیگرپدرم ناراحتی قلبی پیدا کرده بود. و من خیلی ناراحت بودم . سید غروی یک شب برای عیادت بابا آمد خانه ما و موقع رفتن دم در تقویمی از سازمان امل به من داد گفت: هدیه است آن وقت توجهی نکردم ، اما شب در تنهایی همانطور که داشتم می نوشتم ، چشمم رفت روی این تقویم . دیدم دوازده نقاشی دارد برای دوازده ماه که همه شان زیبایند ، اما اسم و امضایی پای آنها نبود .
یکی از نقاشیها زمینه ای کاملاً سیاه داشت و وسط این سیاهی شمع کوچکی می سوخت که نورش در مقابل این ظلمت خیلی کوچک بود . زیر این نقاشی به عربی شاعرانه ای نوشته بود؛ من ممکن است نتوانم این تاریکی را از بین ببرم ، ولی با همین روشنایی کوچک فرق ظلمت و نور و حق و باطل را نشان میدهم و کسیکه بدنبال نور است این نور هرچقدر کوچک باشد در قلب او بزرگ خواهد بود . کسیکه بدنبال نور است ، کسی مثل من . آن شب تحت تاثیر آن شعر و نقاشی خیلی گریه کردم . انگار این نور همه وجودم را فراگرفته بود . اما نمی دانستم چه کسی این را کشیده .
#ادامه_دارد........
بامــــاهمـــراه باشــید🌹
#ادامه_دارد.......
✍از زبان همسرشان غاده
🌹به نیت شهید سردار سلیمانی و شهید چمران برای تعجیل در فرج امام زمان عج صلوات بفرستیم😊
@asraredarun
اسرار درون
📗
✏️📗
📗✏️📗
مشاور خانواده| خانم فرجامپور
💐🍃🌿🌸🍃🌼 🍃🌺🍂 🌿🍂 🌸 📕 #داستـــــان #تاپــــروانگی🦋 #قسمـت_اول ✍دلشوره داشت.نگاهش مدام از روی ساعت مچی ب
💐🍃🌿🌸🍃🌼
🍃🌺🍂
🌿🍂
🌸
📕 #داستـــــان
#تاپــــروانگی🦋
#قسمـت_دومــ
✍کیک اسفنجی پخته بود،هر چند شخصا هوس شیرینی گردویی کرده بود،اما ارشیا کیک های ساده ی خانگی دوست داشت.گور بابای دل خودش ...
مهم او بود و همه ی علایقش!
پودر قند را که برداشت،حضورش را حس کرد.می دانست حالا چه می کند حتی با اینکه پشت سرش را نمی دید!او پر از تکرار بود.
در یخچال باز شد،بعد از هزاران بار تذکر باز هم آب را با پارچ سر کشید.در را محکم بهم کوبید،طوری که عکسشان از زیر آهن ربای چسبیده به یخچال سُر خورد و افتاد ...حتی دست خودش هم لرزید و خاک قندها کمی روی میز ریخت.
برگشت و کوبنده گفت:
_ارشیا!
شانه ای بالا انداخت و از جلوی چشمش دور شد.این همه وسواس و تمییزی کجا دیده می شد؟
کیک برش زده را در سینی چایِ تازه ریخته گذاشت .طبق عادت کاسه ی کوچک سفالی را پر کرد از توت خشک و کشمش و هر چیزی جز قند ...
ارشیا قند نمی خورد!
صندل نپوشیده بود و پایش تازگی ها روی کفپوش یخ می کرد .باید جوراب زمستانی می بافت،شاید هم نه ...می خرید اصلا!از این گل و منگوله دارهای خوش رنگ و رو که بدجور دلش را می برد...
خجالت کشید از ذوق بچه گانه اش و لبش را گزید...
مردش از شنیدن صدای قژ قژ دمپایی روی کفپوش و حتی ذوق زدگی های بچگانه خوشش نمی آمد!
چقدر تمام زندگی ،پر از خواسته های او بود ...
سینی را جلوی رویش نگه داشت .با اخم فقط چای را برداشت.
همیشه تلخ بود و تلخ می خورد.تازگی نداشت...
سینی را روی عسلی گذاشت .دوباره وزوز گوشی ... هنوز خیلی سر و صدا نکرده بود که ارشیا با صدای خش دارش گفت :
_خیلی رو اعصابه!
همین یک جمله اعلان جنگ نامحسوس بود...سریع حمله کرد سمت گوشی و با دیدن دوباره ی عکس پر از مهر خواهرش لبخند زد.
چند دقیقه صحبت کردن با ترانه،عوض تمام سکوت امروز کفایت می کرد.
_الو سلام ریحانه
_سلام عزیزدلم خوبی؟
_من آره،تو چطوری؟
_خوبم
_ده بار میس انداختم چرا جواب نمیدی؟
_دستم بند بود شرمنده
_نیومدی دیگه جات خالی بود
_کجا؟
_به!!تازه میگی لیلی زن بود یا مرد
_باور کن مغزم ارور داده
_وقتی سه چهار روز از محرم گذشته و هنوز یه چای روضه نخوردی معلومه که اینجوری میشی خب خواهر جانم!
_ای وای،امشب بود نذری مادرشوهرت؟
_بله،انقدرم منتظرت شدم که نگو...نوید میگفت در
دیگ رو وا نکنید خواهرزنم تو راهه..یعنی رسما آبرومو بردیا
_شرمندتم،بخدا...
_قسم نخور ریحان،دیگه من که از همه چی باخبرم.حالا غصه هم نخورا برات گذاشتم کنار فردا میارم
_مهربونه من
_یاد بگیر شما
_به زری خانوم سلام برسون،بگو قبول باشه
_چشم کاری نداری فعلا؟
_نه خدانگهدارت
_یاعلی
انقدر انرژی مثبت و خوب نصیبش شد از این دقایق همکلامی شان که کیک دست نخورده ناراحتش نکرد که هیچ، خوشحال هم شد!و زیرلب گفت:
_بهتر،بمونه برای مهمون فردام
⇦نویسنده:الهام تیموری
⏪ #ادامہ_دارد....
@asraredarun
اسرار درون
🌸
🌿🍂
🍃🌺🍂
💐🍃🌿🌸🍃🌼
✔️ #برنامه_ترک_گناه
#قسمت_دوم
🔗🔗🔗🔗🔶🔗
برای آغاز برنامه ترک گناه
لازمه که ۴ تا بحث بسیار ریشه ای و مهم رو با هم مرور کنیم.
🔵 توجه به این ۴ موضوع، میتونه کمک زیادی به "قدرت پیدا کردن در ترک گناه" بکنه.
۱ - اصلاح نگاه در "توجه به رنج" هست.
۲- نگاه به اتفاقات زندگی به عنوان
"تمرینات و امتحانات الهی"
۳ - دقت مداوم و همیشگی در
"مبارزه با هوای نفس"
۴ - اطاعت از دستور
"برای عبد خداوند متعال شدن".
🔸در ادامه مختصری از این ۴ موضوع رو تقدیم میکنیم.
تا زمانی که نگاهمون به زندگی غلط باشه، ترک گناه، یه کار خیلی سخت خواهد بود.
🎴❌
و اینکه ترک گناه صرفا با توبه انجام نمیشه.
🔶 تا حالا قطعا بارها توبه کردیم اما بازم سراغ گناه رفتیم.
علتش اینه که "برنامه ای برای زندگی بعد از گناه نداریم".
✔️👆⛔️
توبه کردی؟
دستت درد نکنه!
اما حالا چه برنامه ای برای رشدت در نظر داری؟!
هیچی؟!
اونوقت میخوای هوای نفس و شیطان دست از سرت بردارن؟!
نه عزیزم . این راهش نیست.
با اصلاح نگاهتون، دینداری رو برای خودتون فوق العاده شیرین کنید..
#ادامه_دارد
@asraredarun
۲)
#تینا
#قسمت_دوم
دوباره یادِ دیشب افتادم و اشکم سرازیر شد.
سرم را بلند کردم و نگاهم به دنبالِ گوشیِ همراهم چرخید.
از دیشب ندیده بودمش.
به مغزم فشار آوردم. آخرین بار توی همین اتاق دستم بود.بدتر از این نمیشد،
تنها مونس تنهاییهایم را گم کردم.
دستم را به دیوار گرفتم و از جا بلند شدم. سرم به شدت گیج رفت.
به زحمت خودم را به آشپزخانه رساندم.
مثلِ همیشه، به همریخته و نامرتب بود.
یک لیوان برداشتم. زیرِ شیرِ آب بردم.
هر بار که دستم را تکان میدادم، نالهام بلند میشد.
نگاهی به پانسمان دستم انداختم.
دلم میخواست چنگ بزنم و این پانسمان لعنتی را بکَنم و دور بیندازم؛ ولی جراتش را نداشتم.
پس دیشب آن همه جرات را از کجا آورده بودم!
صدای زنگ در به گوشم رسید. در را که باز کردم، سینا بلند داد زد:
- چرا در رو باز نمیکنی؟
وارد شد و در را محکم به هم زد.
کوله مدرسهاش را همانجا انداخت و سراغِ تلویزیون رفت. روشنش کرد و صدای آهنگ را بالا برد.
میدانستم که کَلکَل کردن با او بیفایده است.
دستم را روی سرم گذاشتم و به آشپزخانه برگشتم.
به دنبالِ یک قرص مسکن، تمامِ کابینتها را گشتم؛ ولی پیدا نکردم.
به ناچار آب را جرعهجرعه نوشیدم.
با دردی که در معدهام پیچید، تازه یادم افتاد که از دیروز عصر چیزی نخوردم؛ ولی پیدا کردنِ گوشی مهمتر بود.
آشپزخانه کوچکی که پنجرهای رو به کوچه داشت را ترک کردم. چشم گرداندن در پذیرایی که سر و تهاش، بیست متر هم نمیشد با مبلهای کهنه و فرش رنگ و رو رفته، حالم را بدتر کرد.
کاش حداقل یک پنجره داشت.
🖋نویسنده (فرجام پور)
⛔️کپی و فروارد حرام❌
http://eitaa.com/joinchat/2376597514Cd7df27c490