۳۵۵)
#تینا
#قسمت_۳۵۵
روزها به سرعت، پشت سر هم گذشت. زخم پایم روز به روز بهتر می شد. چند روز به جشن مانده بود که جرات کردم عصاها را زمین بگذارم. توی اتاق آرام آرام قدم می زدم که سعید در زد و وارد شد. با دیدنم در حال راه رفتن بدون عصا، با شادی خندید و کنارم ایستاد و دست زد:
-آفرین تینا جان، آفرین.
لبخند زدم در را باز کرد:
-بریم بیرون، همه ببینند.
سری تکان دادم و به سمت در رفتم. کنار ایستاد تا رد شوم. مادر در حال چسباندن آخرین گل ها به ظرف های سفره عقد بود. با دیدنم ذوق زده دست زد:
-وای خدا رو شکر.
آرام به سمت مبل رفتم و نشستم. سعید به سمت آشپزخانه رفت تا برایم شربت بیاورم. از جا بلند شدم و دنبالش رفتم.
-شما بشین دیگه خودم می تونم.
به سمتم برگشت و خندید:
-چشم عزیزم. چی از این بهتر؟!
چند لیوان در سینی گذاشتم و از یخچال، پارچ شربت را برداشتم و لیوان ها را پر کردم.
کمی پایم لنگ می زد ولی با ذوق و شوق برای عزیزترین کسانم که این مدت پرستاری ام می کردند، شربت خنک آوردم. مادر برداشت و تشکر کرد و لبخندی هدیه نگاهم کرد.
سعید بلند شد و سینی را گرفت و به کنارش اشاره کرد:
-بشین، دستت درد نکنه.
کنارش نشستم، لیوان را به دستم داد. صدای باز شدن در حیاط و وارد شدن اتومبیل پدر به حیاط، لبخند را به لبم آورد.
آخرین ملزومات جهیزیه را هم خریده بودند و با رویا خانم به داخل آوردند. بلند شدم و به استقبالشان رفتم. پدر با دیدنم، برق شوق در نگاهش نشست. وسایل را زمین گذاشت و مرا به آغوش کشید و گونه هایم را بوسید.
سرم را به سینه اش چسباندم و ناخداگاه اشکم سرازیر شد. فکر رفتن از این خانه و دوری از خانواده ام، دلم را آزرد.
🖋نویسنده (فرجام پور)
⛔️کپی و فروارد حرام❌
http://eitaa.com/joinchat/2376597514Cd7df27c490
۳۵۶)
#تینا
#قسمت_۳۵۶
جهیزیه کارتن بندی و آماده شد. پدر و مادر سعید و تنها خواهرش، به همراه همسر و پسرهای دوقلویش که هشت سال داشتند، به منزلمان آمدند و بعد از پذیرایی و کمی صحبت کردن، جهیزیه را تحویل گرفتند. جهیزیه ای که هنوز خودم به طور کامل ندیده بودم. برخی وسایل را سعید خریده بود و از قبل در خانه چیده بود. بقیه را هم که پدر با مادر و رویا خانم، خریده بودند. زخم پایم سبب شد که نتوانم همراهیشان کنم.
همگی به خانه کوچک و نقلیِ من و سعید رفتیم.
برای اولین بار، پا در منزلی گذاشتم که قرار بود به زودی خانه ام باشد. با کنجکاوی همه جا را نگاه کردم. رویا خانم از قبل آن جا را تمیز و مرتب کرده بود و پرده های خوشرنگی را که دوخته بود، با کمک پدر نصب کرده بودند.
رنگ شادِ یاسی پرده ها، دلم را برد. بی اختیار دست زدم:
-وای چقدر قشنگه! دستتون درد نکنه.
رویا خانم با لبخند، مبارک باشه ای گفت و همگی مشغول آوردن و چیدن وسایل شدند. آپارتمان کوچک بود و تنها یک اتاق خواب داشت، ولی سعید، تصمیم داشت، در اولین فرصت خانه ویلایی کوچکی بگیرد. اما تصمیم عجولانه اش برای زودتر ازدواج کردن، این فرصت را از او گرفت. چیدن وسایل زیاد طول نکشید. همه دست به دست دادند و زود تمام شد. این میان فقط من بودم که اجازه کار کردن نداشتم. نظاره گر بودم و گاهی نظرم را می پرسیدند.
چیدن وسایل که تمام شد، به تعارف مادر سعید، همه برای شام به منزل ایشان رفتند. سعید کنار گوشم گفت:
-صبر کن ما بعدا می ریم.
چشمی گفتم و کنارش ایستادم. همه که رفتند، همه جا را خوب نگاه کردیم. وسایل چنان دقیق و با سلیقه چیده شده بود که جای هیچ جا به جایی نداشت.
تنها اتاق خوابمان با سلیقه خاصی چیده شده بود. یک کمد دیواری کنار در بود. که با نطم خاصی لباس هایمان را چیده بودند. تخت خواب کنار پنجره قرار داست. میز کار و کامپیوتر کنار کتابخانه خودنمایی می کرد.
اتاق را دید می زدم، که دستم را گرفت و اشاره کرد، بنشینم. می دانستم مطلب مهمی را می خواهد بگوید، اما تردید داشت. مرتب از مسایل دیگر صحبت می کرد. وقتی به ساعت مچی ام نگاه کردم. دستش را لای موهایش فرو برد و بعد از کمی مکث، حرفی زد که سرخوشی ام تبدیل به نگرانی شد.
🖋نویسنده (فرجام پور)
⛔️کپی و فروارد حرام❌
http://eitaa.com/joinchat/2376597514Cd7df27c490
۳۵۷)
#تینا
#قسمت_۳۵۷
دلم از حرفش آشوب شد. نگاهم در چشمانش ثابت ماند:
-سعید جان، یعنی چی؟
سرش را زیر انداخت و دستش را روی صورتش کشید:
-هیچی؟ اصلا نمی خواد جواب بدی.
-آخه یه حرفی زدی، نگرانم کردی.
به سمتم برگشت و لبخند زورکی زد:
-ببخش تینا جان منظوری نداشتم.
فقط می خواستم دلم آروم بگیره. آخه اون پسره یه حرف هایی زد، نگرانم کرد.
با یادآوری پرهام سرم را زیر انداختم. این کابوس لعنتی تمامی نداشت. تا کی باید تاوان اشتباهم را بپردازم؟ دلم آشوب شد. دندان هایم بی اختیار به هم سایید و دوباره ناخن هایم را در هم فرو بردم. دلم می خواست زمین دهان باز کند و مرا ببلعد. شاید از این اوضاع نجات پیدا کنم.
آشفتگی ام را که دید، دستش را روی دستانم گذاشت:
-نکن تینا، این چه کاریه؟ ببخش نمی خواستم ناراحتت کنم.
وقتی سکوتم را دید، در صورتم خم شد:
-خواهش می کنم بخند. خودت می دونی که نمی تونم ناراحتیت رو ببینم.
نمی خواستم اذیت کنم، ولی نمی توانستم، ناراحتی ام را نشان ندهم.
همانطور سر به زیر بودم که از جا بلند شد و روی زمین، جلویم نشست. هر دو دستم را در دستانش گرفت:
-تینا جان، بهم حق بده. بحث یک عمر زندگیه. خودت هم می دونی آرامش و خوشی تو برام از هر چیزی مهم تره. من با چشم باز تو رو انتخاب کردم. برای یک عمر زندگی خوب.
فقط خواستم دلم بعد از حرف های اون پسره آروم بگیره. اگر یک ذره، حتی یک ذره، توی عشقت با من تردید داری، همین الان بگی. ولی مثل اینکه اشتباه کردم.
خم شد توی صورتم:
- با این قهرت فهمیدم که خیلی دوستم داری.
درسته؟
خنده اش باعث شد، لبخند روی لبم بنشیند.
خنده اش بلند تر شد:
-خیالم راحت شد. تو بهترینی تینا جان.
نفس عمیقی کشید و بلند شد. دستم را کشید:
-خب بهتره زودتر بریم، الان همه منتظر مایند.
چشمی گفتم و بلند شدم.
موقع بیرون رفتم دوباره ایستاد و نگاهم کرد:
-بهت قول می دم تا آخر عمرم، هیچ وقت حرفی نزنم که ناراحت بشی. تو هم قول بده همیشه خوشحال باشی.
چشمانم را محکم باز و بسته کردم. در دلم آرزو کردم که هیچ وقت دیگر نام و یادی از پرهام در زندگی ام نباشد.
🖋نویسنده (فرجام پور)
⛔️کپی و فروارد حرام❌
http://eitaa.com/joinchat/2376597514Cd7df27c490
۳۵۸)
#تینا
#قسمت_۳۵۸
چند روزِ باقی مانده به سرعت گذشت. چند روزی که همراه شد با تلاش و زحمات خانواده ام. و البته زحمات سعید، که دیگر بودنش در کنارم را فقط و فقط معجزه خدای مهربان می دانستم. هر شب در خلوتم با خدای خوبم، به خاطر حضورش در زندگیم، شکر می کردم. من (تینا) که روزی (دخترک تنهایی) بودم، هرگز فکر نمی کردم که روی خوشبختی و آرامش را ببینم. چون از محبت و رحمت خدایم غافل بودم. ولی فهمیدم هر چقدر هم گناهکار باشیم و عصیان کنیم، در مقام توبه که قرار بگیریم و پشیمان باشیم، خدای مهربان می بخشد. خودش فرموده(ان الله یغفر الذنوب جمیعا)
به قول خانم محمدی"فقط کافیه، یک قدم به سمتش برگردی، خودش راه رو برات باز می کنه، چراغ هدایت را سر راهت می گذاره. از بس مهربونه"
کاش بتوانم شاکر این همه نعمت باشم.
قرآن را باز می کنم. تا نیمه شبم را با نورش منور کنم. (ان مع العسر یسرا) با دیدن این آیه، لبخند به لبم می نشیند. دیگر خودم به عینه، مفهومش را در زندگی ام دیدم. وعده خدا حق است. خدایا شکرت. (همراه هر سختی آسانی است)
فقط کافی است، هنگامی که رنجی به ما می رسد، صبور باشیم و درصدد برطرف کردنش برآییم.
تا طلوع آفتاب سر سجاده قرآن به دست نشستم و غرق در دنیای بیکرانِ مفاهیم قرآنی شدم.
از کجا شروع کردم و به کجا رسیدم. هر چه دارم از کلام خداست.
به یاد آوردم اولین بار که در معنای آیه ای دقت کردم. با راهنمایی های خانم محمدی بود.
(الهه هواه...)
(کسانی که هوای نفس شون را خدای خود گرفتند).
همین مفهوم و همین آیه مرا به سمتِ تنها مسیر آرامش، هدایت کرد. آن قدر برایم جالب بود و تازگی داشت که تمام صوت های استاد پناهیان را در رابطه با این مفهوم گوش دادم. بارها و بارها.
حریص و کنجکاو شدم برای ادامه راه. همراه شدم با کانال استاد پناهیان و صوتهای روح بخشش.
هر بار بحثی در رابطه با دین شناسی و خودشناسی، و سبک زندگی سالم و دینی داشت،. که بی نهایت مورد احتیاجم بود.
آرامش امروزم را مدیون این مفاهیم هستم.
هوا که روشن شد، صدای پرنده ها از روی شاخه های گل حیاط، به گوشم رسید. کلام خدا را بوسیدم و روی میز گذاشتم. سجاده را جمع کردم.
بیداری بین الطلوعین را فقط برای تدبر در کلام خدا قرار داده بودم.
نفس عمیقی کشیدم و خدا را شکر کردم برای هزارمین بار.
🖋نویسنده (فرجام پور)
⛔️کپی و فروارد حرام❌
http://eitaa.com/joinchat/2376597514Cd7df27c490
۳۵۹)
#تینا
#قسمت_۳۵۹
بعد از صبحانه، آماده شدم. بر خلاف مادرم که استرس داشت و از حرکاتش به خوبی مشخص بود، خیلی آرام بودم. لباس پوشیدم و گوشی در دست، منتظر نشستم. پدر، سینا را بیدار کرد. با چشمان نیمه باز از اتاق بیرون آمد و نگاهم کرد:
-وای از دست تو، آسایش نداریم. ای خدا این زودتر بره ما راحت بشیم.
-غصه نخور، می رم تو راحت بشی.
پدر و مادر، برای جا به جایی مبل ها نقشه می کشیدند. قرار شد، در اتاق من بگذارند. البته دیگر اتاق من نبود. برای چندمین بار اتاق عقد را نگاه کردم. با دقت جزء به جزءش را برانداز کردم. چقدر مادر و محبوبه خانم سلیقه به خرج داده بودند. زیباترین سفره عقدی بود که دیده بودم.
گوشی در دستم لرزید.
پیام های تبریک از طرف دوستان و همکلاسی ها، در گروه دوستانه، فراوان شده بود. یک پیام تشکر کلی برایشان نوشتم. تعجب کردم که از ریحانه خبری نبود. در دل، بی معرفتی، نثارش کردم.
آروز کردم همه جوان ها خوشبخت بشوند و از همه مهم تر، در نوجوانی و جوانی، با مفهوم مبارزه با نفس آشنا شوند تا بتوانند، عواطف و احساساتشان را کنترل کنند و دچار اشتباه نشوند. خوب می دانستم که کنار سعید خوشبخت خواهم شد، ولی سایه شومِ اشتباهاتم، همیشه در زندگی ام خواهد بود.
لرزش گوشی در دستم مرا از دنیای فکر و خیال بیرون کشید. دیدن عکس سعید روی صفحه گوشی، لبخند به لبم نشاند. بی درنگ تماس را وصل کردم و صدای گرمش، جانی تازه در کالبدم دمید:
-سلام خانمی آماده ای؟
-سلام، بله.
خندید:
-الان زوده بله می گیا. بگذار سر سفره عقد بشینیم بعدا.
شرمزده لبم را گاز گرفتم.
-گفتم هیچ وقت این کار رو نکن. الان هم بیا بیرون منتظرم.
چشمی گفتم و تماس را قطع کرد. به طرف آشپزخانه رفتم پدر و سینا صبحانه می خوردند.
-با اجازه، من دارم می رم.
مادر نگران نگاهم کرد:
-خدا به همراهت. کاری داشتی زنگ بزن.
چشمی گفتم. ولی وقتی چشمان ترش را دیدم، نزدیک رفتم و رویش را بوسیدم:
-الهی فدات شم، من که جایی نمی رم. هر روز همین جام.
-الهی خوشبخت بشی.
بابا لقمه اش را قورت داد:
-برو در پناه خدا. آقا سعید رو معطل نکن.
- یادتون باشه ها، تا الان فقط طرفداری دامادتون رو کردید.
به طرف در رفتم:
-باشه منم می رم. خداحافظ.
صدای خنده شان را شنیدم. پدر گفت:
-برو، به سلامت.
🖋نویسنده (فرجام پور)
⛔️کپی و فروارد حرام❌
http://eitaa.com/joinchat/2376597514Cd7df27c490
۳۶۰)
#تینا
#قسمت_۳۶۰
درِ حیاط را که باز کردم، نگاهم را به دنبالش چرخاندم. به اتومبیلش، تکیه داده بود.
از همان فاصله چند متری، سلام دادم و با لبخند نزدیکش رفتم. جوابم را داد و در را برایم باز کرد.
خودش هم سوار شد و قبل از روشن کردنِ اتومبیل به سمتم چرخید:
-خب، حالِ خانم ما چطوره؟
لبخند روی لبش چهره اش را جذاب تر کرده بود. لبهایم کش آمد:
-خوبم. ممنون.
-خدا را شکر، پشیمون که نیستی؟
لبخندم جمع شد:
-یعنی چی؟
با شیطنت گفت:
- هنوز هم وقت هست. تا قبل از عقدمون. ولی بعد از عقد دیگه تا آخر عمر، حقِ پشیمون شدن نداریا! گفته باشم.
بعد بلند خندید. دندان هایم را روی هم فشار دادم و از لا به لایشان غریدم:
-آقا سعید!؟
بلندتر خندید:
-خب بابا، ترسیدم. دیگه تا آخر عمرم از این حرفا نمی زنم.
در همان حال اتومبیل را روشن کرد و به سمت آرایشگاه راه افتاد.
سرم را زیر انداختم تا لبخندم را نبیند.
با اخلاق خوبی که داشت، مطمین بودم که زندگی سرد و یکنواختی نخواهیم داشت.
تا آنجا هم یکسره گفت و خندیدیم.
وقتی پیاده شدم، او را به خدا سپردم. ایستاد تا وارد سالن آرایشگاه شوم. از لای در برایش دست تکان دادم و رفت. نفس عمیقی کشیدم و در را بستم.
🖋نویسنده (فرجام پور)
⛔️کپی و فروارد حرام❌
http://eitaa.com/joinchat/2376597514Cd7df27c490
۳۶۱)
#تینا
#قسمت_۲۶۱
کار آرایشگر تا عصر طول کشید. نمازم را همان جا خواندم. بعد از خوردن ناهاری که سارا خانم، خواهر سعید برایم آورد و قبل از ادامه کارِ آرایشگر، دوباره وضو گرفتم. از وقتی منزل خانم محمدی بودم و مرضیه خانم، سفارش کرد که دائم الوضو باشم، سعی می کردم رعایت کنم. بالاخره آرایشگر، با کلی نق زدن من، کارش را به پایان رساند و با کمک، سارا خانم لباسم را پوشیدم. که کار دست رویا خانم بود. لباسی ساده و پوشیده. که به خواست خودم، آستین هایش هم بلند بود.
وقتی توی آینه قدی به خودم نگاه کردم، به رویا خانم احسنت گفتم. واقعا کارش عالی بود.
از آرایشگر هم تشکر کردم که چهره ام را خیلی زیاد تغییر نداده بود. البته چون دوست سارا خانم بود، با خیال راحت خودم را به دستش سپردم.
سارا خانم با اجازه ای گفت و رفت که دوقلو هایش را آماده کند. گوشی به دست نشستم. یاد ریحانه افتاد. شماره اش را گرفتم، چند بار بوق خورد. کلافه شدم که جواب داد:
-جانم، سلام، عروس خانم، خوبی؟
-سلام، ممنونم، اصلا معلومه کجایید؟ امروز از تو و ساحل هیچ خبری نیست؟ این رسمشه؟ آره توی این موقعیت تنها باشم؟
-وای ببخشید، ولی الان نمی تونم توضیح بدم. حتما می بینمت.
-همین؟! حالا چرا اینقدر سر و صدا میاد.
-بعدا بهت می گم، فعلا باید برم. دوست دارم. خداحافظ.
با تعجب به صدای بوق گوشی گوش دادم.
از دستش دلخور شدم.
چشمم روی صفحه گوشی بود که عکس سعید نقش بست. تماس را وصل کردم،
-سلام خانم، خسته نباشی.
-سلام، ممنونم. شما هم همین طور.
- ممنون، حاضری؟
خواستم بگویم بله، که یاد حرف صبحش افتادم.
خندیدم.
-چرا می خندی؟
-می ترسم بگم، بله
خندید:
-باشه فهمیدم. لطفا بیا بیرون.
با کمک آرایشگر، شنل و بعد چادرم را روی سرم کشیدم. در را برایم باز کرد.
همان جا ایستادم. از زیر شنل، سعید را دیدم که به سمتم آمد. سلام دادم و جوابم را داد. نزدیک شد و بازویم را گرفت. آهسته قدم برداشتیم تا کنار اتومبیل، در را باز کرد و کمک کرد تا سوار شوم. پشت فرمان که نشست، به سمتم چرخید.
کمی شنل را کنار زدم تا خوب ببینمش. کت و شلوار کرم رنگ با پیرهن سفید، حسابی برازنده اش بود. خندید:
-خب مورد پسند افتادیم؟
لبم را جمع کردم و بعد زیر خنده زدم.
خندید و اتومبیل را روشن کرد.
🖋نویسنده (فرجام پور)
⛔️کپی و فروارد حرام❌
http://eitaa.com/joinchat/2376597514Cd7df27c490
۳۶۲)
#تینا
#قسمت_۳۶۲
به خانه که رسیدیم، مادر، اسفند به دست منتظر بود. مهمان زیادی نداشتیم. با استقبالشان وارد حیاط شدیم. پدر روی هر دومان را بوسید. وارد اتاق عقد که شدیم، روی صندلی نشستیم. هنوز عاقد نیامده بود. مادر، چادر و شنلم را برداشت.
گونه ام را بوسید و با چشمان پر از اشک، به هر دومان تبریک گفت و بیرون رفت. در را بست و تنها ماندیم. با اینکه کولر روشن بود؛ ولی گرما اذیت می کرد. کلافه به سمت سعید برگشتم که نگاهش دور تا دور اتاق می چرخید:
-وای چقدر گرمه.
به طرفم برگشت:
-وای تینا! مامانت چقدر با سلیقه است. تا حالا اتاق عقد به این قشنگی ندیده بودم.
-واه! مگه تا حالا چند تا اتاق عقد دیدی؟
-اوه! تا دلت بخواد.
ابرو در هم کشیدم و در سکوت خیره نگاهش کردم.
خندید:
-نترس! اتاق عقد دیگران بوده. خودم که تازه اولین بارمه.
-و آخرین بار.
-اون که بله! مگه دیگه جرات تکرار دارم.
هر دو خندیدیم که صدای در زدن، باعث شد به سمت در برگردیم. مادر وارد شد:
-بچه ها آماده باشید، عاقد اومد، چند دقیقه دیگه میاد توی اتاق.
بیرون رفت و در را بست. از جا بلند شدم تا شنل و چادرم را سر کنم که سعید به کمکم آمد. وقتی نشستم با دلخوری گفتم:
-پس چرا کسی نیست؟
-منظورت کیه؟ من که هستم.
-منظورم، ساحل و ریحانه است. از صبح پیداشون نیست. یعنی برای عقدم نمیان.
-حتما پیداشون می شه. صبور باش.
🖋نویسنده (فرجام پور)
⛔️کپی و فروارد حرام❌
http://eitaa.com/joinchat/2376597514Cd7df27c490
۳۶۳)
#تینا
#قسمت_۳۶۳
دلم نمی خواست در این لحظه که مهم ترین اتفاق زندگی ام شکل می گرفت، تنها باشم. بدون ساحل و ریحانه، حسابی احساس تنهایی می کردم. با صدای "یاالله" پدر خودم را جمع و جور کردم. یکباره دلم آشوب شد. یعنی می توانستم برای سعید، همسر خوبی شوم؟ احساس کردم بدون اینکه خوب فکر کنم، مسئولیت سنگینی را به دوش گرفته ام. داشتن مسئولیت همسرداری و خانه داری در کنارِ ادامی تحصیل، برایم خیلی سخت می شد. بی اختیار "نوچی " گفتم. که سعید متوجه شد. سرش را تزدیک آورد:
-چیزی شده؟
-نه! یعنی دلم شور می زنه.
-برای چی؟
-نمی دونم. می ترسم نتونم برات همسر خوبی باشم. شاید اشتباه کردم. باید بیشتر صبر می کردیم. اصلا نمی دونم، می تونم مسئولیت زندگی را به عهده بگیرم یا نه؟
-این چه حرفیه؟ مگه می خوای آپولو هوا کنی؟
حالا یه دمپختک پختن که کاری نداره. اصلا خودم می پزم.
آرام، کنار گوشم خندید. از حرفش خنده ام گرفت. شاید او راست می گفت و نگرانی من معنا نداشت.
مادر، رویا خانم، خواهر و مادر سعید، به دنبالِ پدر، عاقد و پدر سعید وارد اتاق شدند. با تعارف پدر همه نشستند، سارا خانم نزدیک شد و سرش را بین من و سعید آورد:
-مبارکه.
تشکر کردیم. هنوز منتظر، از لای چادر به در چشم دوخته بودم که رویا خانم از در بیرون رفت.
پدر و پدر سعید با عاقد صحبت می کردند و او شناسنامه ها را بررسی می کرد.
رویا خانم کف زنان وارد شد. همه به سمت در برگشتند که چشمانم از تعجب گرد شد.
🖋نویسنده (فرجام پور)
⛔️کپی و فروارد حرام❌
http://eitaa.com/joinchat/2376597514Cd7df27c490
۳۶۴)
#تینا
#قسمت_۳۶۴
چیزی را که می دیدم نمی توانستم باور کنم.
ریحانه در لباس عروس و امیرعلی در لباس داماد، وارد شدند. ساحل هم به همراهشان بود.
دندان هایم را روی هم فشردم. باز هم بدون اینکه چیزی به من بگوید. صندلی کنار من گذاشتند و ریحانه با سلام و صلوات جمع، کنارم نشست. همان لحظه و بی معطلی، سرم را نزدیک بردم:
-ریحانه خفه ات می کنم.
خیلی آرام و ریلکس گفت:
-واه! جای تبریک گفتنته!؟
-یه تبریکی نشونت بدم.
-به من چه آخه. مامان هامون این تصمیم رو گرفتند. خودشون بریدن و دوختن. تازه منم تا چند روز پیش خبر نداشتم.
-باشه! حالا سر فرصت، بهت می گم.
صدای ساحل که سرش را بین ما آورد، در گوشم پیچید:
-خانم ها زشته، ساکت باشید، عاقد می خوان خطبه رو بخونن.
به دست هر کداممان قرآنی داد. سوره نور را باز کرد:
-بهتره با کلام خدا آرامش بگیرید.
نفس عمیقی کشیدم و شروع کردم به خواندنِ آیات گوهربارش،(الله نورسموات و الارض....)
وچقدر به این آرامش احتیاج داشتم.
با ذکر صلواتی همه ساکت شدند. و عاقد شروع کرد:
-دوشیزه محترمه، خانم تینا........
گوش هایم نمی شنید و چشم هایم دیگر نمی دید.
سرم را زیر انداختم. تصویر خودم و سعید را در آینه دیدم. با انگشتان دستش بازی می کرد. احساس کردم او هم اضطراب دارد.
خانم محمدی و ساحل بالای سرمان قند می سابیدند. چشمان را بستم و در دل گفتم" خدایا کمکم کن، جز تو کسی رو ندارم. الهی به امید تو"
خانم محمدی در گوشم گفت:
-تینا جان بار سومه.
به خودم آمدم. صدای عاقد را شنیدم.
- عروس خانم، وکیلم؟
همه ساکت بودند، نگاهم را به سمت سعید چرخاندم. لبخند روی لب داشت و چشمانش را به نشانه تائید باز و بسته کرد.
با لبخند پاسخش را دادم و بلند گفتم:
-با اجازه پدر و مادرم و بزرگترها، " بله"
صدای صلوات بلند شد. سعید دستم را فشرد.
کنار گوشم زمزمه کرد:
-ممنونم، بالاخره بله اصلی را گفتی!.
به طرفش برگشتم و لبهایم از هم باز شد.
تمام استرس و دلهره و دو دلی ام به یکباره، تبدیل به حال خوش و آرامش شد.
فقط از ته دل گفتم " خدایا شکرت، خدایا خودت وسایل ازدواج همه مجردها رو فراهم کن."
🖋نویسنده (فرجام پور)
⛔️کپی و فروارد حرام❌
http://eitaa.com/joinchat/2376597514Cd7df27c490
۳۶۵)
#تینا
#قسمت_۳۶۵
ریحانه با آرنج به بازویم زد.:
-کجایی؟ صد بار گفتم مبارک باشه. اصلا حواست نیست. چه زود ما رو فراموش کردی.
از حرفش خنده ام گرفت:
-باشه بابا، خیلی ممنون. برای شما هم مبارک باشه.
-چه مبارک باشه ای؟ هنوز خطبه ما خونده نشده.
-وای ببخشید، حواسم نبود.
-نباید هم حواست باشه.
با بدجنسی رویش را برگرداند. هنوز در اتاق هم همهمه بود. پشت سر هم صلوات می فرستادند.
با صدای عاقد همه ساکت شدند. نگاهم در آینه، خیره سعید بود. که صدای بله گفتن ریحانه، از جا پراندم. فراموش کرده بودم کجا هستم.
دوباره صدای صلوات بلند شد. همه تبریک می گفتند. سرم را تزدیکش بردم:
-دیگه مبارکه.
مبارک باشه ای گفت. که عاقد، دفترش را برای امضا آورد. کار سخت امضا کردنکه تمام شد. ریحانه و امیر علی با سلام و صلوات خانواده شان به منزل خودشان رفتند. جشن اصلی، در منزل پدر داماد بود.
دیگران هم بعد از اهدای هدایاشان از اتاق بیرون رفتند. ساحل ماند تا از ما عکس بگیرد.
کارش که تمام شد او هم رفت.
کنار سفره عقد روی زمین نشستم. سعید هم کنارم نشست:
-خسته شدی؟
-خیلی.
-منم خسته شدم.
-پات بهتره؟
-آره خیلی بهتره.
با لبخند نگاهم کرد:
-تینا جان، دیگه تمام شد.
نفس عمیقی کشید:
-خدا رو شکر، راحت شدم. تو کنارم باشی خیالم خیلی راحته.
سرم را زیر انداختم.
-هیچ وقت سرت را پایین ننداز. سرت رو بالا بگیر. الان خوشبخت ترین خانم دنیا هستی.
بعد با بدجنسی خندید.
قیافه عصبانی به خود گرفتم:
-از خود راضی.
- واقعیته، با این واقعیت کنار بیا.
بعد بلند خندید.
🖋نویسنده (فرجام پور)
⛔️کپی و فروارد حرام❌
http://eitaa.com/joinchat/2376597514Cd7df27c490
۳۶۶)
#تینا
#قسمت_۳۶۶
بعد از شام، ساحل خداحافظی کرد و به جشن ریحانه رفت. دلم می خواست هر دو کنارم باشند، ولی نشد. خانم محمدی هم برای همان شب بلیط داشت و همراه شوهرش به خانه اش برگشت.
بیشتر مهمان ها که رفتند، پدر سعید با پدرم صحبت کرد و اجازه بردن عروس شان را گرفت.
پدر نزدیکمان شد، مادر و رویا خانم هم آمدند. پدر دستم را گرفت و رویم را بوسید. بغض به گلویم چنگ زد. پدر کنار گوشم زمزمه کرد:
-قوی باش دخترم.
روی سعید را هم بوسید و گفت:
-پاره تنم رو به دستت می سپرم. امیدوارم کنار هم خوشبخت بشید.
سعید خم شد و دست پدر را بوسید:
-خیالتون راحت. تینا جان روی چشمم جا داره.
ان شاءالله شرمنده شما نمی شم.
مادر اشک هایش را پاک کرد و نزدیک شد. اما بغضش ترکید و نتوانست چیزی بگوید فقط رویم را بوسید و رو برگرداند. لبهایم جمع شد که رویا خانم جلو آمد و گونه ام را بوسید:
-تینا جان، زشته، گریه نکنیا.
با لبخند به هر دومان تبریک گفت و کمک کرد تا شنل و چادرم را سر کنم. نگاهم دنبال سینا می چرخید، که وارد شد.
احساس کردم هنوز نرفته، دلم برایش تنگ شده.
از همان دور، دست تکان داد:
-خداحافظ آبجی تینا.
از کارش لبخند زدم، چقدر راحت بود.
سارا خانم جلو آمد و رو به پدر کرد:
-اگر اجازه بدید، ما زحمت را کم کنیم.
پدر سر به زیر انداخت:
-اختیار دارید. بفرمایید.
سارا خانم کنار سعید ایستاد:
-سعید جان بریم.
سعید سرش را خمکرد:
-تینا جان، بریم؟
بغض به گلویم چنگ زد، گویی از خانه پدر، به اسارت می رفتم و دیگر بر نخواهم گشت.
جوابی که ندادم، سعید گفت:
-می خوای بشینی؟ حالت خوبه؟
سرم را بالا گرفتم:
-خوبم.
لبخندی زد:
-نگران نباش. قول می دم نگذارم ناراحت بشی.
با اشاره سارا خانم حرکت کردیم.
در اتومبیل، هر چه سعید گفت و خندید، نتوانستم، لب از لب باز کنم.
🖋نویسنده (فرجام پور)
⛔️کپی و فروارد حرام❌
http://eitaa.com/joinchat/2376597514Cd7df27c490