┄┅─✵💝✵─┅┄
به نام خداوند
لــــوح و قلم
حقیقت نگـــار
وجود و عـــدم
خـــــدایی که
داننده رازهاست
نخســــــتین
سرآغاز آغازهاست
باتوکل به اسم اعظمت
#بسم_الله_الرحمن_الرحیم
الهی به امید تو💚
سلام امام زمانم🌺
سلام صبحتون پر نور🌺
┄✦۞✦✺﷽✺✦۞✦┄
#حدیث_نور
✨حضرت محمد(صلیاللهعلیهوآلهوسلم) فرمودند:
زيرا پا گذاشتن هوا و هوس، دل را زنده مى كند و زنده دلى، سبب استقامت است.✨
#التماس_دعا_برای_ظهور
http://eitaa.com/joinchat/2376597514Cd7df27c490
┄┅─✵💝✵─┅┄
#انگیزشی💪
خوشبختی شاید تو صفحه بعدی باشه
کتابو زود نبند ...
الهی به امید خودت❤️
http://eitaa.com/joinchat/2376597514Cd7df27c490
یاد خدا ۳۲.mp3
10.33M
#یاد_خدا ۳۲
#استاد_شجاعی | #استاد_عالی
√ چگونه میتوان برای خدا، در قلب فضاسازی کرد؟
این فضاسازی با توجه به اینکه زندگی همهی ما پر از مشغلهها و کارهای روزمره و واجب است غیرممکن بنظر میرسد!
@ostad_shojae | montazer.ir
http://eitaa.com/joinchat/2376597514Cd7df27c490
34.66M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 عشق، آدم را کور میکند؟!
#بخاطرعشق
🎙#شهرام_اسلامی
#همسرداری
http://eitaa.com/joinchat/2376597514Cd7df27c490
#خانمها_بدانند
🔹 مردان، لذت بردن همسر خود را دوست دارند. خوشحالی و شادابی یک زن برای همسرش بسیار بااهمیت است.
🔸 یک مرد تا زمانی که همسرش در مورد احساسش صحبت نکند از آن باخبر نمیشود، بنابراین بهتر است احساسات و خواستههایتان را بیان کنید.
✅ خواستهی خود را صریحا بگویید، زیرا مردان طفره رفتن را دوست ندارند. اگر خواستهی خود را واضح بیان کنید، نه تنها گوش میکند، بلکه از خشنود شدن شما احساس خوبی خواهد داشت.
#همسرداری
http://eitaa.com/joinchat/2376597514Cd7df27c490
◽️اصول خوشبختی در زندگی زناشویی
▪️آراسته باشید اما زیاده روی نکنید.
▫️برخی از افراد هستند که تنها به ظاهر خود اهمیت داده و اخلاق و رفتار خوبی ندارند. لازم است بدانید که ظاهر همیشه مهم بوده اما همه چیز نیست . در یک ازدواج موفق نه تنها ظاهر بلکه چیزهای دیگری اهمیت دارد.
▫️بی شک شما برای همسر خود جذاب بوده اید که شما را انتخاب کرده است، در نتیجه عمل های مختلف در صورت و یا بدن او را خوشحال نکرده و یا باعث ماندن او نخواهد شد. این به معنای آن نیست که به ظاهر خود اهمیت ندهید ، شما باید همیشه آراسته باشید اما زیاده روی نکنید.
#همسرداری💞
آقایان بدانند
مردانى كه عشق را در بيرون از اتاق خواب نيز به همسرشان نشان ميدهند او را به احساس و باورِ دوست داشته شدن وا ميدارند💞
مثل شاخه #گل، #پیامک عاشقانه و...❤️
http://eitaa.com/joinchat/2376597514Cd7df27c490
#همسرداری
#دلبرانه😍💞
آغوش "تُـــــو" آرامش دنیای منه دلبر...😍💞
http://eitaa.com/joinchat/2376597514Cd7df27c490
┄┅─✵💞✵─┅┄
#سالها_در_انتظار_یار
#قسمت_227
مادر آهی کشید و ادامه داد: " چند هفته ازش بیخبر بودم. شب و روزم اشک و آه بود.
چشمم به در بود که یکی ازش خبر بیاره.
بالأخره ازش یک نامه به دستم رسید.
یکی از همرزم هاش از طرف محمد یک نامه و چند تا عکس آورد.
از خوشحالی بارها و بارها نامه رو خوندم و روی چشمام گذاشتم.
روزهای سختی گذروندم.
وقتی محمد برای مرخصی اومد، با تعجب بهم نگاه کرد و گفت:
" چه بلایی سر خودت آوردی؟!
من که توی جبهه بودم، حال و روزم از تو بهتره. "
راست می گفت؛ حال و روز خوبی نداشتم. چند روز که کنارم بود، خیلی مواظبم بود. خودش برام غذا درست می کرد. مهمونی و بیرون میبرد.
از وجودش جون دوباره گرفتم. ولی باز هم رفت. چقدر عمر خوشبختی کوتاه بود.
اینبار دیگه حالم بدتر شد. شب و روز فقط غصه میخوردم و اشک میریختم. دلداری های خانواده هم هیچ اثری نداشت.
هرچی مادرم و بقیه سعی میکردند کمکم کنند ، قبول نمیکردم. نمیدونم چرا با خودم لج کرده بودم!
برای فرار از دستِ دلسوزی های خانوادم، صبح تا شب خودم رو از چشمشون مخفی میکردم؛ یا توی اتاق بودم و اشک میریختم یا خودم رو به خواب می زدم. دیوونه شده بودم. یک دیوونه ی به تمام معنا!
همه ی فکر و ذکرم محمد بود و بس.
بالأخره پدر و مادرم دستم رو گرفتند و بردند زیارت.
مادرم گفت: " به جای غصه خوردن فقط دعا کن. نذرکن، حتما محمد سالم برمی گرده. "
منم چسبیدم به ضریح، تا تونستم دعا و نذر کردم. از اون روز هم تسبیح از دستم زمین نیفتاد.
ولی کاش به همین راحتی ها بود.
🖋نویسنده (فرجام پور)
⛔️کپی و فروارد حرام❌
http://eitaa.com/joinchat/2376597514Cd7df27c490
#سالها_در_انتظار_یار
#قسمت_228
دوباره آهی کشید و سرش را پایین انداخت. ادامه داد: " دیگه کارم شده بود دعا و نذر و گریه.
تا اینکه یک روز صبح که از خواب بیدار شدم، خواستم بلند بشم که سرم گیج رفت و افتادم. مادرم هراسون بالای سرم اومد و با پدرم من رو به درمانگاه بردند.
وقتی فهمیدم باردارم، خیلی خوشحال شدم. با خودم گفتم، دیگه به خاطرِ این بچه هم که شده، محمد برمیگرده و دیگه جبهه نمیره.
براش نامه نوشتم. اومد مرخصی. خیلی ذوق داشت. منم یکم حالم بهتر شد. چند روزی که کنارم بود، بهترین روزهای زندگیم بود.
ولی دوباره رفت. من رو با بچه ای که توی راه داشتم تنها گذاشت. دیگه نمی تونستم با هیچ کس حرف بزنم زندگی برام جهنم شد. باز هم تسبیح و دعا و ذکر.
اما چند روز بیشتر نگذشت که خبر آوردند محمد مجروح شده. مثلِ دیوونه ها خودم رو به در و دیوار میزدم و موهام رو میکشیدم.
دیگه تسبیح و جانماز رو کنار گذاشتم. اونا هیچ فایده ای نداشتند. هیچی.
تنها چیزی که میخواستم فقط و فقط دیدن محمد بود.
ولی کسی به حرفم گوش نمیداد. دیگه هیچی از گلوم پایین نمیرفت.
برام خیلی عجیب بود که چرا نمیگن کدوم بیمارستانه؟!
یا چرا منو پیشش نمیبرن؟!
هر روز یک حرفی می زدند؛ یک روز میگفتند، توی بیمارستانِ اهوازه. یک روز دیگه می گفتند، میخوان بیارنش تهران.
هر روز برام بهونه می آوردند و دست به سرم میکردند.
خوب یادمه، اون روز صبح که زودتر از همیشه از خواب بیدار شدم. سر و صدایی از پایین شنیدم. کنجکاو شدم. چند وقتی بود که متوجه رفتار ِمشکوک همه شده بودم.
پاورچین جلو رفتم و گوش وایستادم.
صدای چند تا مرد بود که با پدرم صحبت میکردند.
پشت ستون وایستادم و نگاهشون کردم.
دایی حسن بود و دو تا غریبه.
آهسته صحبت می کردند. گوشامو که تیز کردم شنیدم یکی از مردها گفت: " متأسفیم؛ پیداش نکردیم. بچه ها شهادتش را دیدند. مطمئنیم ولی بدنش... . "
دیگه چیزی نشنیدم. جیغ کشیدم. نمی خواستم باور کنم درباره محمدِ من صحبت میکنند.
فریاد زدم: " نه محمد باید برگرده. اون من رو تنها نمیذاره. "
🖋نویسنده (فرجام پور)
⛔️کپی و فروارد حرام❌
http://eitaa.com/joinchat/2376597514Cd7df27c490