#گندمزار_طلایی
#قسمت_228
گوشه اتاق کِزکرده بودم وبغض گلوم را می فشردکه مامان در اتاق را باز کرد.
_گندم بیا بابا کارت داره .
دلم هری ریخت.
پاشدم بغضم را قورت دادم و چادرم را مرتب کردم و رفتم بیرون.
سرم را پایین انداختم و جلوی در اتاق ایستادم .
بابا صدام کرد:
_دخترم بیا پیش خودم .
نگاهش کردم با دست به کنارِ خودش اشاره کرد.
رفتم کنارش نشستم .
سپهر با لبخند همیشگیش نگاهم می کرد.
نمی خواستم به چشمهاش نگاه کنم .
سرم را پایین انداختم .
بابا گفت:
_دخترم می دونی که آقا سپهر برای چی اومده ؟
من ایشون را نمی شناسم . ولی انگار شما ومامان می شناسیدشون.
خب من سالها نبودم .
در جریان خیلی از مسائل نیستم.
الان هم هر چی خودت بگی من قبول دارم.
سرم پایین بود . و برام سخت بود توی چشمهای سپهر نگاه کنم و بگم جوابم منفیه .
سکوت کرده بودم.
می دونستم الان دوباره لپ هام گل انداخته .
چون صورتم داغ شده بود .
بابا دوباره پرسید:
_گندم جان نظرت چیه؟
سرم را بلند کردم به مامان نگاه کردم.
کاملا مشخص بود استرس داره . داشت دستهاش را به هم می مالید. و نگرانی از چشمهاش مشخص بود.
می دونستم مخالف سپهره . از روز اول هم با سپهر وسحر مخالف بود.
بابا ولی آرامش داشت و با لبخند بهم نگاه می کرد.
سپهر هم حالا دیگه ساکت بود و از لبخندش خبری نبود .
اونم نگران بود .
ومن که گفتن ِ نظرم برام خیلی سخت بود.
ولی دوست نداشتم این وضع ادامه پیدا کنه .
نمی دونستم بعد از شنیدنِ جواب منفی سپهر چه واکنشی نشون می ده .
نفس عمیقی کشیدم.
چشمهام را بستم و بعد آرام باز کردم.
از جا پاشدم و گفتم :
_راستش باباجان ، من اصلا قصد ازدواج ندارم .
وبه سرعت به طرف اتاق رفتم.
ولی ....
https://t.me/joinchat/AAAAAE-wggMdiSE6sfRj_w
http://eitaa.com/joinchat/2376597514Cd7df27c490
اسراردرون
#سالها_در_انتظار_یار
#قسمت_228
دوباره آهی کشید و سرش را پایین انداخت. ادامه داد: " دیگه کارم شده بود دعا و نذر و گریه.
تا اینکه یک روز صبح که از خواب بیدار شدم، خواستم بلند بشم که سرم گیج رفت و افتادم. مادرم هراسون بالای سرم اومد و با پدرم من رو به درمانگاه بردند.
وقتی فهمیدم باردارم، خیلی خوشحال شدم. با خودم گفتم، دیگه به خاطرِ این بچه هم که شده، محمد برمیگرده و دیگه جبهه نمیره.
براش نامه نوشتم. اومد مرخصی. خیلی ذوق داشت. منم یکم حالم بهتر شد. چند روزی که کنارم بود، بهترین روزهای زندگیم بود.
ولی دوباره رفت. من رو با بچه ای که توی راه داشتم تنها گذاشت. دیگه نمی تونستم با هیچ کس حرف بزنم زندگی برام جهنم شد. باز هم تسبیح و دعا و ذکر.
اما چند روز بیشتر نگذشت که خبر آوردند محمد مجروح شده. مثلِ دیوونه ها خودم رو به در و دیوار میزدم و موهام رو میکشیدم.
دیگه تسبیح و جانماز رو کنار گذاشتم. اونا هیچ فایده ای نداشتند. هیچی.
تنها چیزی که میخواستم فقط و فقط دیدن محمد بود.
ولی کسی به حرفم گوش نمیداد. دیگه هیچی از گلوم پایین نمیرفت.
برام خیلی عجیب بود که چرا نمیگن کدوم بیمارستانه؟!
یا چرا منو پیشش نمیبرن؟!
هر روز یک حرفی می زدند؛ یک روز میگفتند، توی بیمارستانِ اهوازه. یک روز دیگه می گفتند، میخوان بیارنش تهران.
هر روز برام بهونه می آوردند و دست به سرم میکردند.
خوب یادمه، اون روز صبح که زودتر از همیشه از خواب بیدار شدم. سر و صدایی از پایین شنیدم. کنجکاو شدم. چند وقتی بود که متوجه رفتار ِمشکوک همه شده بودم.
پاورچین جلو رفتم و گوش وایستادم.
صدای چند تا مرد بود که با پدرم صحبت میکردند.
پشت ستون وایستادم و نگاهشون کردم.
دایی حسن بود و دو تا غریبه.
آهسته صحبت می کردند. گوشامو که تیز کردم شنیدم یکی از مردها گفت: " متأسفیم؛ پیداش نکردیم. بچه ها شهادتش را دیدند. مطمئنیم ولی بدنش... . "
دیگه چیزی نشنیدم. جیغ کشیدم. نمی خواستم باور کنم درباره محمدِ من صحبت میکنند.
فریاد زدم: " نه محمد باید برگرده. اون من رو تنها نمیذاره. "
🖋نویسنده (فرجام پور)
⛔️کپی و فروارد حرام❌
http://eitaa.com/joinchat/2376597514Cd7df27c490